در ستایش دوباره چسباندن پیزی به صندلی
اولین جلسه کلاس نویسندگی، سروش برایمان نوشت که اگر میخواهید نویسنده باشید، باید یاد بگیرید پیزیتان را به صندلی بچسبانید و بنویسید؛ راه جادوییِ راحت و قربان صدقه اگر میخواهید، پولتان را پس بگیرید و خداحافظ.
تمام ترمهای بعد هم سروش همینطور رک و صادق باقی ماند و ما مشتاق همین اخلاق شدیم، پیزیمان را به صندلی چسباندیم و آنقدر نوشتیم که بیشتر عاشق دنیای کلمات شدیم. حالا یکی از ما روزنامهنگار است و یکیدیگر مربی خلاقیت و من هم مثلا نویسنده محتوا بودم تا همین چند ماه قبل.
تمام این مدت سعی کردم یاد این حرف سروش بمانم و در هرکاری همینقدر پیوسته ادامه بدهم اما امان از کمالگرایی و بهانههای الکی آدمیزاد بزرگسال.
این چند هفته ننوشتن بهانهام این بود که همه از بلاگیس رفتند و برای که مینویسی، باید درس بخوانی و حالا وقت نوشتن نیست، سرکار جدید باید چیزهای تازه یاد بگیری و ... و همهاش بهانه بود؛ روزهایم شلوغ شده ولی به اندازه ننوشتن و تنبلی کردن. به قول میم، فقط اگر آدمی بخواهد چیزی را به دست بیاورد....
یک هفته است که کار جدیدی را شروع کردم و اینبار به جای نوشتن، باید مقالات بقیه را ویرایش کنم و سروسامان بدهم تا در نهایت آمادهی خواندن شود. حالا هرروز صبح سرکار پیزی را به صندلی میچسبانم و بهجای نوشتن، میخوانم و میخوانم و میخوانم. سهشنبه بود که وسط خواندن یکی از مقالات زیر گریه زدم که چرا آدمی درباره موضوع موردعلاقه من و برای سایت محبوبم نوشته و اینقدر بد نوشته. احمقانه به نظر میرسد اما طولانی گریه کردم و بهنظرم بازهم برای این غم کم نبود. این احساس را احتمالا فقط کسانی درک میکنند که همینقدر غرق در کلمه باشند.
از وقتی برگشتم خانه، چندبار نامه استعفا نوشتم که دوباره سراغ کاری جدیدی بروم تا باز بنویسم ولی امان از بیپولی.
برای همین است که دوباره دست و پا دراز به اینجا برگشتم تا بنویسم و اینبار با یک قول که مثل کار قبلی، هرروز بنویسم، حتی چیزهای بیربط و نخواندنی. اینبار دلم میخواهد همینجا قولم را بزرگ بنویسم که خجالت بکشم و دوباره دست نکشم از نوشتن.