Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

هنر دوام آوردن

دوستی من و پ از نامه‌ها شروع شد؛ هردو عاشق نامه و سفر و عکس بودیم و بیشتر از چندسال ادامه پیدا کرد و بزرگ شدیم. خاصیت این دوستی‌های چندساله همین است که روحیه و عادت‌های هم‌دیگر را کشف می‌کنید. پ هم تمام این سال‌ها عاشق زندگی و سفر بود و پر از امید به زندگی. دیشب ولی وقتی صحبت می‌کردیم، غمگین و خالی خالی بود و‌ انگار لبه مرگ. 
از دیشب برای دوست نازنینم غمگینم که حالا در این شرایط خاکستری است و کاری برای بهتر شدنش بلد نیستم. آدمی که روزی شیفته زندگی بود و پر از رویا چرا باید در این شرایط باشد؟

تمام این چندماه، پست لینکدینی از خانمی دیدم که همراه همسرش بیکار شده‌اند و دنبال هر نوع موقعیت شغلی بودند و چه آدم‌های توانا و هوشمندی. 
امروز دوباره پستی دیدم که آن خانم از بیکاری و فشار نوشته بود اما با لحنی امیدوارکننده  که روزهای بعدتر بهتر است. نمی‌دانم آن خانم چطور می‌توانست به این‌ شکل بنویسد اما لبخند زدم و سعی کردم امیدوار بمانم.

تمام امروز بخاطر قضاوت و از دست دادن غمگین بودم. درد قلب را تحمل کردم و با تمام اشک‌ها درس خواندم و آشپزی کردم و فکر کردم باید دوام بیاورم و امیدوار بمانم به روزهای بعد. امروز ساندویچ خانم فوریه را آماده کردم و فکر کردم باید به دیدن پ بروم، قهوه بخوریم و موسیقی گوش کنیم و از زندگی بگویم که زندگی ادامه دادن است، نه؟

سلام بر دوباره بیکاری

تمام چهارماه گذشته در وبلاگ و یادداشت‌های شخصی و برای دوستانم زیاد غر زدم که بیکاری بد است و نمی‌دانم با آن چکار کنم. دو هفته قبل ولی به‌شکل اتفاقی کاری با شرایط در اصفهان پیدا کردم، کاری که محیط خوبی داشت و تیم خوبی و آینده کاری خوبی. در این شرایط آدم‌ها راضی و خشنود به کار کردن ادامه می‌دهند، من ولی امروز استعفا دادم. 

اولین کار من ترجمه مقالات فناوری و روانشناسی برای سایت‌ها بود. ترجمه کردن ولی در خانه بود و به قول خانواده کار به‌حساب نمی‌آید و سراغ تدریس رفتم. برای تدریس زبان از زیر صفر شروع کردم و سال‌ها آن‌قدر درس دادم که معلم خوبی شناخته می‌شدم و به بقیه آموزش تدریس می‌دادم. همان روزها ولی احساس کردم از شرایط آموزشگاه خسته‌ام و خوشحال نیستم و باید جدا شوم. 
مدتی دوباره ترجمه کردم، مدتی پشتیبان آموزشی بودم و مدتی کارمند اداری بودم، تا در نهایت رسیدم به کارآموزی دیجیتال مارکتینگ و آشنایی با تولید محتوا و بازاریابی محتوا؛ همان‌چیزی که احساس می‌کردم خوشحالم می‌کند و باید طولانی ادامه بدهم. از شرکتی در مرکز رشد دانشگاه اصفهان شروع شد تا به خبرگزاری رسید و بعد هم آخرین شرکت. فکر می‌کردم قرار است به همین‌صورت پیش برود و دوباره در کاری خوب باشم. جنگ ولی مصاحبه با شرکت محبوبم را از من گرفت و کارم را و رویاها را. 

تمام این چهارماه فکر کردم هرکاری می‌کنم تا فقط سرکار باشم و این کار دوهفته‌ای شبیه‌ترین چیز به کار سابقم بود. شرطش ولی گذراندن دوره کارآموزی سه‌ماهه بدون حقوق بود. سخت بود؟ خیلی زیاد. ارزش داشت؟ بازهم فکر می‌کنم زیاد. احمق بودم و هستم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم.
نمی‌دانم توانایی خوب نوشتن را دارم یا نه ولی مدت طولانی کارم نوشتن بود و با آن خوشحال بودم. کار دو هفته‌ای ولی بیشتر از نوشتن، شبیه حل کردن پازل بود و دور از من. انجام می‌دادم تا خوب باشم و تحسین شوم، نه چون عمیق دوست داشتم. 

بهانه حضوری شدن امتحانات ارشد و سفر به تهران بود ولی آن‌ شرکت مخالفتی با نبودن دوهفته‌ای من نداشت. بهانه بزرگترم، نیاز مالی و نیاز به نوشتن و ادامه دادن کار سابقم بود. تمام این دو روز فکر کردم بهترین کار ممکن است. حالا ولی با گردن درد زیاد وسط اتاق نشسته‌ام و به رزومه‌ام نگاه می‌کنم و مصاحبه‌های پیش‌رو و پشیمانم. 
احمقم که استعفا دادم؟ نمی‌دانم! چرا شبیه آدم‌های عادی یک کار را ادامه نمی‌دهم؟ باز هم نمی‌دانم.

هفته دیگر باید تهران باشم و هنوز نه آماده شدم، نه دنبال جای سکونت جدید هستم و نه کار دارم. فقط می‌دانم باید بروم و بس. 
یک‌زمانی افتخار می‌کردم که بارها از صفر شروع کردم، حالا ولی می‌ترسم از خوب نبودن و دیر شدن و احساس پیری دارم. نمی‌دانم چقدر این احساس واقعی است ولی دلم می‌خواهد این‌بار دیگر سرگشته نباشم و تا ته مسیر را بروم.

در ستایش دوباره چسباندن پیزی به صندلی

اولین جلسه کلاس نویسندگی، سروش برایمان نوشت که اگر می‌خواهید نویسنده باشید، باید یاد بگیرید پیزی‌تان را به صندلی بچسبانید و بنویسید؛ راه جادوییِ راحت و قربان صدقه اگر می‌خواهید، پولتان را پس بگیرید و خداحافظ.
تمام ترم‌های بعد هم سروش همین‌طور رک و صادق باقی ماند و ما مشتاق همین اخلاق شدیم، پیزی‌مان را به صندلی چسباندیم و آن‌قدر نوشتیم که بیشتر عاشق دنیای کلمات شدیم. حالا یکی از ما روزنامه‌نگار است و یکی‌دیگر مربی خلاقیت و من هم مثلا نویسنده محتوا بودم تا همین چند ماه قبل. 
تمام این مدت سعی کردم یاد این حرف سروش بمانم و در هرکاری همین‌قدر پیوسته ادامه بدهم اما امان از کمال‌گرایی و بهانه‌های الکی آدمیزاد بزرگسال. 
این چند هفته ننوشتن بهانه‌ام این بود که همه از بلاگیس رفتند و برای که می‌نویسی، باید درس بخوانی و حالا وقت نوشتن نیست، سرکار جدید باید چیزهای تازه یاد بگیری و ... و همه‌اش بهانه بود؛ روزهایم شلوغ شده ولی به اندازه ننوشتن و تنبلی کردن. به قول میم، فقط اگر آدمی بخواهد چیزی را به دست بیاورد.... 

یک هفته است که کار جدیدی را شروع کردم و این‌بار به جای نوشتن، باید مقالات بقیه را ویرایش کنم و سروسامان بدهم تا در نهایت آماده‌ی خواندن  شود. حالا هرروز صبح سرکار پیزی را به صندلی می‌چسبانم و به‌جای نوشتن، می‌خوانم و می‌خوانم و می‌خوانم. سه‌شنبه بود که وسط خواندن یکی از مقالات زیر گریه زدم که چرا آدمی درباره موضوع موردعلاقه من و برای سایت محبوبم نوشته و این‌قدر بد نوشته. احمقانه به نظر می‌رسد اما طولانی گریه کردم و به‌نظرم بازهم برای این غم کم نبود. این احساس را احتمالا فقط کسانی درک می‌کنند که همین‌قدر غرق در کلمه باشند. 
از وقتی برگشتم خانه، چندبار نامه استعفا نوشتم که دوباره سراغ کاری جدیدی بروم تا باز بنویسم ولی امان از بی‌پولی. 

برای همین است که دوباره دست و پا دراز به اینجا برگشتم تا بنویسم و این‌بار با یک قول که مثل کار قبلی، هرروز بنویسم، حتی چیزهای بی‌ربط و نخواندنی. این‌بار دلم می‌خواهد همین‌جا قولم را بزرگ بنویسم که خجالت بکشم و دوباره دست نکشم از نوشتن.