<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>Akhsham</title>
	<link>https://akhsham.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://akhsham.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 01 Aug 2026 12:53:19 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>جای الف</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 12:41:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک‌شبی آرمان پیام داد که حالش خوب نیست و کاری کرده که نمی‌داند خوب است یا بد، فقط می‌داند این تنها راه‌حل ممکن است. 
نوشته‌بود به تمام گربه‌هایش غذا داده، پروژه آخر را تکمیل کرده و برای کارفرما فرستاده، دوش گرفته و بهترین لباس‌هایش را پوشیده و روی تخت دراز کشیده است، شیر گاز را باز کرده و روی تخت در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک‌شبی آرمان پیام داد که حالش خوب نیست و کاری کرده که نمی‌داند خوب است یا بد، فقط می‌داند این تنها راه‌حل ممکن است. <br>نوشته‌بود به تمام گربه‌هایش غذا داده، پروژه آخر را تکمیل کرده و برای کارفرما فرستاده، دوش گرفته و بهترین لباس‌هایش را پوشیده و روی تخت دراز کشیده است، شیر گاز را باز کرده و روی تخت دراز کشیده است. <br>شبیه همیشه، بدون هیچ غلط املایی و نگارشی پیام داده بود، انگار که کاملا مطمئن باشد این راه درستی است و پشیمان نمی‌شود. دوست من که عاشق زندگی بود، همین‌قدر آرام پیام داده بود که می‌خواهد خودکشی کند. <br>طول کشید تا بتوانم او را مجبور به تماس و گوش کردن به حرف‌هایم کنم، طول کشید تا قانع شود و دست از این کار بکشد. اما در نهایت الف کار، به قول خودش بد، را نکرد و بعد از آن، با همه‌ی سختی، هیچ‌وقت درباره آن حرف نزدیم. <br>چند ماه پیش به الف پیام دادم تا از آن شب بپرسم، که تا‌ الان از انجام ندادن پشیمان شده یا نه. شبیه الف همیشه عاشق زندگی نوشت که این بهترین تصمیم زندگی بوده که حالا با همه‌ی سختی فرصت کار و عاشق شدن دارد و زندگی ارزش دارد. بعدتر هم با شوق از زندگی این روزها نوشت. </p><p>حالا ولی من جای الف ایستادم؛<br>7800 کلمه درباره خوردگی بتن و کرمودگی میلگرد نوشتم و برای مدیر سئو فرستادم<br>یخچال مشترک خوابگاه را تمیز کردم و جارو کشیدم<br>به مامان و هدا زنگ زدم و با ساجده و پویا حرف زدم<br>لینک نمایشگاه را برای مینا و زهرا فرستادم<br>دوش گرفتم و روبه‌روی کولر خاموش نشسته‌ام و گلن هنسارد عزیز عزیزم با صدای بلند می‌خواند<br>و خیال می‌کنم زمانش رسیده است.<br>۲۸ سال عاشق زندگی بودم، تلاش کردم و خواندم و دیدم و حالا  از سنگینی بار روی شانه‌ها و این تنهایی و غم خیلی خیلی خسته‌ام. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در جستجوی کرفس و دلتنگی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 15:56:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مامان خوشمزه‌ترین خورشت کرفس را می‌پزد، طوری که بی‌علاقه‌ترین آدم‌ها به کرفس هم وسوسه امتحان خورشت او را دارند. 
آخرین بار سه‌ماه قبل وقتی خانه بودم، خورشت او را امتحان کردم و در ذهن بود تا دیشب؛ دیشب خواب خورشت مامان را دیدم و دلتنگ شدم، دلتنگ مامان و خورشت‌های کرفس او.
امروز از صبح تمام خیابان‌های...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مامان خوشمزه‌ترین خورشت کرفس را می‌پزد، طوری که بی‌علاقه‌ترین آدم‌ها به کرفس هم وسوسه امتحان خورشت او را دارند. </p><p>آخرین بار سه‌ماه قبل وقتی خانه بودم، خورشت او را امتحان کردم و در ذهن بود تا دیشب؛ دیشب خواب خورشت مامان را دیدم و دلتنگ شدم، دلتنگ مامان و خورشت‌های کرفس او.</p><p>امروز از صبح تمام خیابان‌های اطراف خواباه  را دنبال کرفس بودم و بیهوده بود، نایاب‌ترین چیز دنیا شده بود. بعدتر وقتی خیابان قلهک را با غم ریجکشن قدم می‌زدم، سبزی‌فروشی را دیدم که کرفس داشت. خانم پیری ولی زودتر از من همان یک ساقه کرفس را خریده‌ بود تا برای نوه‌اش آشپزی کند.</p><p>دلتنگی برای مامان بود یا غم ریجکشن یا درد وحشتناک پریود که من را در وسط خیابان قلهک به گریه کشاند، از همان گریه‌های زشت و طولانی که قلبت را هم آرام نمی‌کند.</p><p>حالا در خوابگاه همه‌ی سبزیجات را دارم ولی کرفس نه و من از تمام دنیا فقط دلم خورشت کرفس خانگی می‌خواهد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روزهای خوابگاه</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 09:50:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدم‌ها راه‌های زیادی برای افزایش تاب‌آوری و تحمل عقاید مخالف پیشنهاد می‌دهند. من ولی فکر می‌کنم بهترین راه طولانی زندگی کردن در خوابگاه باشد؛
من تمام سال‌های لیسانس را در خوابگاه بودم و از خوش‌شانسی با بهترین آدم‌ها همزیستی کردم، آدم‌هایی که اتصال‌هایمان به‌هم بیشتر از اختلاف‌ها بود. به‌خاطر همین تج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آدم‌ها راه‌های زیادی برای افزایش تاب‌آوری و تحمل عقاید مخالف پیشنهاد می‌دهند. من ولی فکر می‌کنم بهترین راه طولانی زندگی کردن در خوابگاه باشد؛</p><p>من تمام سال‌های لیسانس را در خوابگاه بودم و از خوش‌شانسی با بهترین آدم‌ها همزیستی کردم، آدم‌هایی که اتصال‌هایمان به‌هم بیشتر از اختلاف‌ها بود. به‌خاطر همین تجربه بود که همیشه می‌گفتم خوابگاه را تجربه کنید و از زندگی متفاوت لذت ببرید. <br>حالا ولی یک‌ماهی است که در خوابگاه جدیدی به‌سر می‌برم و این‌بار تجربه کاملا متفاوت است.</p><p>خوابگاه جدید سختگیری‌های قبلی را ندارد، آدم‌ها متنوع‌تر هستند و اختلاف‌ها هم بیشتر. هرچقدر سعی کنی آدم خوبی باشی و بسازی و روی نقاط اتصال تمرکز کنی، باز اختلاف‌ها از جایی سر باز می‌کنند. این چیز بدی نیست، بدی ماجرا این است که هرکسی بخواهد حقانیت خودش را ثابت کند و خب من در میانه چنین ماجرایی گیر کردم. شاید اگر جوان‌تر بود، پابه‌پای آدم مقابل پیش می‌رفتم، حالا ولی تنها نگاه می‌کنم تا تمام شود. این نشانه خوبی است یا بد؟ نمی‌دانم اما حداقل آرامش روان به همراه دارد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ستایش دیر رسیدن و پذیرش</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 10:06:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من همیشه دیر رسیدم، دیر رسیدن نه به معنی حضور در مکانی دیرتر از زمان مشخص‌شده که بیشتر به معنی جا ماندن از ترندهای زمانه.
تا سال‌ها فکر می‌کردم این دیر رسیدن چقدر اتفاق بدی است و شانس موفقیت و دیده شدنم را از بین می‌برد. با همین پیش‌فرض کم تلاش می‌کردم و بیشتر غصه می‌خورم و سعی می‌کردم خودم را به زو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من همیشه دیر رسیدم، دیر رسیدن نه به معنی حضور در مکانی دیرتر از زمان مشخص‌شده که بیشتر به معنی جا ماندن از ترندهای زمانه.</p><p>تا سال‌ها فکر می‌کردم این دیر رسیدن چقدر اتفاق بدی است و شانس موفقیت و دیده شدنم را از بین می‌برد. با همین پیش‌فرض کم تلاش می‌کردم و بیشتر غصه می‌خورم و سعی می‌کردم خودم را به زور جا کنم.</p><p>این روزها ولی تازه فهمیدم گاهی دیر رسیدن بد نیست؛ که دیر رسیدن کمک می‌کند واقعیت را بهتر ببینی و شرایط را به مدل خودت بسازی و به شکل خودت تلاش کنی. برای رسیدن به این دید سختی زیادی کشیدم و غصه‌ی زیادی خوردم و تنهایی کشیدم اما ارزش داشت و حالا به آن افتخار می‌کنم.</p><p>هرسال از اولین روز مرداد غم روز تولد سراغم می‌آید و تا خود روز تولد مدام بیشتر می‌شود و دائم خودم را سوال‌پیچ می‌کنم تا بفهمم کجا هستم. این شاید عوارض کمال‌گرایی باشد و شاید عوارض کم دوست داشتن خودم.</p><p>امسال ولی با خیالی راحت پذیرفتم دیر رسیده‌ام و در جای خوبی نیستم و به هرجای هرکاری سعی می‌کنم هرروز یک قدم بیشتر بردارم.</p><p>این شاید ساده به‌نظر برسد اما برای من شبیه رویا بود و خب از ۲۸ سالگی همین کافی است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هنر دوام آوردن</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 23:04:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستی من و پ از نامه‌ها شروع شد؛ هردو عاشق نامه و سفر و عکس بودیم و بیشتر از چندسال ادامه پیدا کرد و بزرگ شدیم. خاصیت این دوستی‌های چندساله همین است که روحیه و عادت‌های هم‌دیگر را کشف می‌کنید. پ هم تمام این سال‌ها عاشق زندگی و سفر بود و پر از امید به زندگی. دیشب ولی وقتی صحبت می‌کردیم، غمگین و خالی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستی من و <strong>پ </strong>از نامه‌ها شروع شد؛ هردو عاشق نامه و سفر و عکس بودیم و بیشتر از چندسال ادامه پیدا کرد و بزرگ شدیم. خاصیت این دوستی‌های چندساله همین است که روحیه و عادت‌های هم‌دیگر را کشف می‌کنید. <strong>پ </strong>هم<strong> ت</strong>مام این سال‌ها عاشق زندگی و سفر بود و پر از امید به زندگی. دیشب ولی وقتی صحبت می‌کردیم، غمگین و خالی خالی بود و‌ انگار لبه مرگ. <br>از دیشب برای دوست نازنینم غمگینم که حالا در این شرایط خاکستری است و کاری برای بهتر شدنش بلد نیستم. آدمی که روزی شیفته زندگی بود و پر از رویا چرا باید در این شرایط باشد؟</p><p>تمام این چندماه، پست لینکدینی از خانمی دیدم که همراه همسرش بیکار شده‌اند و دنبال هر نوع موقعیت شغلی بودند و چه آدم‌های توانا و هوشمندی. <br>امروز دوباره پستی دیدم که آن خانم از بیکاری و فشار نوشته بود اما با لحنی امیدوارکننده  که روزهای بعدتر بهتر است. نمی‌دانم آن خانم چطور می‌توانست به این‌ شکل بنویسد اما لبخند زدم و سعی کردم امیدوار بمانم.</p><p>تمام امروز بخاطر قضاوت و از دست دادن غمگین بودم. درد قلب را تحمل کردم و با تمام اشک‌ها درس خواندم و آشپزی کردم و فکر کردم باید دوام بیاورم و امیدوار بمانم به روزهای بعد. امروز ساندویچ خانم فوریه را آماده کردم و فکر کردم باید به دیدن <strong>پ </strong>بروم، قهوه بخوریم و موسیقی گوش کنیم و از زندگی بگویم که زندگی ادامه دادن است، نه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تهران. تابستان ۱۴۰۵</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 17:44:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ثمیلا امیر ابراهیمی ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:880/880;" src="https://uploadkon.ir/uploads/1ad905_26artwork-637566733711671487-thumb-1680-880.jpg" width="880" height="880"></figure><p>ثمیلا امیر ابراهیمی </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سلام بر دوباره بیکاری</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 23:40:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تمام چهارماه گذشته در وبلاگ و یادداشت‌های شخصی و برای دوستانم زیاد غر زدم که بیکاری بد است و نمی‌دانم با آن چکار کنم. دو هفته قبل ولی به‌شکل اتفاقی کاری با شرایط در اصفهان پیدا کردم، کاری که محیط خوبی داشت و تیم خوبی و آینده کاری خوبی. در این شرایط آدم‌ها راضی و خشنود به کار کردن ادامه می‌دهند، من و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تمام چهارماه گذشته در وبلاگ و یادداشت‌های شخصی و برای دوستانم زیاد غر زدم که بیکاری بد است و نمی‌دانم با آن چکار کنم. دو هفته قبل ولی به‌شکل اتفاقی کاری با شرایط در اصفهان پیدا کردم، کاری که محیط خوبی داشت و تیم خوبی و آینده کاری خوبی. در این شرایط آدم‌ها راضی و خشنود به کار کردن ادامه می‌دهند، من ولی امروز استعفا دادم. </p><p>اولین کار من ترجمه مقالات فناوری و روانشناسی برای سایت‌ها بود. ترجمه کردن ولی در خانه بود و به قول خانواده کار به‌حساب نمی‌آید و سراغ تدریس رفتم. برای تدریس زبان از زیر صفر شروع کردم و سال‌ها آن‌قدر درس دادم که معلم خوبی شناخته می‌شدم و به بقیه آموزش تدریس می‌دادم. همان روزها ولی احساس کردم از شرایط آموزشگاه خسته‌ام و خوشحال نیستم و باید جدا شوم. <br>مدتی دوباره ترجمه کردم، مدتی پشتیبان آموزشی بودم و مدتی کارمند اداری بودم، تا در نهایت رسیدم به کارآموزی دیجیتال مارکتینگ و آشنایی با تولید محتوا و بازاریابی محتوا؛ همان‌چیزی که احساس می‌کردم خوشحالم می‌کند و باید طولانی ادامه بدهم. از شرکتی در مرکز رشد دانشگاه اصفهان شروع شد تا به خبرگزاری رسید و بعد هم آخرین شرکت. فکر می‌کردم قرار است به همین‌صورت پیش برود و دوباره در کاری خوب باشم. جنگ ولی مصاحبه با شرکت محبوبم را از من گرفت و کارم را و رویاها را. </p><p>تمام این چهارماه فکر کردم هرکاری می‌کنم تا فقط سرکار باشم و این کار دوهفته‌ای شبیه‌ترین چیز به کار سابقم بود. شرطش ولی گذراندن دوره کارآموزی سه‌ماهه بدون حقوق بود. سخت بود؟ خیلی زیاد. ارزش داشت؟ بازهم فکر می‌کنم زیاد. احمق بودم و هستم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم.<br>نمی‌دانم توانایی خوب نوشتن را دارم یا نه ولی مدت طولانی کارم نوشتن بود و با آن خوشحال بودم. کار دو هفته‌ای ولی بیشتر از نوشتن، شبیه حل کردن پازل بود و دور از من. انجام می‌دادم تا خوب باشم و تحسین شوم، نه چون عمیق دوست داشتم. </p><p>بهانه حضوری شدن امتحانات ارشد و سفر به تهران بود ولی آن‌ شرکت مخالفتی با نبودن دوهفته‌ای من نداشت. بهانه بزرگترم، نیاز مالی و نیاز به نوشتن و ادامه دادن کار سابقم بود. تمام این دو روز فکر کردم بهترین کار ممکن است. حالا ولی با گردن درد زیاد وسط اتاق نشسته‌ام و به رزومه‌ام نگاه می‌کنم و مصاحبه‌های پیش‌رو و پشیمانم. <br>احمقم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم! چرا شبیه آدم‌های عادی یک کار را ادامه نمی‌دهم؟ باز هم نمی‌دانم.</p><p>هفته دیگر باید تهران باشم و هنوز نه آماده شدم، نه دنبال جای سکونت جدید هستم و نه کار دارم. فقط می‌دانم باید بروم و بس. <br>یک‌زمانی افتخار می‌کردم که بارها از صفر شروع کردم، حالا ولی می‌ترسم از خوب نبودن و دیر شدن و احساس پیری دارم. نمی‌دانم چقدر این احساس واقعی است ولی دلم می‌خواهد این‌بار دیگر سرگشته نباشم و تا ته مسیر را بروم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ستایش دوباره چسباندن پیزی به صندلی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:11:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اولین جلسه کلاس نویسندگی، سروش برایمان نوشت که اگر می‌خواهید نویسنده باشید، باید یاد بگیرید پیزی‌تان را به صندلی بچسبانید و بنویسید؛ راه جادوییِ راحت و قربان صدقه اگر می‌خواهید، پولتان را پس بگیرید و خداحافظ.
تمام ترم‌های بعد هم سروش همین‌طور رک و صادق باقی ماند و ما مشتاق همین اخلاق شدیم، پیزی‌مان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اولین جلسه کلاس نویسندگی، سروش برایمان نوشت که اگر می‌خواهید نویسنده باشید، باید یاد بگیرید پیزی‌تان را به صندلی بچسبانید و بنویسید؛ راه جادوییِ راحت و قربان صدقه اگر می‌خواهید، پولتان را پس بگیرید و خداحافظ.<br>تمام ترم‌های بعد هم سروش همین‌طور رک و صادق باقی ماند و ما مشتاق همین اخلاق شدیم، پیزی‌مان را به صندلی چسباندیم و آن‌قدر نوشتیم که بیشتر عاشق دنیای کلمات شدیم. حالا یکی از ما روزنامه‌نگار است و یکی‌دیگر مربی خلاقیت و من هم مثلا نویسنده محتوا بودم تا همین چند ماه قبل. <br>تمام این مدت سعی کردم یاد این حرف سروش بمانم و در هرکاری همین‌قدر پیوسته ادامه بدهم اما امان از کمال‌گرایی و بهانه‌های الکی آدمیزاد بزرگسال. <br>این چند هفته ننوشتن بهانه‌ام این بود که همه از بلاگیس رفتند و برای که می‌نویسی، باید درس بخوانی و حالا وقت نوشتن نیست، سرکار جدید باید چیزهای تازه یاد بگیری و ... و همه‌اش بهانه بود؛ روزهایم شلوغ شده ولی به اندازه ننوشتن و تنبلی کردن. به قول میم، فقط اگر آدمی بخواهد چیزی را به دست بیاورد.... </p><p>یک هفته است که کار جدیدی را شروع کردم و این‌بار به جای نوشتن، باید مقالات بقیه را ویرایش کنم و سروسامان بدهم تا در نهایت آماده‌ی خواندن  شود. حالا هرروز صبح سرکار پیزی را به صندلی می‌چسبانم و به‌جای نوشتن، می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم. سه‌شنبه بود که وسط خواندن یکی از مقالات زیر گریه زدم که چرا آدمی درباره موضوع موردعلاقه من و برای سایت محبوبم نوشته و این‌قدر بد نوشته. احمقانه به نظر می‌رسد اما طولانی گریه کردم و به‌نظرم بازهم برای این غم کم نبود. این احساس را احتمالا فقط کسانی درک می‌کنند که همین‌قدر غرق در کلمه باشند. <br>از وقتی برگشتم خانه، چندبار نامه استعفا نوشتم که دوباره سراغ کاری جدیدی بروم تا باز بنویسم ولی امان از بی‌پولی. </p><p>برای همین است که دوباره دست و پا دراز به اینجا برگشتم تا بنویسم و این‌بار با یک قول که مثل کار قبلی، هرروز بنویسم، حتی چیزهای بی‌ربط و نخواندنی. این‌بار دلم می‌خواهد همین‌جا قولم را بزرگ بنویسم که خجالت بکشم و دوباره دست نکشم از نوشتن. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خاطره در بند اشیا</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:31:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خانه‌ی ما پر از چیزهایی است که نماد خاطرات خوب و بد سال‌های دور و نزدیک است؛ از اولین کفش‌های کودکی من گرفته تا دفتر کاردستی‌های مامان و شناسنامه باطل‌شده پدربزرگ. 
تمام این سال‌ها این وسایل از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر برده شده است و مسئولیت حفظ خاطرات را برعهده گرفتند و انگار این وسایل باید به شکلی ح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانه‌ی ما پر از چیزهایی است که نماد خاطرات خوب و بد سال‌های دور و نزدیک است؛ از اولین کفش‌های کودکی من گرفته تا دفتر کاردستی‌های مامان و شناسنامه باطل‌شده پدربزرگ. <br>تمام این سال‌ها این وسایل از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر برده شده است و مسئولیت حفظ خاطرات را برعهده گرفتند و انگار این وسایل باید به شکلی حفظ شود که خاطرات را به نسل‌های بعد هم منتقل کند؛ ولی خاطرات واقعا وابسته به این وسایل هستند؟ </p><p>این روزها کتاب واحد خاکدان را می‌خوانم و غرق جهان عجیب و پیچیده او شدم. هرکدام از نقاشی‌های خاکدان بیانگر انبوه خاطرات در پس وسایل خاک‌گرفته است. خاکدان ولی طوری وسایل را کنار هم گذاشته که آدم شک می‌کند باید وسایل مرتبط به خاطرات را نگه داشت یا نه، اصلا اگر وسایل از بین برود چه؟ خاطرات می‌ماند یا می‌رود. تماشای کارهای خاکدان تو را در دوراهی چنگ زدن به گذشته و رها کردن آن می‌گذارد که یک جواب مستقیم برای آن وجود دارد یا نه، که اصلا هویت چقدر در گروی وسایل است. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/1280;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/cdc71349-ad32-451c-a431-dd90f6270650/artwork_638835063205836168_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="1280" height="1280"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:739/880;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/ed2fd58c-5310-485e-a675-409f6b6267c1/artwork_638345421405898550_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="739" height="880"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/843;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/647e5197-74f0-46bf-8417-9a2d19afec96/artwork_637343267271177039_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="1080" height="843"></figure><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:541/720;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/4ae472dc-7abc-454d-9f82-0ea8554c2527/artwork_638742671827696389_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="541" height="720"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلتنگ خانه</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 11:36:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب بعد از مدت‌ها خواب محله چهار منار یزد و ساغری‌سازان رشت را دیدم، طولانی آن کوچه‌ها را قدم می‌زدم و انگار ساکن آن شهرها بودم که هیچ دلتنگی را حس نمی‌کردم. در خواب دیشب انگار به وطن رسیده بودم.  شاید عجیب باشد ولی همیشه احساس خانه بودن و تعلق را فقط در این دو شهر داشتم؛ شاید چون هربار آن‌جا بودم،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب بعد از مدت‌ها خواب محله چهار منار یزد و ساغری‌سازان رشت را دیدم، طولانی آن کوچه‌ها را قدم می‌زدم و انگار ساکن آن شهرها بودم که هیچ دلتنگی را حس نمی‌کردم. در خواب دیشب انگار به وطن رسیده بودم.  شاید عجیب باشد ولی همیشه احساس خانه بودن و تعلق را فقط در این دو شهر داشتم؛ شاید چون هربار آن‌جا بودم، خودِ خالص و دیوانه‌ام بدون هیچ پوشش و سانسوری بروز می‌کرد و می‌توانستم زنده‌تر باشم. هیچ‌وقت طولانی ساکن این دو شهر نبودم اما آن‌جا را بهتر از شهر خودم می‌شناختم و بیشتر در جریان اتفاقات آن بودم. </p><p>بعد از خواب دیشب، دوباره دلتنگی‌ام پررنگ شد و فکر سفر در سرم افتاد ولی وقتی سفر دور است، باید چکار کنی؟ <br>دوران کارشناسی دختری در خوابگاه ما بود که از گیلان به کاشان آمده بود و خیلی دیر به خانه برمی‌گشت. آن روزها هربار دلتنگ می‌شد، گیلان را به خوابگاه می‌آورد و ما عادت کرده بودیم هر از چندگاهی صدای احمد آشورپور را با بوی ماهی و برنج دودی و خورشت‌های شمالی در آن خوابگاه بیابانی حس کنیم. روزی که گیلان در طبقه اول خوابگاه می‌آمد، همه‌ی ما گیلانی می‌شدیم و دلتنگ. پختن شش‌انداز و گوجه خورشت را از آن دختر یاد گرفتم و روزهای بعد گاهی وقتی به اندازه او دلتنگ بودم، امتحان می‌کردم. <br>خاطره‌ی آن دختر ولی از ذهنم کمرنگ شده بود تا امروز که عمیق دلتنگ شهرهای محبوبم هستم. فکر کردم اگر آشپزی برای او جواب می‌داد، شاید دلتنگی من را هم کم کند و به سراغش رفتم.</p><p>هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در خانه و دور از یزد قهوه یزدی را امتحان کنم ولی صبح سعی کردم شبیه باریستای پناهنده یک قهوه یزدی درست کنم و بعدتر هم به سراغ کتاب فهیمه خانم رفتم برای تهیه شش‌انداز. قهوه یزدی چندان بد نشد و کمی بوی یزد را به همراه داشت. شش‌انداز را ولی مطمئن نیستم و تنها از بوی آن حدس می‌زنم که شاید کمی شبیه نسخه فهمیه خانم و زنان گیلک شود.  حالا فهمیه خانم و آشورپور به ترتیب با صدای بلند می‌خوانند و من ولی هنوز عمیق دلتنگ خانه هستم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اگر فردا خوب پیش برود</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Jun 2026 15:23:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من تمام عمر شیفته نوشتن بودم و از یک جایی به بعد نوشتن محتوا و کپی‌رایتینگ آرزوی بزرگ کاری‌ام شد و قول داده بودم یک روزی در آن آژانس تبلیغاتی معروف کار کنم. تلاشم را کرده بودم و هزاربار پوست انداختم تا به مصاحبه آن‌جا رسیدم و بعد از مصاحبه سوم قرار بود همه‌چیز خوب پیش برود که جنگ شد و مصاحبه و حرف‌ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من تمام عمر شیفته نوشتن بودم و از یک جایی به بعد نوشتن محتوا و کپی‌رایتینگ آرزوی بزرگ کاری‌ام شد و قول داده بودم یک روزی در آن آژانس تبلیغاتی معروف کار کنم. تلاشم را کرده بودم و هزاربار پوست انداختم تا به مصاحبه آن‌جا رسیدم و بعد از مصاحبه سوم قرار بود همه‌چیز خوب پیش برود که جنگ شد و مصاحبه و حرف‌های دلگرم‌کننده شبیه یک بخار دود شد و رفت. <br>تمام این چند ماه فکر کردم اگر این جنگ چند ساعت دیرتر اتفاق می‌افتاد احتمالا من آنجا بودم و کاری که دوست داشتم را می‌کردم ولی زندگی همیشه چیزی برای ناامید کردن دارد. تمام این چندماه هزاربار فکر کردم شاید اشتباه کردم که بخاطر یک آرزو، تخصصم را رها کردم و از صفر شروع کردم و مدام سرزنش شنیدم از خودم و بقیه. تمام این چندماه فکر کردم دوباره برمی‌گردم به همان کار قبلی، حتی با وجود دوست‌نداشتنی بودن و سختی هزاربرابری‌اش.<br>وصل شدن دوباره اینترنت ولی یک نور کوچکی را روشن کرد که شاید هنوز می‌توانم تلاش کنم. این روزها درخواست‌هایم به دلیل تهران نبودن و جونیور بودن رد می‌شود و حس مضخرفی دارد، خیلی خیلی بد، شبیه خوردن بادام تلخ در وسط شیرینی. آخرین امیدم ولی مجموعه‌ای است که مدیر باهوش و حامی دارد و فردا قرار مصاحبه داریم. چیزی در مغزم بلند می‌گوید که من هیچ ربطی به اینجا ندارم و صد درصد ریجکت می‌شوم اما دلم می‌خواهد چنگ بزنم به این آخرین امید، حتی اگر احمقانه باشد. <br>قبل‌تر وقتی به آن کلیسای بزرگ غریبه رفته بودم، نگهبان در واکنش شمع روشن نکردن من گفت آدم به امید و آرزو و دعا زنده است، حتی اگر شما جوان‌ها این چیزها را قبول نداشته باشید. حالا دلم می‌خواهد اگر فردا به خوبی پیش رفت، دوباره به آن‌جا بروم و به حرف پیرمرد گوش کنم.</p><p> </p><p>پ.ن:<br>الف عزیز و خاموشم، تمام یادداشت‌هایم برای پیدا کردن ایمیل تو را زیر و رو کردم و بی‌فایده بود. دلتنگ تو هستم و لطفا دوباره راه ارتباطی برایم بنویس.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کلمات سردرهوا از احساسات متناقض</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 00:23:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تمام چندماه گذشته فکر کردم دوباره وصل شدن اینترنت، حتی با وجود همه‌ی آن محدودیت‌ها و سرعت پایین، خوشحالم می‌کند. از دیروز ولی نه‌تنها خوشحال نیستم که احساس حقارت هم می‌کنم؛ انگار دوباره دانش‌آموز باشم و معاون مدرسه به اجبار کتاب داستانم را گرفته و بعد از مدتی با هزار منت که چون خوب و ساکت بودم، دوبا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تمام چندماه گذشته فکر کردم دوباره وصل شدن اینترنت، حتی با وجود همه‌ی آن محدودیت‌ها و سرعت پایین، خوشحالم می‌کند. از دیروز ولی نه‌تنها خوشحال نیستم که احساس حقارت هم می‌کنم؛ انگار دوباره دانش‌آموز باشم و معاون مدرسه به اجبار کتاب داستانم را گرفته و بعد از مدتی با هزار منت که چون خوب و ساکت بودم، دوباره پس داده. همین‌قدر حس مزخرف و ناعادلانه‌ای است. <br>از دیروز تایم‌لاین توئیتر و لینکدین را زیرورو می‌کنم و همه‌ی ما همین‌قدر احساسات متناقض داریم و تمام این چند ماه یک آدم دیگری شدیم، آدمی که شبیه گذشته‌ نیست و حتی شاید خوشایند هم نباشد، اما افتخار می‌کنیم به دوام آوردن و ادامه دادن و باز هم به این‌کار ادامه می‌دهیم چون کار دیگری بلد نیستیم؛ و دلم می‌خواهد اعتراف کنم که کاش وصل نمی‌شد تا این‌طور ناگهان و در حجم زیاد با این همه خبر بد مواجه نمی‌شدیم، همان راهکار قدیمی و احمقانه نادیده گرفتن که می‌دانی جواب نمی‌دهد اما باز به آن فکر می‌کنی.</p><p>در کنار همه‌ی این چیزها، سردرگمی در برابر وبلاگ است؛ باید بمانم و بنویسم یا رها کنم یا به شکل دیگر بنویسم؟<br>وبلاگ‌ها را مرور می‌کنم و خیلی‌ها قید بلاگیس را زده‌اند و سراغ کانال‌نویسی و بلاگفا رفتند و خیلی‌ها هم قید نوشتن را. معدود آدم‌هایی ولی هستیم اینجا و کاش تعدادمان کمتر نشود و چراغ وبلاگ‌ها خاموش نشود. <br>این روزهای بلاگیس یادآور روزهای بعد از بازیابی بلاگفا است؛ آدم‌ها همین‌قدر سردرگم بودند و وبلاگ‌ها کمرنگ شدند، ما جماعتی عاشق نوشتن بودیم اما دیگر اعتمادی نداشتیم. <br>امشب طولانی به تمامی آن وبلاگ‌های قدیمی سر زدم؛ خیلی‌ها سراغ بیان رفتند و بعدتر خاموش شدند، خیلی‌ها در گودر می‌نوشتند و بعدتر کانال و تعدادی، خوشبختانه، در وردپرس و بلاگ اسپات. نیکزاد نورپناه هنوز در خرس می‌نویسد و گوریل فهیم هم در بلاگفا، همین خوشحال‌کننده است و  شاید نشانه‌ای برای ادامه دادن وبلاگ‌نویسی حتی در این محیط نازیبای بلاگیس. <br>حالا که رسما نامه‌ی بیکاری را دستم دادند، باید جایی بنویسم و اینجا حداقل برای طولانی نوشتن بدون سانسورهای سردبیری خوب است. <br>امشب بعد از مدت‌ها خالی از سردرد و تمامی آن علائم اذیت‌کننده هستم و دلم می‌خواهد طولانی بنویسم اما هنوز کلماتم بهم ریخته است. دلم می‌خواهد امشب طولانی به ماه نگاه کنم و از فردا، شبیه روزهای کاری، از صبح تا بعدازظهر را پشت لپ‌تاپ بشینم و بنویسم و بنویسم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من و کاترین و پرنده‌ای در سر</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 22:06:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاترین منسفیلد، نویسنده انگلیسی، روزهای آخر زندگی و در تلاش برای نجات از سل نوشته بود:
سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم، و با هر نفسی که می‌کشم صدای قل‌قل می‌آید. احساس می‌کنم تمام قفسه‌ی سینه‌ام می‌جوشد... احساس می‌کنم باید قلبم را بشکافم. قفسه‌ی سینه‌ام از این بازتر نمی‌شود...
این سومین شبی که بی‌وقفه سر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاترین منسفیلد، نویسنده انگلیسی، روزهای آخر زندگی و در تلاش برای نجات از سل نوشته بود:</p><p>سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم، و با هر نفسی که می‌کشم صدای قل‌قل می‌آید. احساس می‌کنم تمام قفسه‌ی سینه‌ام می‌جوشد... احساس می‌کنم باید قلبم را بشکافم. قفسه‌ی سینه‌ام از این بازتر نمی‌شود...</p><p>این سومین شبی که بی‌وقفه سردرد طولانی دارم به یاد این یادداشت افتادم و فکر کردم شاید من هم باید سرم را بشکافم، شبیه کاری که زمان سینوهه در مصر باستان می‌کردند تا بخارهای سمی خارج شود.</p><p>نقاشی از سارا اشرفی وجود دارد که تصویری از زنی است با یک لانه چوبی پرنده به جای سر. خیال می‌کنم همان پرنده در سر من است و شبیه یک دارکوبِ دقیق مدام صدا می‌کند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لهستان؛ از شوریدگی تا دلتنگی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Thu, 21 May 2026 17:50:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لهستان برای من با کیشلوفسکی شروع شد؛ وقتی که سروش گفت باید فیلم آبی را ببینم که شبیه جهان من است. آبی و بقیه فیلم‌های کیشلوفسکی را دیدم و عاشق جهان او و بعدتر عاشق لهستان شدم.
از آن روز لهستان جزو پررنگ جهان شخصی‌ام شد؛ از سینما و موسیقی گرفته تا ادبیات و زبان و آشپزی، هرچند در یاد گرفتن آشپزی و زبا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>لهستان برای من با کیشلوفسکی شروع شد؛ وقتی که سروش گفت باید فیلم آبی را ببینم که شبیه جهان من است. آبی و بقیه فیلم‌های کیشلوفسکی را دیدم و عاشق جهان او و بعدتر عاشق لهستان شدم.</p><p>از آن روز لهستان جزو پررنگ جهان شخصی‌ام شد؛ از سینما و موسیقی گرفته تا ادبیات و زبان و آشپزی، هرچند در یاد گرفتن آشپزی و زبان‌شان افتضاح بودم. بعدتر وقتی لوکاس دوست نامه‌ای من شد، بیشتر در جریان لهستان بودم و رویای دیدن و زیستن در لهستان مدام پررنگ و پررنگ‌تر می‌شد. نقطه اتصال‌مان هم استاد ایرانی او و علاقه به ادبیات ایران و لهستان و خسرو سینایی بود. قرار بود کتاب مصطفی انصافی را به لهستانی ترجمه کند و به ایران بیاید و همدیگر را ببینیم. قرار بود همه‌ی آن صحبت‌های آنلاین واقعی شود اما او عمل جراحی کرد و فاصله صحبت‌هایمان بیشتر شد و بعدتر که اینترنت قطع شد و هردوی ما خاموش شدیم، رویای لهستان هم کمرنگ و کمرنگ‌تر شد.</p><p>عاشق کیشلوفسکی بودم اما خودم را از دیدن فیلم‌هایش دور نگه داشتم، از هرچیزی که مربوط به لهستان بود تا دلتنگ نشوم. لهستان ولی دست از من برنداشت؛</p><p>اولین روزی که به کتابفروشی دی رفتم، فروشنده بخش کودک کتاب معروفی از ادبیات لهستان را به من داد که می‌گفت شبیه چشم‌های من است. چند روز بعد مدارک خانواده‌ای را برای مهاجرت به لهستان آماده می‌کردم و هاتف هم مدام موسیقی زبیگنیف پرایزنر و شوپن برایم می‌فرستاد. </p><p>لهستان در زندگی‌‌ام جاری بود و من سعی در فراموش کردنش داشتم. تلاشم هم البته جواب می‌داد تا امروز.</p><p>امروز از بیکاری مشغول تماشای فیلمی درباره دوستی یک دختر جوان آمریکایی و پیرزن لهستانی شدم. دوستی که هیچ ارتباط کلامی در آن وجود نداشت اما عمیق و خالص بود. فیلم را دیدم و دوباره عمیق و زیاد دلتنگ لهستان شدم، انگار همان پیرزن باشم که به اجبار از لهستان دور شده است.</p><p>چندساعتی است فیلم تمام شده اما لهستان هنوز در من جاری است. به موسیقی شوپن و پرایزنر گوش می‌کنم و لبخند می‌زنم و دلم می‌خواهد دوباره خودم را غرق لهستان کنم و شیفته آن شوم. حسرتم ولی گم شدن آن کتاب کودک است.</p><p>دلم می‌خواهد دوباره بتوانم به کتابفروشی دی بروم و آن کتاب را بخرم و بخوانم و بار دیگر به رویای لهستان فکر کنم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواب یزد و بیداریِ بی‌قرار</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Tue, 19 May 2026 15:27:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب خواب یزد را دیدم؛
در کوچه‌هایی با بافت سنتی گم شده بودم و دقیقا نمی‌دانستم کجا هستم، اما مطمئن بودم جایی در یزد هستم. انگار که در خواب روزهای متفاوتی باشد، با خیالی آسوده قدم می‌زدم و به دعای آرامی گوش می‌کردم؛ در خواب دیشب خوشحال‌ترین آدم بودم و غرق در آرامش یزد. 
حالا از صبح همان دعای آرامی د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب خواب یزد را دیدم؛<br>در کوچه‌هایی با بافت سنتی گم شده بودم و دقیقا نمی‌دانستم کجا هستم، اما مطمئن بودم جایی در یزد هستم. انگار که در خواب روزهای متفاوتی باشد، با خیالی آسوده قدم می‌زدم و به دعای آرامی گوش می‌کردم؛ در خواب دیشب خوشحال‌ترین آدم بودم و غرق در آرامش یزد. <br>حالا از صبح همان دعای آرامی در گوشم است و مدام به یزد فکر می‌کنم و احساس دلتنگی دارم، یک‌نوع دلتنگی عمیق و طولانی که تنها با سفر کردن به یزد رفع می‌شود. شاید اگر زمان دیگری بود، پیشنهاد سفر به یزد را می‌دادم و می‌دانستم بدون هیچ مخالفتی در اولین زمان ممکن در یزد بودم، اما این روزها همه‌چیز غیرعادی است و انگار همگی مدام در انتظار یک خبر یا اتفاق غیرمنتظره و عجیب. با این‌همه دلم می‌خواهد همین الان به یزد سفر کنم و طولانی قدم بزنم و در کافه پناهنده قهوه یزدی بخورم. </p><p>امروز وقتی بعد از مدت طولانی مطالب وبلاگ را می‌خواندم، احساس خجالت کردم که این چند پست اخیر همگی غر زدن بود و پر از کلمات خاکستری. فکر کردم لابد آدم ضعیفی شده‌ام که این‌قدر برای همه‌چیز غر می‌زنم و فقط آن ترس‌های جهان شخصی‌ام را نشان می‌دهم. <br>راستش در جهان واقعی هرروز صبح زود بیدار می‌شوم، درس می‌خوانم، می‌نویسم، آشپزی می‌کنم، فیلم می‌بینم و تمام کارهایی که همیشه می‌کردم که انگار هیچ‌چیزی تغییر نکرده است، خودم اما می‌دانم چیزی در قلبم شکسته و هرروز ناامیدتر می‌شوم، با این‌همه خودم را مجبور می‌کنم به چنگ زدن به زندگی و خلق جزئیات جدید. گاهی هم چنگ زدن‌ها جواب می‌دهد و چند روزی همه‌چیز از یادم می‌رود و لبخندهایم پررنگ‌تر می‌شود. <br>امروز ولی همان روزی است که شبیه ماهی‌های بهمن محصص شده‌ام. ترکیب موسیقی رقص‌های مجار برامس و بوی عود شرقی هم هنوز تاثیری نذاشته و لبخندهایم همچنان کمرنگ است. تلگرام اگر وصل بود، به دوستی آن‌سر دنیا پیام می‌دادم تا طولانی گوش کند و بنویسد ما دوام می‌آوریم و برو سراغ کارهایت یا از آرش می‌خواستم برایم حافظ بخواند. اینترنت ولی قطع است و باید خودم دست زهرا را بگیرم و بکشانم به کار و زندگی و این کار خیلی راحتی نیست. بزرگسالی را به همین‌خاطر دوست ندارم که گاهی همه‌چیز خیلی خیلی زیاد پیچیده و درهم می‌شود، شبیه نقاشی‌های واحد خاکدان و تو باید در میان این همه آشفتگی همه‌چیز را درست کنی. چاره دیگری ولی ندارم.<br>دانوب آبی اشتراورس را پخش می‌کنم و شبیه تیتا سراغ آشپزی می‌روم تا غم را در بین ادویه‌ها پنهان کنم. </p><p>کاش ولی دوستی از جنس یزد یا از اهالی یزد داشتم.<br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بعضی شب‌ها پنج‌ساله‌ام!</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 21:13:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من معمولاً آدم صبور و کم‌حرفی هستم و از بیرون سخت و جدی. نمی‌دانم این تصویر خودساخته بوده یا نه ولی این اولین برداشت آدم‌ها است، که گاهی هم واقعاً خوب است. با این‌ حال شب‌هایی هست که انگار پنج‌ساله‌ام، با همان جهان کوچک و انگار کسی قوی‌تر من را به زور از تاب پایین آورده و نمی‌توانم کاری کنم.
تمام ای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من معمولاً آدم صبور و کم‌حرفی هستم و از بیرون سخت و جدی. نمی‌دانم این تصویر خودساخته بوده یا نه ولی این اولین برداشت آدم‌ها است، که گاهی هم واقعاً خوب است. با این‌ حال شب‌هایی هست که انگار پنج‌ساله‌ام، با همان جهان کوچک و انگار کسی قوی‌تر من را به زور از تاب پایین آورده و نمی‌توانم کاری کنم.</p><p>تمام این مدت‌ برای تمام فرصت‌های شغلی مربوط و نامربوط آگهی فرستادم. بیشتر از نیمی از آن‌ها باز نشد، نیمی دیگر آدم بهتری را پیدا کرده بودند و تعدادی هم دعوت به مصاحبه که البته فقط یک مصاحبه انجام شد. سعی کردم به هیچ‌وجه به اصفهان فکر نکنم ولی بی‌کاری آدم را مجبور می‌کند. دیروز برای همان یک فرصت شغلی در اصفهان دعوت به مصاحبه شدم که کاش نمی‌شدم.<br>تمام آن نیم ساعت پنج‌ساله بودم و یک آدم بزرگ با یک سایه سیاه روبه‌رویم. مدام گفت و گفت و من ساکت بودم و او وقیح‌تر. شاید همین سکوت بود که آدم مقابل را وقیح‌تر کرد.</p><p>از دیروز یک سنگینی و درد قفسه سینه‌ام را پر کرده که قرص‌ها آرامش نمی‌کند. مدام فکر می‌کنم و آن ترس بیشتر می‌شود و بیشتر احساس پنج‌ساله بودم می‌کنم و دلم یک آدم بزرگ قوی کنارم می‌خواهد.<br>بخشی از بزرگ‌سال شدن همین پذیرش مسئولیت و شجاع بودن است اما گاهی کار سختی است، خیلی سخت.‌ من به خوبی آن را بلد نیستم و این مواقع دلم می‌خواهد یک سیاهچاله برای مخفی شدن داشتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>The joy of being unavailable</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 19:56:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال قبل حبیبه جعفریان در متنی برای مجله همشهری نوشته بود سال‌ها است فقط شماره مخاطبین غیر مهم و غیر ضروری را در موبایلش ذخیره می‌کند و بقیه را به حافظه می‌سپارد.‌ در جایی از متن گفته بود که این شکلی از اهمیت دادن به آدم‌ها است، حتی اگر آن‌ها درک نکنند.
امروز بعد از مدت‌ها مشغول مرتب کردن فایل‌ها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال قبل حبیبه جعفریان در متنی برای مجله همشهری نوشته بود سال‌ها است فقط شماره مخاطبین غیر مهم و غیر ضروری را در موبایلش ذخیره می‌کند و بقیه را به حافظه می‌سپارد.‌ در جایی از متن گفته بود که این شکلی از اهمیت دادن به آدم‌ها است، حتی اگر آن‌ها درک نکنند.</p><p>امروز بعد از مدت‌ها مشغول مرتب کردن فایل‌های لپ‌تاپ و موبایل بودم و با دیدن لیست مخاطب‌ها یاد آن متن جعفریان افتادم. فکر کردم عجیب است از این لیست طولانی تقریباً هیچ شماره‌ای را حفظ نیستم. فکر کردم تمام این سال‌ها از زمانی که نمی‌دانم، من همان شماره ضروری برای دوستان و خانواده‌ام بودم؛ از انواع سوال زبان انگلیسی و فناوری گرفته تا معرفی فیلم و کتاب و در این سال‌های اخیر هم گوش شنوا و همدل برای غر زدن درباره پارتنر و خانواده شوهر. <br>از دور شاید دوست و آشنای همدل به نظر رسیدن باشد ولی از نزدیک حس مزخرفی دارد و غیرقابل توصیف. </p><p>تمام این سال‌ها همه‌ی شماره‌ها را ذخیره کرده بودم برای روز اضطرار که البته من همان گزینه در دسترس برای اضطرار بودم و نه برعکس. امروز ولی احساس کردم چقدر حفظ این‌ها بیهوده است. همان حس مضخرف غیرقابل توصیف یا بی‌حوصلگی بزرگ‌سالی وادارم کرد تمام‌شان را پاک کنم و حالا خیلی خیلی سبکم. <br>چند ساعت است فکر می‌کنم باید زودتر این کار را می‌کردم ولی مهم نیست، خوشحالم امروز انجام دادم. می‌دانم بعد از این این مخاطبین حذف‌شده باز تماس می‌گیرند و پیام یا ایمیل می‌دهند اما من دلم نمی‌خواهد این نقش را ادامه بدهم. مزیت بزرگسالی همین است که تو را خودخواه می‌کند و این گاهی واقعاً خوب است.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انزوا</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 20:23:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام
که دیگر از سنگ نمی‌ترسم
این سنگ‌ها از چاله‌ی من برجی بلند ساخته‌اند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگ‌ها نیست
این‌جا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید
دیرتر غروب می‌کنند
گاهی از پنجره‌ی اتاق‌ام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام</p><p>که دیگر از سنگ نمی‌ترسم</p><p>این سنگ‌ها از چاله‌ی من برجی بلند ساخته‌اند</p><p>بلند در میان درختان بلند</p><p>سپاس از شما ای معماران</p><p>پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگ‌ها نیست</p><p>این‌جا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند</p><p>و آخرین نورهای سرخوش خورشید</p><p>دیرتر غروب می‌کنند</p><p>گاهی از پنجره‌ی اتاق‌ام</p><p>نسیم شمالی به درون پرواز می‌کند</p><p>کبوتری از دستان من دانه می‌چیند</p><p>صفحات ناتمام مرا نیز</p><p>دست‌ گندم‌گون الهه‌ی شعر،</p><p>این دست آرام آسمانی تمام خواهد کرد.</p><p> </p><p>آنا آخماتووا </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غم‌نوشت</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 13:57:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پاییز و زمستان فصل محبوب من نیست چون کم‌نور است و من بنده نورم؛ انگار که نور قاصد امید و زندگی باشد و تا وقتی نور وجود دارد، باید چنگ زد به زندگی.
این روزها نور به شکل ظریف و زیبایی وجود دارد اما انگار قاصد چیزی نیست و تنها روشنایی به همراه دارد. هربار با دیدن نور سعی می‌کنم به‌ شکلی به زندگی وصل بم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پاییز و زمستان فصل محبوب من نیست چون کم‌نور است و من بنده نورم؛ انگار که نور قاصد امید و زندگی باشد و تا وقتی نور وجود دارد، باید چنگ زد به زندگی.</p><p>این روزها نور به شکل ظریف و زیبایی وجود دارد اما انگار قاصد چیزی نیست و تنها روشنایی به همراه دارد. هربار با دیدن نور سعی می‌کنم به‌ شکلی به زندگی وصل بمانم؛ از آشپزی گرفته تا نوشتن و قدم زدن. اما یک چیزی فرق کرده که تمامی این‌ها را مصنوعی نشان می‌دهد. دیگر حتی کیک‌های آختامار هم مثل هیجان‌انگیز نیست.<br>حالا زیر نور ظریف بعدازظهر نشسته‌ام و مظهر خالقی می‌خواند. کردی نمی‌دانم و چیزی از کلماتش نمی‌فهمم اما غمگین است، خیلی غمگین. این چندمین موسیقی کردی است که از صبح گوش کردم و همگی چیزی را درونم تکان می‌دهد. <br>به مصنوعی بودن نور فکر می‌کنم، به آرزوی لمس سنندج، به آرزوی نواختن تنبور و پیرمرد ترک سبزی‌فروش تجریش و کرفس‌های همیشه تازه‌اش.</p><p>هر وقت دیگری بود، رد نور را می‌گرفتم و طولانی در چهارباغ و خواجه پطرس قدم می‌زدم اما حالا گوشه اتاقم نشسته‌ام و پابه‌پای مظهر خالقی اشک می‌ریزم و غمگینم، خیلی غمگین. آدم‌های اطرافم غم را نشانه بی‌کاری می‌دانند. من ولی غمگینم که شیفته زندگی بودن را یادم رفته و هیچ‌کس متوجه نمی‌شود.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من هم یک بوسلمه هستم!</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 18:00:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بوسلمه، هیولای دریا، کابوس ماهی‌گیران جنوب است؛ یک ترس بزرگ و دائمی.
بوسلمه خشمگین، ترسناک و بسیار قدرتمند است و هر لحظه ممکن است به سراغ اهالی خشکی بیاید و زندگی آن‌ها را به هم بریزد. اهالی خشکی هم همیشه با احتیاط رفتار می‌کنند تا نکند بوسلمه بیدار شود. هر زن جنوبی هم برای احتیاط انواع دعا و طلسم و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بوسلمه، هیولای دریا، کابوس ماهی‌گیران جنوب است؛ یک ترس بزرگ و دائمی.<br>بوسلمه خشمگین، ترسناک و بسیار قدرتمند است و هر لحظه ممکن است به سراغ اهالی خشکی بیاید و زندگی آن‌ها را به هم بریزد. اهالی خشکی هم همیشه با احتیاط رفتار می‌کنند تا نکند بوسلمه بیدار شود. هر زن جنوبی هم برای احتیاط انواع دعا و طلسم و نمک را برای دور کردن او دارد. </p><p>بوسلمه ولی همیشه هم به دنبال بهانه نیست و گاهی در زمانی غیرمنتظره سراغ آدم‌ها می‌آید و امان از خشم بوسلمه.<br>خشم بوسلمه قوی‌ترین نیرویی است که ماهی‌گیران می‌شناسند و همیشه با درد و رنج و از دست دادن همراه است. فرقی ندارد این از دست دادن جان یک ماهی‌گیر باشد یا اموال او.<br>بوسلمه وقتی می‌آید همه‌چیز تغییر می‌کند. </p><p>راه مقابله با بوسلمه چیست؟<br>راهی نیست مگر کمک‌های گاه‌به‌گاه آبی‌های دریایی تا زمانی که بوسلمه متوجه نشود و هدایای اهالی خشکی. <br>بوسلمه همان شخصیتی است که همه به آن احترام می‌گذارند اما از او بیزار هم هستند. در مقابل آبی‌های دریایی که بسیار لطیف و مهربان هستند. </p><p>من اولین‌بار بوسلمه را از میان کلمات منیرو روانی‌پور شناختم و ترسیدم؛ از خود بوسلمه که نه ولی از آدم‌هایی که شبیه بوسلمه هستند و حتی خودم. <br>این روزها زیاد به بوسلمه فکر می‌کنم که انگار واقعیتی غیرقابل انکار است و بر زندگی‌ها سایه انداخته است. بوسلمه خشمگین است و راه فراری هم از آن نیست، همه آبی‌ها فرار کردند. <br>تمام این روزها خودم را آبی می‌دانستم که اسیر بوسلمه است اما امروز فهمیدم من خود دست‌کمی از بوسلمه ندارم. </p><p>من امروز خیلی زیاد شبیه بوسلمه بودم؛<br>خشم و غم و رنج عظیمی هجوم آورد و همه‌چیز از جلوی چشمانم پاک شد و آشوب به‌پا کردم، چیزی غیرقابل توضیح و بخشش. <br>من برای هرکسی تعریف کنم، حق را به من نمی‌دهد و در مقابل از من متنفر می‌شود اما در واقعیت دلم نمی‌خواست این بوسلمه بیدار شود. من خودم بیشتر از همیشه از بوسلمه می‌ترسیدم اما امروز خودم بوسلمه شدم و حالا که دوباره پوسته آبی‌ام سرجایش برگشته، از خودم خشمگین و متنفرم. </p><p>تمام این سال‌ها هرجایی از بوسلمه خواندم بدگویی بود و به آدم‌ها حق دادم. امروز ولی فکر کردم شاید بوسلمه هم از ترس و رنج و تنهایی اسن که هجوم می‌آورد. <br>بوسلمه دوست‌داشتنی نیست ولی قابل ترحم شاید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ملال و بیکاری</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 08:53:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم بقیه آدم‌ها صبح و شب‌شان را با چه صدایی سپری می‌کنند؛ ما ولی اینجا با نوای پیروزی و غرورآمیز مردمان وطن‌دوست می‌گذرانیم. بدون هیچ خللی، هر روز به این شکل می‌گذرد و کاش راز شادی‌شان را به بقیه هم می‌گفتند.
حالا دو ساعت است با صدای همیشگی بیدار شدم و دلم نمی‌خواهد از روی تخت بلند شوم. یادم هس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دانم بقیه آدم‌ها صبح و شب‌شان را با چه صدایی سپری می‌کنند؛ ما ولی اینجا با نوای پیروزی و غرورآمیز مردمان وطن‌دوست می‌گذرانیم. بدون هیچ خللی، هر روز به این شکل می‌گذرد و کاش راز شادی‌شان را به بقیه هم می‌گفتند.</p><p>حالا دو ساعت است با صدای همیشگی بیدار شدم و دلم نمی‌خواهد از روی تخت بلند شوم. یادم هست پنجاه و چهار روز است بی‌کار شده‌ام و چیزی در انتظارم نیست، البته به جز کلاس‌های آنلاین دانشگاه. حوصله آن را هم ندارم ولی. </p><p>دیشب لینکدین را چک می‌کردم و پر بود از تعدیل و درخواست کار و چه آدم‌های حرفه‌ای و درخشانی. بعد فکر کردم احمق بودی در بیست‌و‌هشت‌سالگی سراغ کار جدیدی رفتی، آن هم کاری که مدام با اینترنت گره خورده و احمق‌تری که انتظار پیدا کردن کار با این رزومه کمرنگ داری. </p><p>من از بیست‌ویک‌سالگی همیشه کار کردم و بی‌کاری برایم عذاب شده، احساس بی‌مصرف بودن دارم و راستش از دیشب فکر می‌کنم حاضرم سر هر کاری حاضر شوم اما بی‌کار نباشم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اصفهان زیبایِ نامهربان</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 20:35:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اصفهان شهر نامهربانی است؛
 شهری پر از جزئیات زیبا و شکوهمند است اما واقعاً نامهربان است. هرکسی که در این شهر با چهارچوب‌های شهر و آدم‌ها تفاوت داشته باشد، این را به خوبی درک می‌کند. تو باید این اصول را بپذیری یا با آن روی سختگیر شهر مواجه می‌شوی.
همین نامهربانی و سختگیری شهر همراه با دیوانگی‌های عجی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اصفهان شهر نامهربانی است؛</p><p> شهری پر از جزئیات زیبا و شکوهمند است اما واقعاً نامهربان است. هرکسی که در این شهر با چهارچوب‌های شهر و آدم‌ها تفاوت داشته باشد، این را به خوبی درک می‌کند. تو باید این اصول را بپذیری یا با آن روی سختگیر شهر مواجه می‌شوی.</p><p>همین نامهربانی و سختگیری شهر همراه با دیوانگی‌های عجیب و تفاوت من باعث شده نتوانم آن را دوست داشته‌ باشم و خانه تصور کنم.</p><p>دیروز با دوستی صحبت می‌کردم که اینجا زندگی راحت‌تر است اما این لزوماً چیز خوبی نیست، که اینجا همدلی احساس نمی‌کنم. طولانی درباره تجربه شهرهای مختلف صحبت کردیم و من دلتنگ رشت و شیراز و یزد شدم. هر کدام از شهرها جهان مختلفی دارند اما همگی به شکل عمیقی حس خانه بودن منتقل می‌کنند، انگار در فضای امنی هستی. </p><p>زمانی که اصفهان را ترک می‌کردم، امیدوار بودم که شاید فاصله صلح به همراه داشته باشد اما ظاهرا خبری از دوستی من و اصفهان نیست. این روزها که موقعیت‌های شغلی جدید را بررسی می‌کنم، از اعماق قلبم می‌خواهم به سراغ شیراز یا رشت بروم اما هشدار صدای منطقی درونم از ناپایداری روزهای ایران مانع می‌شود. نمی‌‌دانم در نهایت بین عقل و احساس  کدام پیروز می‌شود اما کاش ترس‌های منطقی بزرگسالی کم شود.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جزئیات ساده زندگی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 12:27:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داوود امدادیان نقاش محبوب من نیست و کمتر به تماشای کارهای او مشغول می‌شوم. شاید چون با وجود سادگی و روایی بودن کارهایش، به تقلید از بسیاری از دانشجویان هنر به دنبال چیزی عمیق‌تر هستم و آن را پیدا نمی‌کنم. 
هربار اتفاقی به یکی از کارهایش می‌رسم، اول از آن سادگی لذت می‌برم و بعد سردرگم می‌شوم. نمی‌دان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داوود امدادیان نقاش محبوب من نیست و کمتر به تماشای کارهای او مشغول می‌شوم. شاید چون با وجود سادگی و روایی بودن کارهایش، به تقلید از بسیاری از دانشجویان هنر به دنبال چیزی عمیق‌تر هستم و آن را پیدا نمی‌کنم. <br>هربار اتفاقی به یکی از کارهایش می‌رسم، اول از آن سادگی لذت می‌برم و بعد سردرگم می‌شوم. نمی‌دانم  این حس پیدا کردن چیزی عمیق‌تر از کجا پیدا شد، مثلا نشانه هوش و دانش و قریجه هنری است؟ نمی‌دانم.<br>با این همه تماشای هر از گاه کارهای او را دوست دارم که بوی خنک و خوب طبیعت و زندگی ساده و دلنشین را دارد. </p><p>امروز طولانی به این نقاشی از امدادیان نگاه کردم که به ساده و زیباترین شکل ممکن همان امید در اوج غم و رنگ در میان خاکستری‌ها را نشان می‌دهد. کمتری هنرمندی بلد است تو را همراه خود ببرد اما امدادیان این کار را می‌کند. <br>در بیان عادت داشتم تصاویر و عکس‌های محبوبم را به اشتراک بگذارم و از آن‌ها بنویسم ولی حالا مدت‌ها است این کار را نکردم. امروز با دیدن این نقاشی امدادیان دلم برای آن کار تنگ شد و دلم خواست این کار را ادامه بدهم، شاید جادوی امدادیان برای آدم دیگری هم تاثیر گذاشت. </p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:589/600;" src="https://cdn1.darz.art/DarzImages/ArtWork/a7214722-eb06-41d4-af91-b648f65b02ef/artwork_636352081448443361_thumb_1680_880.jpg" alt="main-img" width="589" height="600"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تمرینِ خشم، درد و بودیسم در یک روز معمولی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2026 23:53:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز از همان روزهایی بود که از دنده چب بیدار شدم؛
درد گردن و کمر و چشم همزمان با بی‌کاری اجباری من را به خشمگ‌ترین الهه باستان تبدیل کرده بود، البته بدون در نظر گرفتن زیبایی تمثیلی آن الهه‌ها.
آدم در این حال و هوا سراغ چه کاری می‌رود؟ نمی‌دانم! من سراغ موسیقی فیلم چهارشنبه‌ سوری رفتم و پیمان یزدانی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از همان روزهایی بود که از دنده چب بیدار شدم؛</p><p>درد گردن و کمر و چشم همزمان با بی‌کاری اجباری من را به خشمگ‌ترین الهه باستان تبدیل کرده بود، البته بدون در نظر گرفتن زیبایی تمثیلی آن الهه‌ها.</p><p>آدم در این حال و هوا سراغ چه کاری می‌رود؟ نمی‌دانم! من سراغ موسیقی فیلم چهارشنبه‌ سوری رفتم و پیمان یزدانیان در این قطعه کاری می‌کند که تمام بدبختی و غم‌های عالم سراغت بیاید و بعد تو را میان آسمان و زمین رها می‌کند تا هرکاری خواستی بکنی. </p><p>طولانی آشپزی کردم، درس خواندم و نوشتم و درد و غم شبیه مه عمیق پاییزی باقی ماند، آن‌قدر که با هر قاشق قرمه‌سبزی و سالاد شیرازی یک قاشق اشک هم ریختم و ترکیب اشک با نارنج مزه آب‌لیمو شیرین ده روز مانده می‌دهد.</p><p>در مستندی راهب بودایی از اهمیت غم می‌گفت که به‌جای تلاش برای از بین یردن، باید آن را در آغوش کشید. بودایی‌ها زندگی را شبیه گل نیلوفر مرداب می‌دانند که تلفیقی از غم و شادی است. میان غم امروز فکر کردم باید حرف گوش‌کن باشم و غم را در آغوش بکشم و از زیبایی آن در کنار شادی ساختگی لذت ببرم. راهکار راهب بودایی ولی کار نکرد، شاید هم من ترکیب اشتباهی را انتخاب کردم.</p><p>در هر صورت، حالا بدون هیچ شباهتی به الهه‌های خشمگین باستانی، شبیه خرس قطبی هستم که روی تکه یخ کوچکی دراز کشیده  و یک تیر سنتی اسکیمویی در گردنش فرو رفته. تلفیق این صحنه با همان موسیقی پیمان یزدانیان هیچ شباهتی به زیبایی غم در سخنان بودایی‌ها ندارد. این صحنه بیشتر همان کتاب عاشقانه  لوس ر.اعتمادی است با عنوان «امشب دختری می‌میرد.»</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همگان به جستجوی خانه می‌گردند</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 21:37:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ری‌را …!
همگان به جستجوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی ‌انتها برای رفتن
بی ‌واژه برای سرودن
و یادهای سالی غریب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبید!
بگذریم … ری‌را!
از گوشه‌ی چشم نگاهی کن:
دو قناری خسته بر سیم تلگراف
دوردست بی‌رویای مرا می‌نگرند،
درست مثل منند
تبعید ترانه‌ای ناخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ری‌را …!<br>همگان به جستجوی خانه می‌گردند،<br>من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم<br>بی ‌انتها برای رفتن<br>بی ‌واژه برای سرودن</p><p>و یادهای سالی غریب<br>که از درخت گفتن<br>هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبید!<br>بگذریم … ری‌را!<br>از گوشه‌ی چشم نگاهی کن:<br>دو قناری خسته بر سیم تلگراف<br>دوردست بی‌رویای مرا می‌نگرند،<br>درست مثل منند<br>تبعید ترانه‌ای ناخوانا<br>که زمزمه‌اش …<br>سرآغاز رفتن به شیراز است!<br>اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گویم<br>همین امشب از فال سربسته‌ی چراغ<br>یا آهسته از خود حضرت حافظ بپرس</p><p>سیدعلی صالحی</p><p> </p><p>طولانی دلتنگ خانه هستم و خانه همیشه چیزی بیشتر از یک مکان فیزیکی است. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رویای سفر</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 22:30:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دیشب فکر می‌کنم بیشتر از هرچیزی دلم می‌خواهد طولانی با قطار سفر کنم. دوباره تمام شهرهای محبوبم را با تمامی جزئیات ببینم و خالی از فکرهای عجیب این روزها شوم. 
دیشب ج پیام داد که انزلی است و یاد من افتاده و من دلتنگ پل غازیان و اسکله شدم. انزلی شهر شوریده و غمگینی است که قلبت را سبک می‌کند و تو را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دیشب فکر می‌کنم بیشتر از هرچیزی دلم می‌خواهد طولانی با قطار سفر کنم. دوباره تمام شهرهای محبوبم را با تمامی جزئیات ببینم و خالی از فکرهای عجیب این روزها شوم. <br>دیشب ج پیام داد که انزلی است و یاد من افتاده و من دلتنگ پل غازیان و اسکله شدم. انزلی شهر شوریده و غمگینی است که قلبت را سبک می‌کند و تو را رها. همین پیام ج بود که من را دلتنگ سفر کرد و در خیالم لیستی از مقصدهای مورد نظرم نوشتم؛</p><ul style="list-style-type:disc;"><li>انزلی که شبیه نسیم خنک اروپای شرقی است؛</li><li>رشت که شبیه یک هتل باشکوه در وین است و تو را عاشق زندگی می‌کند؛</li><li>تبریز و حس خانه بودن و بوی غذاهای خوشمزه‌ خانگی؛</li><li>سنندج که انگار آتشی گرم در شب طوفانی زمستان است؛</li><li>شیراز که خانه‌ی مادربزرگی قرتی است و تو را لوس می‌کند و تو دیوانه زندگی می‌شوی.</li><li>و یزد که همیشه پناه است، همیشه آرامبخش است و انگار همان مادربزرگ با چادر سرمه‌ای خالدار در قصه‌ها باشد‌.</li></ul><p>به همه‌ی این شهرها فکر می‌کنم و دلتنگ می‌شوم. دلم می‌خواهد همین فردا پناه ببرم به آن تک تخت چوبی زیر پل غازیان، رو‌به‌روی تالاب، طولانی به راخمانیف گوش کنم و بنویسم و سراغ یزد بروم تا آرامش شرقی‌اش را لمس کنم. در بازار سراغ پناهنده بروم و به لهجه‌ها گوش کنم. بیشتر از هرجایی دلتنگ یزد و انزلی هستم.</p><p>نمی‌دانم روزهای آینده چه اتفاقاتی به همراه دارد اما دلم می‌خواهد یزد و انزلی باشم و بعد مطمئنم در برابر بدترین اتفاق‌ها هم دوام می‌آورم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>داستان من و وبلاگ</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 00:52:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اولین وبلاگم در بلاگفا یک پروژه کلاسی در دبیرستان بود؛ از سر کنجکاوی سراغش رفتم و مدتی نوشتم، نوشته‌هایی بی‌هدف و بدون ارزش و معنی خاص و خیلی زود هم آن کلاس تمام شد و آن وبلاگ هم.
بعدتر وقتی جدی‌تر غرق خواندن کلمات شدم، به فضای امنی برای طولانی نوشتن احتیاج داشتم و دوباره سراغ بلاگفا رفتم. این‌بار ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اولین وبلاگم در بلاگفا یک پروژه کلاسی در دبیرستان بود؛ از سر کنجکاوی سراغش رفتم و مدتی نوشتم، نوشته‌هایی بی‌هدف و بدون ارزش و معنی خاص و خیلی زود هم آن کلاس تمام شد و آن وبلاگ هم.</p><p>بعدتر وقتی جدی‌تر غرق خواندن کلمات شدم، به فضای امنی برای طولانی نوشتن احتیاج داشتم و دوباره سراغ بلاگفا رفتم. این‌بار با اسم خودم و از جهان خودم می‌نوشتم و هر کلمه بوی من را داشت. آن وبلاگ زهرا را نشانم داد، دوستی‌های کلمه‌ای خلق کرد و اشتیاق به کلمات را پررنگ. بعدتر ولی خانه امنم بی‌واسطه کلمات آدم دیگری ناامن شد و رها کردم. کمی بعد از آن هم بلاگفا بخش زیادی از نوشته‌هایمان را بلعید و هیچ‌وقت پس نداد.<br>بعد از آن اتفاق بلاگفا آدم‌ها به بیان مهاجرت کردند، من ولی تا آخرین لحظه ماندم و به عنوان یک غریبه سراغ بیان رفتم. نمی‌خواستم بیان را دوست داشته باشم اما بی‌خانه بودم و دوستانم همگی آن‌جا بودند و من هم ساکن شدم و بیان خانه جدید شد.<br>از یک‌سال قبل‌تر خیلی کم در بیان می‌نوشتم اما به آدم‌ها و کلمات‌شان وصل بود و مطمئن بودم خانه‌ی امنی دارم که دوباره برگردم و بنویسم. من و بقیه آدم‌های بیان خیال نمی‌کردیم خانه‌مان را از ما بگیرند اما اتفاق بلاگفا دوباره پیش آمد و این‌بار سخت‌تر که خطای انسانی نبود و بلکه تصمیمی خودخواسته.</p><p>نمی‌دانم در دسترس نبودن اینترنت یا اشتیاق وبلاگ‌نویسی ما آدم‌های بیان را به اینجا کشاند؛ هرچه که بود، خواندن کلمات آدم‌های آشنا خوشایند بود و هست. سعی کردیم با اشتیاق دوباره بنویسیم و خوشبین باشیم به این خانه جدید اما در نهایت  بخشی از حس غریبگی باقی مانده. این دو روز اخیر که مدام پیام حذف وبلاگ آدم‌های آشنا یا خالی شدن وبلاگ‌ها را می‌بینم، غریبگی بیشتر می‌شود. نمی‌دانم این خانه چقدر قابل اتکا است و با وجود تمایلم به نوشتن، حس می‌کنم شاید اینجا مکان خوبی نباشد.<br>من همین دیروز برای یکی از بلاگرهای خوشایند و نازنین بیان نوشتم که کاش فعلا بنویسد اما او از غریبگی حرف می‌زد که من فکر می‌کردم کم می‌شود و نشد و نمی‌شود ظاهراً.</p><p>امروز خاموش شدن پنج وبلاگ را دیدم و نمی‌دانم این نشانه‌ای است که من هم باید دست از نوشتن بکشم یا نه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پسا آتش‌بس</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Apr 2026 18:21:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هجده فروردین اضطراب همگانی را تجربه کردیم و هر کدام در فکر اتفاق ناخوشایند احتمالی و شاید انتظار هر اتفاقی را داشتیم جز آتش‌بس.
وقتی جنگ به ناگهان تمام جزئیات  زندگی‌ات را تغییر دهد و از دست دادن آدمی را همراه داشته باشد، احتمالا هر لحظه آرزوی تمام کردنش را داشته باشی‌. با این حال تجربه زندگی در ایر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هجده فروردین اضطراب همگانی را تجربه کردیم و هر کدام در فکر اتفاق ناخوشایند احتمالی و شاید انتظار هر اتفاقی را داشتیم جز آتش‌بس.</p><p>وقتی جنگ به ناگهان تمام جزئیات  زندگی‌ات را تغییر دهد و از دست دادن آدمی را همراه داشته باشد، احتمالا هر لحظه آرزوی تمام کردنش را داشته باشی‌. با این حال تجربه زندگی در ایران ثابت کرده آتش‌بس چیزی را تغییر نمی‌دهد که حتی بدتر هم می‌کند.</p><p>حالا دو روز از آتش‌بس ناگهانی گذشته، خبری از صدای موشک‌ها نیست و البته هم‌چنان شب‌ها صدای ماشین‌‌ها با بلندگوهای بزرگ و سرودهای پیروزمندانه خیلی خیلی واضح به گوش می‌رسد؛ چیزهای دیگر تغییری نکرده است.</p><p>تمام شدن آن صداها و لرزش‌ها آسوده‌ام کرده اما تمام شدن موقت جنگ؟ نمی‌دانم! نوشته بودم ما شبیه درخت‌ها ریشه می‌دوانیم و ادامه می‌دهیم و زندگی جریان دارد تا ابتدا خودم باورم بشود اما سخت است. خودم را به یادگیری مشغول کردم ولی احتیاج دارم از آدم‌ها بپرسم شما چطور به زندگی وصل هستید تا دلایلم زیادتر شود که این تنها داشته ما است.</p><p>امروز از کنار ساختمانی در نزدیکی خانه گذشتم که طولانی و زیاد موشک خورده بود و تقریباً نابود شد. همه‌جا صحبت از آن ساختمان باشکوه و زیبا بود. من ولی به مجتمع‌های بلند فرهنگیان در پشت آن فکر می‌کنم که یک‌شبه نابود شد‌ و غیرقابل سکونت است. همکاران مادرم سال‌ها ذره‌ذره قسط این ساختمان‌ها را از حقوق داده بودند و انگار آب در هاون کوبیدن بود.</p><p>از آتش‌بس باید خوشحال باشم ولی نمی‌دانم چرا حسی ندارم و این فکرها و ترس از روزهای بعد رهایم نمی‌کند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وضعیت خاکستری</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 21:59:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز بعد از مدت‌ها به دیدن تراپیست سابقم رفتم و طولانی صحبت کردم و اشک ریختم و او مانند آخرین‌بار گفت در برابر خودم سختگیرم و شوق کودک درونم را نمی‌بینم.
در مسیر بازگشت با شک فکر کردم که واقعاً سختگیرم؛ شاید وسواس جلوگیری از اشتباه کردن همان سختگیری باشد و شاید تلاش برای شبیه آدم بزرگ‌ها بودن همان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بعد از مدت‌ها به دیدن تراپیست سابقم رفتم و طولانی صحبت کردم و اشک ریختم و او مانند آخرین‌بار گفت در برابر خودم سختگیرم و شوق کودک درونم را نمی‌بینم.</p><p>در مسیر بازگشت با شک فکر کردم که واقعاً سختگیرم؛ شاید وسواس جلوگیری از اشتباه کردن همان سختگیری باشد و شاید تلاش برای شبیه آدم بزرگ‌ها بودن همان نادیده گرفتن شوق کودکانه؛ نمی‌دانم!</p><p>در مسیر بازگشت  به زهرای قبل‌تر فکر کردم و دلم خواست با این غم دوست باشم و هرچند سخت، به زندگی چنگ بزنم. به یاد هم‌اتاقی‌ام افتادم که همیشه می‌گفت هروقت ناراحت هستی، آرایش کن و شیرینی بپز و غم کم می‌شود.</p><p>آخر جلسه امروز قول دادم حالا که در شهر خودم هستم، مرتب به دیدنش بروم و از خودم مراقبت کنم و کمتر سخت‌گیر باشم. نمی‌دانم مراقبت واقعی یعنی چی ولی بعد از مدت‌ها به یاد زینب برای خودم مداد رنگی و مواد اولیه کیک را خریدم.</p><p>حالا  بعد از چند ساعت با موی تازه کوتاه‌شده و خط چشم آبی بوی کیک را حس می‌کنم و صدای جنگنده و بوی دود خیابان کناری جریان دارد.</p><p>هنوز غمگین و خشمگین و ترسیده‌ام اما دلتنگ زهرای قبل‌تر هم هستم و می‌دانم، هرچند سخت، در همین روزها باید او را پیدا کنم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>افسردگی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Apr 2026 16:03:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم اولین‌بار چه زمانی و کجا درباره افسردگی خواندم ولی روزهای زیادی فکر کردم نشانه‌های پررنگی از آن را در خودم می‌بینم و وجودش را حس کردم. تمام این سال‌ها هربار سعی در حل آن داشتم و هربار به دلیلی ناخواسته نیمه‌تمام رها کردم و شبیه یک زخم باقی ماند. 
شش ماه قبل وقتی جسارت ترک آن شهر را پیدا کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دانم اولین‌بار چه زمانی و کجا درباره افسردگی خواندم ولی روزهای زیادی فکر کردم نشانه‌های پررنگی از آن را در خودم می‌بینم و وجودش را حس کردم. تمام این سال‌ها هربار سعی در حل آن داشتم و هربار به دلیلی ناخواسته نیمه‌تمام رها کردم و شبیه یک زخم باقی ماند. </p><p>شش ماه قبل وقتی جسارت ترک آن شهر را پیدا کردم، به فکر شروع دوباره بودم و در زمان کمی کار جدید امیدوارم کرد که این‌بار شرایط بهتری برای حل مشکل دارم. جنگ ولی همه‌چیز را خراب کرد.</p><p>بی‌کار شدن، ترس از بی‌پولی و احساس بیهوده و اضافه بودن در خانه این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به سراغم آمده . دوباره همان نشانه‌های افسردگی و این‌بار پیچیده‌تر.</p><p>امروز برای پ نوشتم نگران خودم هستم  و او گفت همه‌ما همین‌طور هستیم. نمی‌دانم حق با پ است یا نه، نمی‌دانم همگی این احساس بیهوده بودن را دارند یا نه ولی من می‌ترسم از این روزهای خودم که نکند این هشت‌پای قدیمی این‌بار رهایم نکند و بازوهایش را سخت‌تر فشار بدهد.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وضعیت قرمز (۲)</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Apr 2026 22:59:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اولین بار زمانی که ساختمانی در نزدیکی خانه موشک خورد، ساعت ۵ صبح بود و خواب بودیم؛ خانه با نور زیادی روشن شد و وحشتناک‌ترین صدای عمرم همراه با لرزش شدید و شکستن پنجره‌ها را حس کردم.
تمام آن یک ساعت با وحشت و اضطراب زیاد با سایر ساکنان ساختمان در پارکینگ ماندیم تا هوا روشن شد و صدا از بین رفت و چند س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اولین بار زمانی که ساختمانی در نزدیکی خانه موشک خورد، ساعت ۵ صبح بود و خواب بودیم؛ خانه با نور زیادی روشن شد و وحشتناک‌ترین صدای عمرم همراه با لرزش شدید و شکستن پنجره‌ها را حس کردم.</p><p>تمام آن یک ساعت با وحشت و اضطراب زیاد با سایر ساکنان ساختمان در پارکینگ ماندیم تا هوا روشن شد و صدا از بین رفت و چند ساعت بعد بیشتر آ‌‌د‌م‌ها از ساختمان رفتند و ما هم.</p><p>بعدتر در شهر جدید فقط صدای رد شدن جنگنده‌ها در فاصله‌ای دور را می‌شنیدیم و خبرهای موشک خوردن دوباره شهر و لرزش ساختمان را از همسایه‌ها.</p><p>تمامی این چند هفته شهر و محله‌ام محبوب موشک‌ها بود و هربار شیشه جدیدی می‌شکست و ترک جدیدی روی دیوارها پیدا می‌شد و ما در فاصله غصه خوردیم. با این همه شدت نگرانی و دلتنگی به ترس غلبه کرد و  دوباره به خانه برگشتیم و ظاهراً  به قول مادربزرگم خوش قدم هم بودیم.</p><p>از یک ساعت قبل مدام صدای جنگنده‌ها، لرزش شیشه‌ها و جیغ‌های زن همسایه ساختمان را پر کرده است و این‌بار نمی‌دانم باید بترسم یا ترس و نگرانی را برای لرزشی مانند دفعه‌های قبل کنار بگذارم. </p><p>پدرم با کمک دمنوش و مسکن خوابیده، مادرم جدول حل می‌کند و خواهرم درس می‌خواند و من هم ترک‌های سقف را می‌شمارم و در انتظار آن صدای بلند و چقدر این اضطراب از ترس اتفاقی بد وحشتناک است.</p><p>در تهران اولین‌بار جنگنده‌ها را دیدم و در شهر خودم رد شدن‌شان را حس کردم و در شهر بعدی صدای آن‌ها را. با این‌ حال عادی نمی‌شود و اضطراب شبیه موریانه ذره ذره وجود آدم را می‌خورد‌.</p><p>امروز اسرائیل اعلام کرده قصد نابودی شهرم را دارد و از اقبال بلند من هر سمت خانه را که نگاه کنی، نقطه جذابی برای نابودی وجود دارد؛ بنابراین بعید نیست فرشته مرگ به زودی افتخار دیدارش را نصیبم کند. </p><p>حالا نمی‌دانم باید باید مرگ احتمالی غصه بخورم یا به دنبال حلالیت گرفتن باشم یا ترجمه ناتمام را کامل کنم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اگر زهرا نبودم...</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 23:37:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من آدم مذهبی نیستم اما خیلی زیاد به تناسخ فکر می‌کنم که آیا واقعاً دوباره به شکل جدیدی به زندگی برمی‌گردیم یا نه.
اولین‌بار که درباره‌ی آن خواندم، احساس خوبی نداشتم،  شاید چون در اوج افسردگی بودم و فکر می‌کردم بیهوده‌ترین آدم دنیا هستم و چنین آدمی سزاوار دوباره زیستن نیست. بعدتر ولی یکی از خیال‌پردا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من آدم مذهبی نیستم اما خیلی زیاد به تناسخ فکر می‌کنم که آیا واقعاً دوباره به شکل جدیدی به زندگی برمی‌گردیم یا نه.</p><p>اولین‌بار که درباره‌ی آن خواندم، احساس خوبی نداشتم،  شاید چون در اوج افسردگی بودم و فکر می‌کردم بیهوده‌ترین آدم دنیا هستم و چنین آدمی سزاوار دوباره زیستن نیست. بعدتر ولی یکی از خیال‌پردازی‌های مورد علاقه‌ام شد و زمان زیادی به آن فکر می‌کردم.</p><p>زمانی که در تلاش برای یادگیری لهستانی بودم، فکر می‌کردم شاید در جهان دیگر کولی لهستانی بودم یا نانوایی اهل ورشو در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم.</p><p>روزهایی که غذای گیلکی می‌پزم و خوشمزه می‌شود، خودم را یک گیلکی واقعی در دهه ۴۰ و ۵۰ در رشت می‌بینم و نمی‌توانم در برابر این فکر لبخند نزنم.</p><p>اما بیشتر از هر خیالی دوست دارم خودم را جادوگری سرخپوست تصور کنم که این نژاد شگفت‌انگیز هستند و همیشه دوست داشتم شبیه آن‌ها عمیق و خالص باشم. این علاقه هم از پوکوهانتس شروع شد.</p><p>امشب کمی زیاد و طولانی غمگین بودم و به ترکیب ویلون‌سل ژاکلین دوپره و تنبور کردی گوش می‌کردم و در رویای این‌که اگر زهرا نبودم؛ نمی‌دانم اگر تناسخ واقعی بود ( باشد)، به جز زهرا چه چیز دیگری بودم اما می‌دانم دلم می‌خواست کودکانه و خالص، در جایی آرام و خلوت زندگی می‌کردم و نواختن عود و تنبور را بلد بودم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواب‌های طلایی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 02:23:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از یادگاری‌های خوابگاه، خواب سبک و حساسیت بالا به صدا در شب بود که تمام این سال‌ها همچنان ادامه داشته است. 
تا قبل از جنگ شب‌ها به فایل‌های مدیتیشن مخصوص خواب گوش می‌کردم و حداقل فرایند خوابیدن را سریع و میزان بیدار شدن در شب را کم کرده‌ بود. جنگ که شد ولی دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم و میزا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از یادگاری‌های خوابگاه، خواب سبک و حساسیت بالا به صدا در شب بود که تمام این سال‌ها همچنان ادامه داشته است. </p><p>تا قبل از جنگ شب‌ها به فایل‌های مدیتیشن مخصوص خواب گوش می‌کردم و حداقل فرایند خوابیدن را سریع و میزان بیدار شدن در شب را کم کرده‌ بود. جنگ که شد ولی دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم و میزان خوابم به حد فاصل موشک‌ها ربط داشت.</p><p>روزهای اول در این شهر جدید خوشحال بودم که صدای موشک‌ها کمتر از خانه است اما به همان نسبت صدای هولناک‌تری وجود داشت و دارد؛ خروپف طولانی و بلند صاحب‌خانه.</p><p>میزبان شهر جدید پیرزنی است که به سرعت می‌خوابد و از همان دقایق اولیه به بلندترین شکل و به صورت ممتد خروپف می‌کند و بدون اغراق چیزی کم از صدای موشک‌ها ندارد.</p><p>شب‌های اول محل خوابم جایی بود که کمتر در معرض صدا بودم و به لطف شنیدن مدیتیشن‌ها با بالاترین صدای ممکن، به مبارزه با خروپف می‌پرداختم. حالا ولی چند شبی است که با کمترین فاصله از او می‌خوابم و امان از خواب‌های طلایی این شب‌ها... </p><p>از چهار شب پیش حداقل دو بار در شب اپرای دریای قو چایکوفسکی و چهارفصل ویوالدی را با صدای خیلی خیلی بلند گوش کردم و در نهایت سهمم دو ساعت خواب مفید بود. امشب ولی فاجعه است...</p><p>صدای بلند کلاغ‌ها، موشک‌ها و خروپف ریتمیک میزبانم یک کنسرت کامل است. فکر کردم شاید سمفونی نه بتهوون گوشم را پر کند ولی بتهوون هم در برابر این شاهکار کم آورده.</p><p>نمی‌دانم خانه‌ام همچنان در معرض موشک‌های نزدیک است یا نه ولی دلم میخواهد همین فردا برگردم به خانه تا حداقل به اندازه چند ساعت خواب آرام داشته باشم و اگر مردم، در خواب باشم.</p><p>و حالا کمی به آن کارگردان حق می‌دهم که شبانه همسایه‌ها را به جرم صدای زیاد به قتل می‌رساند که خودم ذره‌ای بیشتر با جنون فاصله ندارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ستایش نور و خنکی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Sun, 29 Mar 2026 10:57:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از زمان کودکی هیچ علاقه‌ای به این شهر مادری نداشتم و فکر می‌کردم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت دوستش نخواهم داشت. روزهای اولی هم که به اجبار ساکن این‌جا شدم، هرروز قیافه‌ای بدتر از، به اصطلاح، برج زهرمار داشتم و هیچ دلیلی برای دوست داشتن پیدا نمی‌کردم.
حالا ولی چند روز است که نیروهای طبیعی  این‌جا شکستم داده و م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از زمان کودکی هیچ علاقه‌ای به این شهر مادری نداشتم و فکر می‌کردم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت دوستش نخواهم داشت. روزهای اولی هم که به اجبار ساکن این‌جا شدم، هرروز قیافه‌ای بدتر از، به اصطلاح، برج زهرمار داشتم و هیچ دلیلی برای دوست داشتن پیدا نمی‌کردم.</p><p>حالا ولی چند روز است که نیروهای طبیعی  این‌جا شکستم داده و می‌ترسم اگر بیشتر بمانم، قید تهران را بزنم.</p><p>برای من که شیفته نور هستم و روزهای پاییز و زمستان را به امید نور و خنکی خوشایند بهار و تابستان می‌گذرانم، اینجا جای خوشایندی است، که هر روز صبح با لمس نور روی پلک و صدای بلبل و بوی خنکی بیدار می‌شوم.</p><p>این‌جا خانه‌ی خودم نیست، باید شرایط مهمان بودن را رعایت کنم و خودم را محدود کنم، دلم برای خانه و پیاده‌روی‌های طولانی‌ام تنگ شدم اما این نور، خنکی صبحگاهی و بوی نان خانگی هرروزه چیزی دارد که من را دلبسته کرده. دلم می‌خواست این‌جا خانه‌ای برای خودم داشتم برای روزهایی که دلم نور عمیق و خالص می‌خواهد.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وضعیت قرمز(۱)</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2026 02:34:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هربار در کودکی بی‌خواب می‌شدم، مادربزرگم می‌گفت اعداد را از یک بشمار و ادامه بده تا جایی خواب سراغت بیاید و این راه همیشه جواب می‌داد. من حتی تا همین چند سال قبل هم هنگام بی‌خوابی این راه را امتحان می‌کردم.
این شب‌ها ولی به جای اعداد، جنگنده‌ها را می‌شمارم.
در این شهر جدید، شب‌ها در اتاقی می‌خوابم ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هربار در کودکی بی‌خواب می‌شدم، مادربزرگم می‌گفت اعداد را از یک بشمار و ادامه بده تا جایی خواب سراغت بیاید و این راه همیشه جواب می‌داد. من حتی تا همین چند سال قبل هم هنگام بی‌خوابی این راه را امتحان می‌کردم.</p><p>این شب‌ها ولی به جای اعداد، جنگنده‌ها را می‌شمارم.</p><p>در این شهر جدید، شب‌ها در اتاقی می‌خوابم که پنجره‌ای بزرگ به سمت آسمان صاف دارد و هربار صدا و تصویر محو جنگنده‌ها را حس می‌کنم. هر شب هم که ببینی، تکراری نمی‌شود و هربار فکر می‌کنم نکند دوباره به شهر و خانه خودم بخورد و این ترسناک است.</p><p>امشب هفت عدد بودند و رد نورشان طوری بود که انگار  شکوفه‌های شاخه‌های بلند درخت گردو قدیمی باشند.‌ از دو ساعت قبل خودم را مجبور کردم با لالایی مظهر خالقی بخوابم ولی زنگ هشدار تکراری این شب‌ها بلندتر بود.</p><p>حالا ترسیده و بی‌خواب دستمالی به سرم بسته‌ام و مشغول پیدا کردن آرد و تخم‌مرغ و کشمش هستم. هیچ آدم عاقلی نیمه‌شب جنگی به فکر پختن شیرینی کشمشی نیست ولی مگر جنگ و ترس برای آدم عقل می‌گذارد؟</p><p>عصبانی‌ام که این روزها بیشتر از هرچیزی درباره جنگ می‌نویسم اما انگار این کلمه جهان‌مان را قبضه کرده و راه فراری نیست. و حیف از  تمام شیرینی‌های کشمشی بهشتی که بوی جنک دارند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روزهای ترس و اندوه</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 22:15:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب با صدای باران و آواز پرنده‌های مادرم خوابم برد و امروز صبح با رد نور روی پوستم و سونات مهتاب بیدار شدم. بعدتر هم پ تصویری از سنندج بارانی و آواز کردی‌اش فرستاد.
هر زمان دیگری بود، تمامی این‌ها من را پر از لبخند عمیق می‌کرد و امیدوار  به زندگی؛  حالا ولی زیاد غمگینم و لابه‌لای هر دانه دلمه برگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب با صدای باران و آواز پرنده‌های مادرم خوابم برد و امروز صبح با رد نور روی پوستم و سونات مهتاب بیدار شدم. بعدتر هم پ تصویری از سنندج بارانی و آواز کردی‌اش فرستاد.</p><p>هر زمان دیگری بود، تمامی این‌ها من را پر از لبخند عمیق می‌کرد و امیدوار  به زندگی؛  حالا ولی زیاد غمگینم و لابه‌لای هر دانه دلمه برگه مو مقدار زیادی اشک ریختم و احساس کردم غم سرشارم کرده‌. </p><p>دیروز نوشتم زندگی خاکستری است اما می‌توان رد نور را دنبال کرد و چنگ زد اما یک‌ روز هم نگذشت که قلبم پر غم شد و احساس خالی بودن کردم، احساس بیهوده بودن.</p><p>شاید شش ماه پیش بود که شهر قدیمی را رها کردم به امید آزادی و اتفاقات جدید و بلافاصله کار جدید و دوستی‌های جدید و دانشگاه جدید شروع شد اما به همان سرعت دور شد. امروز وقتی طولانی مشغول خواندن مقالات این شش ماه شدم، انگار آدم دیگری آن‌ها را نوشته بود و با چه اشتیاقی با همکارانم منتظر انتشار کتاب‌های جدید بودیم.</p><p>دنیای آدم بزرگ‌ها ولی بی‌رحم‌تر از افکار و آرزو و رویاهای ما است و حباب‌های جهان ما را به سرعت خراب می‌کند. </p><p>من همانی بودم که همیشه برای آدم‌ها قصه‌هایی از نور می‌گفتم تا امید، هرچند کم، زنده بماند. حالا ولی انگار دختر چهارساله‌ای هستم که از ترس تاریکی در کمد لباس پنهان شده و در انتظار روشنی است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زندگی</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Thu, 26 Mar 2026 00:37:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خانه‌ی پ همیشه سرد و تاریک است اما درختان و شلوغی پارک روبه‌روی ساختمان، بوی قهوه ترک، مگنت‌های یخچال و پلی‌لیست بی‌نظیر او نشانه‌های پررنگی از رنگ و زندگی هستند. بخاطر همین است که دوست دارم طولانی روی مبل خانه‌اش دراز بکشم، به موسیقی گوش کنم و جزئیات را ببینم.
آخرین بار روی یخال خانه‌اش  کارت پستال...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانه‌ی پ همیشه سرد و تاریک است اما درختان و شلوغی پارک روبه‌روی ساختمان، بوی قهوه ترک، مگنت‌های یخچال و پلی‌لیست بی‌نظیر او نشانه‌های پررنگی از رنگ و زندگی هستند. بخاطر همین است که دوست دارم طولانی روی مبل خانه‌اش دراز بکشم، به موسیقی گوش کنم و جزئیات را ببینم.</p><p>آخرین بار روی یخال خانه‌اش  کارت پستالی از نامه سیمین دانشور به جلال دیدم؛</p><p>زندگی عزیزمن پوچ نیست؛ گریستنی است اما پوچ نه!</p><p>از شروع جنگ مدام به آن فکر می‌کنم و درستی آن را در ذهنم می‌سنجم! آیا زندگی واقعاً پوچ نیست؟ امروز فکر کردم این روزها زندگی بیشتر از همیشه ترسناک و خالی و خاکستری شده و گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم. با این‌همه چیزی در عمق وجودم آرزو دارد به زندگی وصل بماند، طولانی عمر کند تا فرصت رفتن به آریزونا و تجربه پیتزای کریس بیانکو را داشته‌ باشد.</p><p>و همین چیز ساده شاید نشانه پوچ نبودن زندگی است، هرچند ترسناک و ناامیدکننده است.</p><p> </p><p>پ.ن:</p><p>و اینجا فرصت خواندن روایت‌های آدمی را به من داد که کلماتش بوی شیرینی‌ فروشی خلیفه علی رهبر یزد را دارد.‌ خوشبختانه زیاد می‌نویسد و هربار خواندن کلماتش پرلبخندم می‌کند.  کاش خودش متوجه شود و طولانی و زیاد به نوشتن ادامه دهد.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نوروز مبارک</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Fri, 20 Mar 2026 16:37:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از زمانی که یادم می‌آید، چیدن سفره هفت‌سین مراسم مهمِ و طولانی در خانه ما بوده است؛ از دو هفته قبل از نوروز، پدر و مادرم درباره انتخاب ظرف و تزئینات، آماده کردن سبزه و بقیه اجزای هفت‌سین صحبت می‌کردند تا در نهایت هفت‌سین آماده می‌شد که بدون آن سال نو نمی‌شود.
در تمام این سال‌ها از مادرم یاد گرفتم که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از زمانی که یادم می‌آید، چیدن سفره هفت‌سین مراسم مهمِ و طولانی در خانه ما بوده است؛ از دو هفته قبل از نوروز، پدر و مادرم درباره انتخاب ظرف و تزئینات، آماده کردن سبزه و بقیه اجزای هفت‌سین صحبت می‌کردند تا در نهایت هفت‌سین آماده می‌شد که بدون آن سال نو نمی‌شود.</p><p>در تمام این سال‌ها از مادرم یاد گرفتم که هر اتفاقی بیفتد، باید هنگام نوروز هفت‌سین چیده شود. هرچقدر به جزئیات هفت‌سین و فلسفه آن دقت کنی، نوروز با شادی بیشتری همراه است و آرزوهای کنار هفت‌سین حتماً برآورده می‌شود.</p><p>نمی‌دانم این‌ها چقدر حقیقت دارد اما من تمام این سال‌ها به آن باور داشتم. امسال ولی این باور عمیق‌تر است که نوروز ۱۴۰۵ بیشتر از همیشه نشانه‌ای از زندگانی و نور است و در تمامی افسانه‌ها و اساطیر همیشه نور پیروز است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و روزی خاورمیانه، سرشار از رنگ</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 00:09:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی ۸ ساله بودم، در کتابی خواندم که سن هر درخت با تعداد دایره‌های روی تنه حساب می‌شود. بعدتر هربار درختی را دیدم، سعی کردم سنش را حدس بزنم تا بفهمم چقدر مقاوم و سرسخت است و چه درخت‌های پیری که همچنان سبزینگی داشتند.
مدت‌ها بود که این موضوع را فراموش کرده‌بودم تا امروز صبح؛
امروز صبح فکر کردم ما مرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی ۸ ساله بودم، در کتابی خواندم که سن هر درخت با تعداد دایره‌های روی تنه حساب می‌شود. بعدتر هربار درختی را دیدم، سعی کردم سنش را حدس بزنم تا بفهمم چقدر مقاوم و سرسخت است و چه درخت‌های پیری که همچنان سبزینگی داشتند.</p><p>مدت‌ها بود که این موضوع را فراموش کرده‌بودم تا امروز صبح؛</p><p>امروز صبح فکر کردم ما مردم خاورمیانه هم شبیه درخت‌هایی هستیم با تنه‌هایی پیر، پر از خمیدگی و خراش اما سرسختانه ادامه می‌دهیم تا به زندگی وصل بمانیم. هر اتفاق یک دایره جدید شکل می‌دهد، ما از آدم قبلی فاصله می‌گیریم اما ادامه می‌‌دهیم.</p><p> به کتاب کمونیسم رفت و ما ماندیم و خندیدیم فکر می‌کنم، به روایت آدم‌هایی که در حصار بودند اما سعی در حفظ زندگی داشتند، عاشق شدند، خندیدند و نسل خود را ادامه دادند تا رهایی از حصار.</p><p>همین حالا اگر از من بپرسند چنگ زدن به زندگی در خاورمیانه ارزش دارد یا نه، نمی‌دانم چه جوابی بدهم که شاید واقعاً این قسمت از جهان طلسم‌شده اما دلم می‌خواهد خیال کنم که روزی، نه خیلی دور و دیر، خاورمیانه تنها صدای موسیقی و بوی منحصربفرد زندگی شرقی را بدهد.</p><p>این روزها احتمالا شبیه همان درخت‌های کهنه و سرسبز هستیم که بیشتر از هرچیزی نماد امید است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غم‌نوشت</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 23:08:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز طولانی تمام مقالاتی که چندماه گذشته نوشته بودم را خواندم و بعدتر طولانی‌تر اشک ریختم.
اوایل تنها از سر وظیفه کاری می‌نوشتم اما بعدتر شیفته موضوعات شدم و حالا واقعا دلتنگ هستم؛ من واقعاً دلتنگ محل کارم، همکارانم و نوشتن آن مقالات تخصصی هستم و نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا دوباره به سرکارم برگردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز طولانی تمام مقالاتی که چندماه گذشته نوشته بودم را خواندم و بعدتر طولانی‌تر اشک ریختم.</p><p>اوایل تنها از سر وظیفه کاری می‌نوشتم اما بعدتر شیفته موضوعات شدم و حالا واقعا دلتنگ هستم؛ من واقعاً دلتنگ محل کارم، همکارانم و نوشتن آن مقالات تخصصی هستم و نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا دوباره به سرکارم برگردم و بنویسم.</p><p>و‌ نمی‌دانم آیا واقعاً دوباره امکان این کار را دارم یا نه.</p><p>امروز هنگام گوش کردن به موسیقی سیامک آقایی فکر کردم من زمانی شیفته نور و زندگی و کشف کردن بودم و در رویای زیستن در ورشو، اسلو، رم و ریکیاویک.</p><p> حالا ولی خالی از امید و نور تنها تک‌به‌تک تسک‌های روزانه را انجام می‌دهم تا کاری را تمام کرده باشم.</p><p>آخرین روزی که خانه بودم، به نقاشی هانیه از خودم نگاه کردم که پر از سبزینگی و لبخند بود و انگار بی‌شباهت‌ترین به این روزهای خودم.</p><p>این روزها چیزهای زیادی من را می‌ترساند و غمگین می‌کند ولی بی‌تعلقی بدترین آن‌ها است؛ بی‌تعلقی در میان خانواده و بقیه آدم‌ها.</p><p>جایی در کتاب مثل آب برای شکلات خواندم که هنگام آشپزی می‌توانی احساسات خود را نشان بدهی و خیال می‌کنم هیچ‌چیزی شبیه آماده کردن پیتزا مارگاریتا نمی‌تواند حالم را توصیف کند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اولین لمس جنگ</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2026 08:23:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اولین روز جنگ سرکار بودم و غرق نوشتن مقالات و تقویم محتوایی و برنامه‌ریزی برای نوروز که زومیت خبر شوم را منتشر کرد.
انگار که در بالن باشی و ناگهان از بالا سقوط کنی.
همه مرخص شدیم، با این خیال که خیلی زود همه‌چیز تمام می‌شود و دوباره سرکار برمی‌گردیم.
جنگ ادامه داشت ولی تا دیروز لمسش نکرده بودم و در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اولین روز جنگ سرکار بودم و غرق نوشتن مقالات و تقویم محتوایی و برنامه‌ریزی برای نوروز که زومیت خبر شوم را منتشر کرد.</p><p>انگار که در بالن باشی و ناگهان از بالا سقوط کنی.</p><p>همه مرخص شدیم، با این خیال که خیلی زود همه‌چیز تمام می‌شود و دوباره سرکار برمی‌گردیم.</p><p>جنگ ادامه داشت ولی تا دیروز لمسش نکرده بودم و در ذهنم فقط یه کلمه بود.</p><p>کمی بعد از نیمه‌شب بود و خواب انزلی را می‌دیدم که صداها شروع شد و بوی دود و جیغ ولی آن‌قدر محو که خیال می‌کردی تو در امانی؛ اما وقتی شروع می‌شود، دومینو مانند پیش می‌رود و سراغ تو هم می‌آید، شاید بدتر.</p><p>صدایی شدیدتر از هر نوع تصادف، لرزش تمام وسایل، شکستن شیشه، بوی خفه‌کننده و پرت شدن ناگهانی با یک نیروی خارجی و جنگ این‌طور برای من شروع شد.</p><p>از دیروز تا الان احساس می‌کنم همان نیروی خارجی طنابی را به دور بدنم بسته و مانند همان چند ساعت نمی‌توانم نفس بکشم، صداها از ذهنم خارج نمی‌شود و تکه‌های شیشه انگار هنوز همه‌جا هستند.</p><p>شاید ترسو به نظر برسم، شاید اغراق کنم ولی یک چیزی درونم عوض شده که از زندگی می‌ترسم و همزمان  دلم نمی‌خواهد آن را از دست بدهم.</p><p>فرقی نمی‌کند طرفدار کدام عقیده باشی و به دنبال چه نتیجه‌ای؛ جنگ بدترین مسیر رسیدن است و کاش سایه شوم این اپوش کم شود از جهان آدم‌ها.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در باب طبیعت</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Mar 2026 12:34:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من تقریباً از تمامی جانوران می‌ترسم؛
بدون هیچ اغراقی، نزدیکی به هیچ حیوانی خوشحالم نمی‌کند و هیچ‌ وقت آرزوی داشتن حیوانی را نداشتم، البته به‌جز زرافه و فیل در چندسال محدود‌.
با در نظر گرفتن این مورد ولی یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام تماشای مستند حیوانات و خواندن کتاب درباره آن‌ها است؛ انگار وقتی ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من تقریباً از تمامی جانوران می‌ترسم؛</p><p>بدون هیچ اغراقی، نزدیکی به هیچ حیوانی خوشحالم نمی‌کند و هیچ‌ وقت آرزوی داشتن حیوانی را نداشتم، البته به‌جز زرافه و فیل در چندسال محدود‌.</p><p>با در نظر گرفتن این مورد ولی یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام تماشای مستند حیوانات و خواندن کتاب درباره آن‌ها است؛ انگار وقتی از زاویه بکر و بدون فیلتر به حیوانات در طبیعت منحصربفرد شان نگاه می‌کنم، متوجه شکوه آن‌ها می‌شوم.</p><p>این روزها که هرچه بیشتر از آدم‌ها و خودپسندی‌هایشان خسته و ترسیده‌ام، بیشتر به تماشا و خواندن مشغولم و منابع شگفت‌انگیز جدیدی را پیدا کردم که مجموعه ترجمه‌های کاوه فیض‌الهی در نشر نو از همین‌ها است.</p><p>من از چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب فلسفه پرندگان شدم که دست‌نوشته یک فیلسوف و پرنده‌شناس از عادت‌های پرندگان است. جزئیات دنیای پرندگان بیشتر از تصورم هوشمندی دارد ‌و از اکثر کلاس‌ها و کتابهای  توسعه‌ فردی مفیدتر‌.</p><p>جنگل ترس و اضطراب و خشم به همراه دارد و حوصله آدم را از بین می‌برد اما در نهایت مجبوریم زیر سایه جنگ با هر نوع نوری ادامه دهیم.</p><p>غرق‌ شدن در دنیای طبیعت شاید همان نوری است که یادمان بماند همه‌چیز در گذر است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شروع دوباره</title>
		<link>https://akhsham.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://akhsham.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Fri, 06 Mar 2026 13:15:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزهای اولی که وبلاگ‌هایمان در بلاگفا از بین رفته بود، آدم‌ها گروه‌ گروه به بیان مهاجرت می‌کردند. من ولی طولانی منتظر بودم تا بلاگفا دوباره به اوج برگردد و بنویسم که بیهوده بود و در نهایت من هم به بیان رسیدم.
روزهای اول بیان شبیه آدم‌هایی بودم در یک جهان جدید که معنی چیزی را نمی‌دانند و ساده‌ترین کا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزهای اولی که وبلاگ‌هایمان در بلاگفا از بین رفته بود، آدم‌ها گروه‌ گروه به بیان مهاجرت می‌کردند. من ولی طولانی منتظر بودم تا بلاگفا دوباره به اوج برگردد و بنویسم که بیهوده بود و در نهایت من هم به بیان رسیدم.</p><p>روزهای اول بیان شبیه آدم‌هایی بودم در یک جهان جدید که معنی چیزی را نمی‌دانند و ساده‌ترین کارها در زمان طولانی انجام می‌دهند تا در نهایت بیان خانه شد.</p><p>این روزها که بیان نیز در آستانه خاموشی است، مجبور به مهاجرتم و این‌بار با حوصله کمتر.</p><p>شاید این جای جدید نیز روزی خانه شود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://akhsham.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>Zahra</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>