Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

جای الف

یک‌شبی آرمان پیام داد که حالش خوب نیست و کاری کرده که نمی‌داند خوب است یا بد، فقط می‌داند این تنها راه‌حل ممکن است. 
نوشته‌بود به تمام گربه‌هایش غذا داده، پروژه آخر را تکمیل کرده و برای کارفرما فرستاده، دوش گرفته و بهترین لباس‌هایش را پوشیده و روی تخت دراز کشیده است، شیر گاز را باز کرده و روی تخت دراز کشیده است. 
شبیه همیشه، بدون هیچ غلط املایی و نگارشی پیام داده بود، انگار که کاملا مطمئن باشد این راه درستی است و پشیمان نمی‌شود. دوست من که عاشق زندگی بود، همین‌قدر آرام پیام داده بود که می‌خواهد خودکشی کند. 
طول کشید تا بتوانم او را مجبور به تماس و گوش کردن به حرف‌هایم کنم، طول کشید تا قانع شود و دست از این کار بکشد. اما در نهایت الف کار، به قول خودش بد، را نکرد و بعد از آن، با همه‌ی سختی، هیچ‌وقت درباره آن حرف نزدیم. 
چند ماه پیش به الف پیام دادم تا از آن شب بپرسم، که تا‌ الان از انجام ندادن پشیمان شده یا نه. شبیه الف همیشه عاشق زندگی نوشت که این بهترین تصمیم زندگی بوده که حالا با همه‌ی سختی فرصت کار و عاشق شدن دارد و زندگی ارزش دارد. بعدتر هم با شوق از زندگی این روزها نوشت. 

حالا ولی من جای الف ایستادم؛
7800 کلمه درباره خوردگی بتن و کرمودگی میلگرد نوشتم و برای مدیر سئو فرستادم
یخچال مشترک خوابگاه را تمیز کردم و جارو کشیدم
به مامان و هدا زنگ زدم و با ساجده و پویا حرف زدم
لینک نمایشگاه را برای مینا و زهرا فرستادم
دوش گرفتم و روبه‌روی کولر خاموش نشسته‌ام و گلن هنسارد عزیز عزیزم با صدای بلند می‌خواند
و خیال می‌کنم زمانش رسیده است.
۲۸ سال عاشق زندگی بودم، تلاش کردم و خواندم و دیدم و حالا  از سنگینی بار روی شانه‌ها و این تنهایی و غم خیلی خیلی خسته‌ام. 

در جستجوی کرفس و دلتنگی

مامان خوشمزه‌ترین خورشت کرفس را می‌پزد، طوری که بی‌علاقه‌ترین آدم‌ها به کرفس هم وسوسه امتحان خورشت او را دارند. 

آخرین بار سه‌ماه قبل وقتی خانه بودم، خورشت او را امتحان کردم و در ذهن بود تا دیشب؛ دیشب خواب خورشت مامان را دیدم و دلتنگ شدم، دلتنگ مامان و خورشت‌های کرفس او.

امروز از صبح تمام خیابان‌های اطراف خواباه  را دنبال کرفس بودم و بیهوده بود، نایاب‌ترین چیز دنیا شده بود. بعدتر وقتی خیابان قلهک را با غم ریجکشن قدم می‌زدم، سبزی‌فروشی را دیدم که کرفس داشت. خانم پیری ولی زودتر از من همان یک ساقه کرفس را خریده‌ بود تا برای نوه‌اش آشپزی کند.

دلتنگی برای مامان بود یا غم ریجکشن یا درد وحشتناک پریود که من را در وسط خیابان قلهک به گریه کشاند، از همان گریه‌های زشت و طولانی که قلبت را هم آرام نمی‌کند.

حالا در خوابگاه همه‌ی سبزیجات را دارم ولی کرفس نه و من از تمام دنیا فقط دلم خورشت کرفس خانگی می‌خواهد.

روزهای خوابگاه

آدم‌ها راه‌های زیادی برای افزایش تاب‌آوری و تحمل عقاید مخالف پیشنهاد می‌دهند. من ولی فکر می‌کنم بهترین راه طولانی زندگی کردن در خوابگاه باشد؛

من تمام سال‌های لیسانس را در خوابگاه بودم و از خوش‌شانسی با بهترین آدم‌ها همزیستی کردم، آدم‌هایی که اتصال‌هایمان به‌هم بیشتر از اختلاف‌ها بود. به‌خاطر همین تجربه بود که همیشه می‌گفتم خوابگاه را تجربه کنید و از زندگی متفاوت لذت ببرید. 
حالا ولی یک‌ماهی است که در خوابگاه جدیدی به‌سر می‌برم و این‌بار تجربه کاملا متفاوت است.

خوابگاه جدید سختگیری‌های قبلی را ندارد، آدم‌ها متنوع‌تر هستند و اختلاف‌ها هم بیشتر. هرچقدر سعی کنی آدم خوبی باشی و بسازی و روی نقاط اتصال تمرکز کنی، باز اختلاف‌ها از جایی سر باز می‌کنند. این چیز بدی نیست، بدی ماجرا این است که هرکسی بخواهد حقانیت خودش را ثابت کند و خب من در میانه چنین ماجرایی گیر کردم. شاید اگر جوان‌تر بود، پابه‌پای آدم مقابل پیش می‌رفتم، حالا ولی تنها نگاه می‌کنم تا تمام شود. این نشانه خوبی است یا بد؟ نمی‌دانم اما حداقل آرامش روان به همراه دارد.

در ستایش دیر رسیدن و پذیرش

من همیشه دیر رسیدم، دیر رسیدن نه به معنی حضور در مکانی دیرتر از زمان مشخص‌شده که بیشتر به معنی جا ماندن از ترندهای زمانه.

تا سال‌ها فکر می‌کردم این دیر رسیدن چقدر اتفاق بدی است و شانس موفقیت و دیده شدنم را از بین می‌برد. با همین پیش‌فرض کم تلاش می‌کردم و بیشتر غصه می‌خورم و سعی می‌کردم خودم را به زور جا کنم.

این روزها ولی تازه فهمیدم گاهی دیر رسیدن بد نیست؛ که دیر رسیدن کمک می‌کند واقعیت را بهتر ببینی و شرایط را به مدل خودت بسازی و به شکل خودت تلاش کنی. برای رسیدن به این دید سختی زیادی کشیدم و غصه‌ی زیادی خوردم و تنهایی کشیدم اما ارزش داشت و حالا به آن افتخار می‌کنم.

هرسال از اولین روز مرداد غم روز تولد سراغم می‌آید و تا خود روز تولد مدام بیشتر می‌شود و دائم خودم را سوال‌پیچ می‌کنم تا بفهمم کجا هستم. این شاید عوارض کمال‌گرایی باشد و شاید عوارض کم دوست داشتن خودم.

امسال ولی با خیالی راحت پذیرفتم دیر رسیده‌ام و در جای خوبی نیستم و به هرجای هرکاری سعی می‌کنم هرروز یک قدم بیشتر بردارم.

این شاید ساده به‌نظر برسد اما برای من شبیه رویا بود و خب از ۲۸ سالگی همین کافی است.