جای الف

یک‌شبی آرمان پیام داد که حالش خوب نیست و کاری کرده که نمی‌داند خوب است یا بد، فقط می‌داند این تنها راه‌حل ممکن است. 
نوشته‌بود به تمام گربه‌هایش غذا داده، پروژه آخر را تکمیل کرده و برای کارفرما فرستاده، دوش گرفته و بهترین لباس‌هایش را پوشیده و روی تخت دراز کشیده است، شیر گاز را باز کرده و روی تخت دراز کشیده است. 
شبیه همیشه، بدون هیچ غلط املایی و نگارشی پیام داده بود، انگار که کاملا مطمئن باشد این راه درستی است و پشیمان نمی‌شود. دوست من که عاشق زندگی بود، همین‌قدر آرام پیام داده بود که می‌خواهد خودکشی کند. 
طول کشید تا بتوانم او را مجبور به تماس و گوش کردن به حرف‌هایم کنم، طول کشید تا قانع شود و دست از این کار بکشد. اما در نهایت الف کار، به قول خودش بد، را نکرد و بعد از آن، با همه‌ی سختی، هیچ‌وقت درباره آن حرف نزدیم. 
چند ماه پیش به الف پیام دادم تا از آن شب بپرسم، که تا‌ الان از انجام ندادن پشیمان شده یا نه. شبیه الف همیشه عاشق زندگی نوشت که این بهترین تصمیم زندگی بوده که حالا با همه‌ی سختی فرصت کار و عاشق شدن دارد و زندگی ارزش دارد. بعدتر هم با شوق از زندگی این روزها نوشت. 

حالا ولی من جای الف ایستادم؛
7800 کلمه درباره خوردگی بتن و کرمودگی میلگرد نوشتم و برای مدیر سئو فرستادم
یخچال مشترک خوابگاه را تمیز کردم و جارو کشیدم
به مامان و هدا زنگ زدم و با ساجده و پویا حرف زدم
لینک نمایشگاه را برای مینا و زهرا فرستادم
دوش گرفتم و روبه‌روی کولر خاموش نشسته‌ام و گلن هنسارد عزیز عزیزم با صدای بلند می‌خواند
و خیال می‌کنم زمانش رسیده است.
۲۸ سال عاشق زندگی بودم، تلاش کردم و خواندم و دیدم و حالا  از سنگینی بار روی شانه‌ها و این تنهایی و غم خیلی خیلی خسته‌ام.