<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>Akhsham</title>
	<link>https://akhsham.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://akhsham.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 01 Aug 2026 12:53:19 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>جای الف</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/45</link>
				<description><![CDATA[<p>یک‌شبی آرمان پیام داد که حالش خوب نیست و کاری کرده که نمی‌داند خوب است یا بد، فقط می‌داند این تنها راه‌حل ممکن است. <br>نوشته‌بود به تمام گربه‌هایش غذا داده، پروژه آخر را تکمیل کرده و برای کارفرما فرستاده، دوش گرفته و بهترین لباس‌هایش را پوشیده و روی تخت دراز کشیده است، شیر گاز را باز کرده و روی تخت دراز کشیده است. <br>شبیه همیشه، بدون هیچ غلط املایی و نگارشی پیام داده بود، انگار که کاملا مطمئن باشد این راه درستی است و پشیمان نمی‌شود. دوست من که عاشق زندگی بود، همین‌قدر آرام پیام داده بود که می‌خواهد خودکشی کند. <br>طول کشید تا بتوانم او را مجبور به تماس و گوش کردن به حرف‌هایم کنم، طول کشید تا قانع شود و دست از این کار بکشد. اما در نهایت الف کار، به قول خودش بد، را نکرد و بعد از آن، با همه‌ی سختی، هیچ‌وقت درباره آن حرف نزدیم. <br>چند ماه پیش به الف پیام دادم تا از آن شب بپرسم، که تا‌ الان از انجام ندادن پشیمان شده یا نه. شبیه الف همیشه عاشق زندگی نوشت که این بهترین تصمیم زندگی بوده که حالا با همه‌ی سختی فرصت کار و عاشق شدن دارد و زندگی ارزش دارد. بعدتر هم با شوق از زندگی این روزها نوشت. </p><p>حالا ولی من جای الف ایستادم؛<br>7800 کلمه درباره خوردگی بتن و کرمودگی میلگرد نوشتم و برای مدیر سئو فرستادم<br>یخچال مشترک خوابگاه را تمیز کردم و جارو کشیدم<br>به مامان و هدا زنگ زدم و با ساجده و پویا حرف زدم<br>لینک نمایشگاه را برای مینا و زهرا فرستادم<br>دوش گرفتم و روبه‌روی کولر خاموش نشسته‌ام و گلن هنسارد عزیز عزیزم با صدای بلند می‌خواند<br>و خیال می‌کنم زمانش رسیده است.<br>۲۸ سال عاشق زندگی بودم، تلاش کردم و خواندم و دیدم و حالا  از سنگینی بار روی شانه‌ها و این تنهایی و غم خیلی خیلی خسته‌ام. </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 12:53:19 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/45/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/45</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>در جستجوی کرفس و دلتنگی</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/44</link>
				<description><![CDATA[<p>مامان خوشمزه‌ترین خورشت کرفس را می‌پزد، طوری که بی‌علاقه‌ترین آدم‌ها به کرفس هم وسوسه امتحان خورشت او را دارند. </p><p>آخرین بار سه‌ماه قبل وقتی خانه بودم، خورشت او را امتحان کردم و در ذهن بود تا دیشب؛ دیشب خواب خورشت مامان را دیدم و دلتنگ شدم، دلتنگ مامان و خورشت‌های کرفس او.</p><p>امروز از صبح تمام خیابان‌های اطراف خواباه  را دنبال کرفس بودم و بیهوده بود، نایاب‌ترین چیز دنیا شده بود. بعدتر وقتی خیابان قلهک را با غم ریجکشن قدم می‌زدم، سبزی‌فروشی را دیدم که کرفس داشت. خانم پیری ولی زودتر از من همان یک ساقه کرفس را خریده‌ بود تا برای نوه‌اش آشپزی کند.</p><p>دلتنگی برای مامان بود یا غم ریجکشن یا درد وحشتناک پریود که من را در وسط خیابان قلهک به گریه کشاند، از همان گریه‌های زشت و طولانی که قلبت را هم آرام نمی‌کند.</p><p>حالا در خوابگاه همه‌ی سبزیجات را دارم ولی کرفس نه و من از تمام دنیا فقط دلم خورشت کرفس خانگی می‌خواهد.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:27:15 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/44/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/44</guid>
				<slash:comments>19</slash:comments>
			</item><item>
				<title>روزهای خوابگاه</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/43</link>
				<description><![CDATA[<p>آدم‌ها راه‌های زیادی برای افزایش تاب‌آوری و تحمل عقاید مخالف پیشنهاد می‌دهند. من ولی فکر می‌کنم بهترین راه طولانی زندگی کردن در خوابگاه باشد؛</p><p>من تمام سال‌های لیسانس را در خوابگاه بودم و از خوش‌شانسی با بهترین آدم‌ها همزیستی کردم، آدم‌هایی که اتصال‌هایمان به‌هم بیشتر از اختلاف‌ها بود. به‌خاطر همین تجربه بود که همیشه می‌گفتم خوابگاه را تجربه کنید و از زندگی متفاوت لذت ببرید. <br>حالا ولی یک‌ماهی است که در خوابگاه جدیدی به‌سر می‌برم و این‌بار تجربه کاملا متفاوت است.</p><p>خوابگاه جدید سختگیری‌های قبلی را ندارد، آدم‌ها متنوع‌تر هستند و اختلاف‌ها هم بیشتر. هرچقدر سعی کنی آدم خوبی باشی و بسازی و روی نقاط اتصال تمرکز کنی، باز اختلاف‌ها از جایی سر باز می‌کنند. این چیز بدی نیست، بدی ماجرا این است که هرکسی بخواهد حقانیت خودش را ثابت کند و خب من در میانه چنین ماجرایی گیر کردم. شاید اگر جوان‌تر بود، پابه‌پای آدم مقابل پیش می‌رفتم، حالا ولی تنها نگاه می‌کنم تا تمام شود. این نشانه خوبی است یا بد؟ نمی‌دانم اما حداقل آرامش روان به همراه دارد.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:27:34 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/43/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/43</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>در ستایش دیر رسیدن و پذیرش</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/42</link>
				<description><![CDATA[<p>من همیشه دیر رسیدم، دیر رسیدن نه به معنی حضور در مکانی دیرتر از زمان مشخص‌شده که بیشتر به معنی جا ماندن از ترندهای زمانه.</p><p>تا سال‌ها فکر می‌کردم این دیر رسیدن چقدر اتفاق بدی است و شانس موفقیت و دیده شدنم را از بین می‌برد. با همین پیش‌فرض کم تلاش می‌کردم و بیشتر غصه می‌خورم و سعی می‌کردم خودم را به زور جا کنم.</p><p>این روزها ولی تازه فهمیدم گاهی دیر رسیدن بد نیست؛ که دیر رسیدن کمک می‌کند واقعیت را بهتر ببینی و شرایط را به مدل خودت بسازی و به شکل خودت تلاش کنی. برای رسیدن به این دید سختی زیادی کشیدم و غصه‌ی زیادی خوردم و تنهایی کشیدم اما ارزش داشت و حالا به آن افتخار می‌کنم.</p><p>هرسال از اولین روز مرداد غم روز تولد سراغم می‌آید و تا خود روز تولد مدام بیشتر می‌شود و دائم خودم را سوال‌پیچ می‌کنم تا بفهمم کجا هستم. این شاید عوارض کمال‌گرایی باشد و شاید عوارض کم دوست داشتن خودم.</p><p>امسال ولی با خیالی راحت پذیرفتم دیر رسیده‌ام و در جای خوبی نیستم و به هرجای هرکاری سعی می‌کنم هرروز یک قدم بیشتر بردارم.</p><p>این شاید ساده به‌نظر برسد اما برای من شبیه رویا بود و خب از ۲۸ سالگی همین کافی است.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:28:46 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/42/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/42</guid>
				<slash:comments>9</slash:comments>
			</item><item>
				<title>هنر دوام آوردن</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/41</link>
				<description><![CDATA[<p>دوستی من و <strong>پ </strong>از نامه‌ها شروع شد؛ هردو عاشق نامه و سفر و عکس بودیم و بیشتر از چندسال ادامه پیدا کرد و بزرگ شدیم. خاصیت این دوستی‌های چندساله همین است که روحیه و عادت‌های هم‌دیگر را کشف می‌کنید. <strong>پ </strong>هم<strong> ت</strong>مام این سال‌ها عاشق زندگی و سفر بود و پر از امید به زندگی. دیشب ولی وقتی صحبت می‌کردیم، غمگین و خالی خالی بود و‌ انگار لبه مرگ. <br>از دیشب برای دوست نازنینم غمگینم که حالا در این شرایط خاکستری است و کاری برای بهتر شدنش بلد نیستم. آدمی که روزی شیفته زندگی بود و پر از رویا چرا باید در این شرایط باشد؟</p><p>تمام این چندماه، پست لینکدینی از خانمی دیدم که همراه همسرش بیکار شده‌اند و دنبال هر نوع موقعیت شغلی بودند و چه آدم‌های توانا و هوشمندی. <br>امروز دوباره پستی دیدم که آن خانم از بیکاری و فشار نوشته بود اما با لحنی امیدوارکننده  که روزهای بعدتر بهتر است. نمی‌دانم آن خانم چطور می‌توانست به این‌ شکل بنویسد اما لبخند زدم و سعی کردم امیدوار بمانم.</p><p>تمام امروز بخاطر قضاوت و از دست دادن غمگین بودم. درد قلب را تحمل کردم و با تمام اشک‌ها درس خواندم و آشپزی کردم و فکر کردم باید دوام بیاورم و امیدوار بمانم به روزهای بعد. امروز ساندویچ خانم فوریه را آماده کردم و فکر کردم باید به دیدن <strong>پ </strong>بروم، قهوه بخوریم و موسیقی گوش کنیم و از زندگی بگویم که زندگی ادامه دادن است، نه؟</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:28:34 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/41/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/41</guid>
				<slash:comments>1</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تهران. تابستان ۱۴۰۵</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/40</link>
				<description><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:880/880;" src="https://uploadkon.ir/uploads/1ad905_26artwork-637566733711671487-thumb-1680-880.jpg" width="880" height="880"></figure><p>ثمیلا امیر ابراهیمی </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:28:24 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/40/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/40</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>سلام بر دوباره بیکاری</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/39</link>
				<description><![CDATA[<p>تمام چهارماه گذشته در وبلاگ و یادداشت‌های شخصی و برای دوستانم زیاد غر زدم که بیکاری بد است و نمی‌دانم با آن چکار کنم. دو هفته قبل ولی به‌شکل اتفاقی کاری با شرایط در اصفهان پیدا کردم، کاری که محیط خوبی داشت و تیم خوبی و آینده کاری خوبی. در این شرایط آدم‌ها راضی و خشنود به کار کردن ادامه می‌دهند، من ولی امروز استعفا دادم. </p><p>اولین کار من ترجمه مقالات فناوری و روانشناسی برای سایت‌ها بود. ترجمه کردن ولی در خانه بود و به قول خانواده کار به‌حساب نمی‌آید و سراغ تدریس رفتم. برای تدریس زبان از زیر صفر شروع کردم و سال‌ها آن‌قدر درس دادم که معلم خوبی شناخته می‌شدم و به بقیه آموزش تدریس می‌دادم. همان روزها ولی احساس کردم از شرایط آموزشگاه خسته‌ام و خوشحال نیستم و باید جدا شوم. <br>مدتی دوباره ترجمه کردم، مدتی پشتیبان آموزشی بودم و مدتی کارمند اداری بودم، تا در نهایت رسیدم به کارآموزی دیجیتال مارکتینگ و آشنایی با تولید محتوا و بازاریابی محتوا؛ همان‌چیزی که احساس می‌کردم خوشحالم می‌کند و باید طولانی ادامه بدهم. از شرکتی در مرکز رشد دانشگاه اصفهان شروع شد تا به خبرگزاری رسید و بعد هم آخرین شرکت. فکر می‌کردم قرار است به همین‌صورت پیش برود و دوباره در کاری خوب باشم. جنگ ولی مصاحبه با شرکت محبوبم را از من گرفت و کارم را و رویاها را. </p><p>تمام این چهارماه فکر کردم هرکاری می‌کنم تا فقط سرکار باشم و این کار دوهفته‌ای شبیه‌ترین چیز به کار سابقم بود. شرطش ولی گذراندن دوره کارآموزی سه‌ماهه بدون حقوق بود. سخت بود؟ خیلی زیاد. ارزش داشت؟ بازهم فکر می‌کنم زیاد. احمق بودم و هستم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم.<br>نمی‌دانم توانایی خوب نوشتن را دارم یا نه ولی مدت طولانی کارم نوشتن بود و با آن خوشحال بودم. کار دو هفته‌ای ولی بیشتر از نوشتن، شبیه حل کردن پازل بود و دور از من. انجام می‌دادم تا خوب باشم و تحسین شوم، نه چون عمیق دوست داشتم. </p><p>بهانه حضوری شدن امتحانات ارشد و سفر به تهران بود ولی آن‌ شرکت مخالفتی با نبودن دوهفته‌ای من نداشت. بهانه بزرگترم، نیاز مالی و نیاز به نوشتن و ادامه دادن کار سابقم بود. تمام این دو روز فکر کردم بهترین کار ممکن است. حالا ولی با گردن درد زیاد وسط اتاق نشسته‌ام و به رزومه‌ام نگاه می‌کنم و مصاحبه‌های پیش‌رو و پشیمانم. <br>احمقم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم! چرا شبیه آدم‌های عادی یک کار را ادامه نمی‌دهم؟ باز هم نمی‌دانم.</p><p>هفته دیگر باید تهران باشم و هنوز نه آماده شدم، نه دنبال جای سکونت جدید هستم و نه کار دارم. فقط می‌دانم باید بروم و بس. <br>یک‌زمانی افتخار می‌کردم که بارها از صفر شروع کردم، حالا ولی می‌ترسم از خوب نبودن و دیر شدن و احساس پیری دارم. نمی‌دانم چقدر این احساس واقعی است ولی دلم می‌خواهد این‌بار دیگر سرگشته نباشم و تا ته مسیر را بروم.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:28:13 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/39/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/39</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>در ستایش دوباره چسباندن پیزی به صندلی</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/38</link>
				<description><![CDATA[<p>اولین جلسه کلاس نویسندگی، سروش برایمان نوشت که اگر می‌خواهید نویسنده باشید، باید یاد بگیرید پیزی‌تان را به صندلی بچسبانید و بنویسید؛ راه جادوییِ راحت و قربان صدقه اگر می‌خواهید، پولتان را پس بگیرید و خداحافظ.<br>تمام ترم‌های بعد هم سروش همین‌طور رک و صادق باقی ماند و ما مشتاق همین اخلاق شدیم، پیزی‌مان را به صندلی چسباندیم و آن‌قدر نوشتیم که بیشتر عاشق دنیای کلمات شدیم. حالا یکی از ما روزنامه‌نگار است و یکی‌دیگر مربی خلاقیت و من هم مثلا نویسنده محتوا بودم تا همین چند ماه قبل. <br>تمام این مدت سعی کردم یاد این حرف سروش بمانم و در هرکاری همین‌قدر پیوسته ادامه بدهم اما امان از کمال‌گرایی و بهانه‌های الکی آدمیزاد بزرگسال. <br>این چند هفته ننوشتن بهانه‌ام این بود که همه از بلاگیس رفتند و برای که می‌نویسی، باید درس بخوانی و حالا وقت نوشتن نیست، سرکار جدید باید چیزهای تازه یاد بگیری و ... و همه‌اش بهانه بود؛ روزهایم شلوغ شده ولی به اندازه ننوشتن و تنبلی کردن. به قول میم، فقط اگر آدمی بخواهد چیزی را به دست بیاورد.... </p><p>یک هفته است که کار جدیدی را شروع کردم و این‌بار به جای نوشتن، باید مقالات بقیه را ویرایش کنم و سروسامان بدهم تا در نهایت آماده‌ی خواندن  شود. حالا هرروز صبح سرکار پیزی را به صندلی می‌چسبانم و به‌جای نوشتن، می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم. سه‌شنبه بود که وسط خواندن یکی از مقالات زیر گریه زدم که چرا آدمی درباره موضوع موردعلاقه من و برای سایت محبوبم نوشته و این‌قدر بد نوشته. احمقانه به نظر می‌رسد اما طولانی گریه کردم و به‌نظرم بازهم برای این غم کم نبود. این احساس را احتمالا فقط کسانی درک می‌کنند که همین‌قدر غرق در کلمه باشند. <br>از وقتی برگشتم خانه، چندبار نامه استعفا نوشتم که دوباره سراغ کاری جدیدی بروم تا باز بنویسم ولی امان از بی‌پولی. </p><p>برای همین است که دوباره دست و پا دراز به اینجا برگشتم تا بنویسم و این‌بار با یک قول که مثل کار قبلی، هرروز بنویسم، حتی چیزهای بی‌ربط و نخواندنی. این‌بار دلم می‌خواهد همین‌جا قولم را بزرگ بنویسم که خجالت بکشم و دوباره دست نکشم از نوشتن. </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:28:02 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/38/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/38</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item><item>
				<title>خاطره در بند اشیا</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/37</link>
				<description><![CDATA[<p>خانه‌ی ما پر از چیزهایی است که نماد خاطرات خوب و بد سال‌های دور و نزدیک است؛ از اولین کفش‌های کودکی من گرفته تا دفتر کاردستی‌های مامان و شناسنامه باطل‌شده پدربزرگ. <br>تمام این سال‌ها این وسایل از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر برده شده است و مسئولیت حفظ خاطرات را برعهده گرفتند و انگار این وسایل باید به شکلی حفظ شود که خاطرات را به نسل‌های بعد هم منتقل کند؛ ولی خاطرات واقعا وابسته به این وسایل هستند؟ </p><p>این روزها کتاب واحد خاکدان را می‌خوانم و غرق جهان عجیب و پیچیده او شدم. هرکدام از نقاشی‌های خاکدان بیانگر انبوه خاطرات در پس وسایل خاک‌گرفته است. خاکدان ولی طوری وسایل را کنار هم گذاشته که آدم شک می‌کند باید وسایل مرتبط به خاطرات را نگه داشت یا نه، اصلا اگر وسایل از بین برود چه؟ خاطرات می‌ماند یا می‌رود. تماشای کارهای خاکدان تو را در دوراهی چنگ زدن به گذشته و رها کردن آن می‌گذارد که یک جواب مستقیم برای آن وجود دارد یا نه، که اصلا هویت چقدر در گروی وسایل است. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/1280;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/cdc71349-ad32-451c-a431-dd90f6270650/artwork_638835063205836168_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="1280" height="1280"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:739/880;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/ed2fd58c-5310-485e-a675-409f6b6267c1/artwork_638345421405898550_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="739" height="880"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/843;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/647e5197-74f0-46bf-8417-9a2d19afec96/artwork_637343267271177039_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="1080" height="843"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:541/720;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/4ae472dc-7abc-454d-9f82-0ea8554c2527/artwork_638742671827696389_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="541" height="720"></figure>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:27:50 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/37/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/37</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>دلتنگ خانه</title>
				<link>https://akhsham.blogix.ir/post/36</link>
				<description><![CDATA[<p>دیشب بعد از مدت‌ها خواب محله چهار منار یزد و ساغری‌سازان رشت را دیدم، طولانی آن کوچه‌ها را قدم می‌زدم و انگار ساکن آن شهرها بودم که هیچ دلتنگی را حس نمی‌کردم. در خواب دیشب انگار به وطن رسیده بودم.  شاید عجیب باشد ولی همیشه احساس خانه بودن و تعلق را فقط در این دو شهر داشتم؛ شاید چون هربار آن‌جا بودم، خودِ خالص و دیوانه‌ام بدون هیچ پوشش و سانسوری بروز می‌کرد و می‌توانستم زنده‌تر باشم. هیچ‌وقت طولانی ساکن این دو شهر نبودم اما آن‌جا را بهتر از شهر خودم می‌شناختم و بیشتر در جریان اتفاقات آن بودم. </p><p>بعد از خواب دیشب، دوباره دلتنگی‌ام پررنگ شد و فکر سفر در سرم افتاد ولی وقتی سفر دور است، باید چکار کنی؟ <br>دوران کارشناسی دختری در خوابگاه ما بود که از گیلان به کاشان آمده بود و خیلی دیر به خانه برمی‌گشت. آن روزها هربار دلتنگ می‌شد، گیلان را به خوابگاه می‌آورد و ما عادت کرده بودیم هر از چندگاهی صدای احمد آشورپور را با بوی ماهی و برنج دودی و خورشت‌های شمالی در آن خوابگاه بیابانی حس کنیم. روزی که گیلان در طبقه اول خوابگاه می‌آمد، همه‌ی ما گیلانی می‌شدیم و دلتنگ. پختن شش‌انداز و گوجه خورشت را از آن دختر یاد گرفتم و روزهای بعد گاهی وقتی به اندازه او دلتنگ بودم، امتحان می‌کردم. <br>خاطره‌ی آن دختر ولی از ذهنم کمرنگ شده بود تا امروز که عمیق دلتنگ شهرهای محبوبم هستم. فکر کردم اگر آشپزی برای او جواب می‌داد، شاید دلتنگی من را هم کم کند و به سراغش رفتم.</p><p>هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در خانه و دور از یزد قهوه یزدی را امتحان کنم ولی صبح سعی کردم شبیه باریستای پناهنده یک قهوه یزدی درست کنم و بعدتر هم به سراغ کتاب فهیمه خانم رفتم برای تهیه شش‌انداز. قهوه یزدی چندان بد نشد و کمی بوی یزد را به همراه داشت. شش‌انداز را ولی مطمئن نیستم و تنها از بوی آن حدس می‌زنم که شاید کمی شبیه نسخه فهمیه خانم و زنان گیلک شود.  حالا فهمیه خانم و آشورپور به ترتیب با صدای بلند می‌خوانند و من ولی هنوز عمیق دلتنگ خانه هستم. </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 11:36:16 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/36/comment</comments>
				<dc:creator>Zahra</dc:creator>
				<guid>https://akhsham.blogix.ir/post/36</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>