Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

خاطره در بند اشیا

خانه‌ی ما پر از چیزهایی است که نماد خاطرات خوب و بد سال‌های دور و نزدیک است؛ از اولین کفش‌های کودکی من گرفته تا دفتر کاردستی‌های مامان و شناسنامه باطل‌شده پدربزرگ. 
تمام این سال‌ها این وسایل از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر برده شده است و مسئولیت حفظ خاطرات را برعهده گرفتند و انگار این وسایل باید به شکلی حفظ شود که خاطرات را به نسل‌های بعد هم منتقل کند؛ ولی خاطرات واقعا وابسته به این وسایل هستند؟ 

این روزها کتاب واحد خاکدان را می‌خوانم و غرق جهان عجیب و پیچیده او شدم. هرکدام از نقاشی‌های خاکدان بیانگر انبوه خاطرات در پس وسایل خاک‌گرفته است. خاکدان ولی طوری وسایل را کنار هم گذاشته که آدم شک می‌کند باید وسایل مرتبط به خاطرات را نگه داشت یا نه، اصلا اگر وسایل از بین برود چه؟ خاطرات می‌ماند یا می‌رود. تماشای کارهای خاکدان تو را در دوراهی چنگ زدن به گذشته و رها کردن آن می‌گذارد که یک جواب مستقیم برای آن وجود دارد یا نه، که اصلا هویت چقدر در گروی وسایل است. 

main-img

 

main-img

 

main-img

 

main-img

دلتنگ خانه

دیشب بعد از مدت‌ها خواب محله چهار منار یزد و ساغری‌سازان رشت را دیدم، طولانی آن کوچه‌ها را قدم می‌زدم و انگار ساکن آن شهرها بودم که هیچ دلتنگی را حس نمی‌کردم. در خواب دیشب انگار به وطن رسیده بودم.  شاید عجیب باشد ولی همیشه احساس خانه بودن و تعلق را فقط در این دو شهر داشتم؛ شاید چون هربار آن‌جا بودم، خودِ خالص و دیوانه‌ام بدون هیچ پوشش و سانسوری بروز می‌کرد و می‌توانستم زنده‌تر باشم. هیچ‌وقت طولانی ساکن این دو شهر نبودم اما آن‌جا را بهتر از شهر خودم می‌شناختم و بیشتر در جریان اتفاقات آن بودم. 

بعد از خواب دیشب، دوباره دلتنگی‌ام پررنگ شد و فکر سفر در سرم افتاد ولی وقتی سفر دور است، باید چکار کنی؟ 
دوران کارشناسی دختری در خوابگاه ما بود که از گیلان به کاشان آمده بود و خیلی دیر به خانه برمی‌گشت. آن روزها هربار دلتنگ می‌شد، گیلان را به خوابگاه می‌آورد و ما عادت کرده بودیم هر از چندگاهی صدای احمد آشورپور را با بوی ماهی و برنج دودی و خورشت‌های شمالی در آن خوابگاه بیابانی حس کنیم. روزی که گیلان در طبقه اول خوابگاه می‌آمد، همه‌ی ما گیلانی می‌شدیم و دلتنگ. پختن شش‌انداز و گوجه خورشت را از آن دختر یاد گرفتم و روزهای بعد گاهی وقتی به اندازه او دلتنگ بودم، امتحان می‌کردم. 
خاطره‌ی آن دختر ولی از ذهنم کمرنگ شده بود تا امروز که عمیق دلتنگ شهرهای محبوبم هستم. فکر کردم اگر آشپزی برای او جواب می‌داد، شاید دلتنگی من را هم کم کند و به سراغش رفتم.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در خانه و دور از یزد قهوه یزدی را امتحان کنم ولی صبح سعی کردم شبیه باریستای پناهنده یک قهوه یزدی درست کنم و بعدتر هم به سراغ کتاب فهیمه خانم رفتم برای تهیه شش‌انداز. قهوه یزدی چندان بد نشد و کمی بوی یزد را به همراه داشت. شش‌انداز را ولی مطمئن نیستم و تنها از بوی آن حدس می‌زنم که شاید کمی شبیه نسخه فهمیه خانم و زنان گیلک شود.  حالا فهمیه خانم و آشورپور به ترتیب با صدای بلند می‌خوانند و من ولی هنوز عمیق دلتنگ خانه هستم. 

اگر فردا خوب پیش برود

من تمام عمر شیفته نوشتن بودم و از یک جایی به بعد نوشتن محتوا و کپی‌رایتینگ آرزوی بزرگ کاری‌ام شد و قول داده بودم یک روزی در آن آژانس تبلیغاتی معروف کار کنم. تلاشم را کرده بودم و هزاربار پوست انداختم تا به مصاحبه آن‌جا رسیدم و بعد از مصاحبه سوم قرار بود همه‌چیز خوب پیش برود که جنگ شد و مصاحبه و حرف‌های دلگرم‌کننده شبیه یک بخار دود شد و رفت. 
تمام این چند ماه فکر کردم اگر این جنگ چند ساعت دیرتر اتفاق می‌افتاد احتمالا من آنجا بودم و کاری که دوست داشتم را می‌کردم ولی زندگی همیشه چیزی برای ناامید کردن دارد. تمام این چندماه هزاربار فکر کردم شاید اشتباه کردم که بخاطر یک آرزو، تخصصم را رها کردم و از صفر شروع کردم و مدام سرزنش شنیدم از خودم و بقیه. تمام این چندماه فکر کردم دوباره برمی‌گردم به همان کار قبلی، حتی با وجود دوست‌نداشتنی بودن و سختی هزاربرابری‌اش.
وصل شدن دوباره اینترنت ولی یک نور کوچکی را روشن کرد که شاید هنوز می‌توانم تلاش کنم. این روزها درخواست‌هایم به دلیل تهران نبودن و جونیور بودن رد می‌شود و حس مضخرفی دارد، خیلی خیلی بد، شبیه خوردن بادام تلخ در وسط شیرینی. آخرین امیدم ولی مجموعه‌ای است که مدیر باهوش و حامی دارد و فردا قرار مصاحبه داریم. چیزی در مغزم بلند می‌گوید که من هیچ ربطی به اینجا ندارم و صد درصد ریجکت می‌شوم اما دلم می‌خواهد چنگ بزنم به این آخرین امید، حتی اگر احمقانه باشد. 
قبل‌تر وقتی به آن کلیسای بزرگ غریبه رفته بودم، نگهبان در واکنش شمع روشن نکردن من گفت آدم به امید و آرزو و دعا زنده است، حتی اگر شما جوان‌ها این چیزها را قبول نداشته باشید. حالا دلم می‌خواهد اگر فردا به خوبی پیش رفت، دوباره به آن‌جا بروم و به حرف پیرمرد گوش کنم.

 

پ.ن:
الف عزیز و خاموشم، تمام یادداشت‌هایم برای پیدا کردن ایمیل تو را زیر و رو کردم و بی‌فایده بود. دلتنگ تو هستم و لطفا دوباره راه ارتباطی برایم بنویس.

 

 

 

کلمات سردرهوا از احساسات متناقض

تمام چندماه گذشته فکر کردم دوباره وصل شدن اینترنت، حتی با وجود همه‌ی آن محدودیت‌ها و سرعت پایین، خوشحالم می‌کند. از دیروز ولی نه‌تنها خوشحال نیستم که احساس حقارت هم می‌کنم؛ انگار دوباره دانش‌آموز باشم و معاون مدرسه به اجبار کتاب داستانم را گرفته و بعد از مدتی با هزار منت که چون خوب و ساکت بودم، دوباره پس داده. همین‌قدر حس مزخرف و ناعادلانه‌ای است. 
از دیروز تایم‌لاین توئیتر و لینکدین را زیرورو می‌کنم و همه‌ی ما همین‌قدر احساسات متناقض داریم و تمام این چند ماه یک آدم دیگری شدیم، آدمی که شبیه گذشته‌ نیست و حتی شاید خوشایند هم نباشد، اما افتخار می‌کنیم به دوام آوردن و ادامه دادن و باز هم به این‌کار ادامه می‌دهیم چون کار دیگری بلد نیستیم؛ و دلم می‌خواهد اعتراف کنم که کاش وصل نمی‌شد تا این‌طور ناگهان و در حجم زیاد با این همه خبر بد مواجه نمی‌شدیم، همان راهکار قدیمی و احمقانه نادیده گرفتن که می‌دانی جواب نمی‌دهد اما باز به آن فکر می‌کنی.

در کنار همه‌ی این چیزها، سردرگمی در برابر وبلاگ است؛ باید بمانم و بنویسم یا رها کنم یا به شکل دیگر بنویسم؟
وبلاگ‌ها را مرور می‌کنم و خیلی‌ها قید بلاگیس را زده‌اند و سراغ کانال‌نویسی و بلاگفا رفتند و خیلی‌ها هم قید نوشتن را. معدود آدم‌هایی ولی هستیم اینجا و کاش تعدادمان کمتر نشود و چراغ وبلاگ‌ها خاموش نشود. 
این روزهای بلاگیس یادآور روزهای بعد از بازیابی بلاگفا است؛ آدم‌ها همین‌قدر سردرگم بودند و وبلاگ‌ها کمرنگ شدند، ما جماعتی عاشق نوشتن بودیم اما دیگر اعتمادی نداشتیم. 
امشب طولانی به تمامی آن وبلاگ‌های قدیمی سر زدم؛ خیلی‌ها سراغ بیان رفتند و بعدتر خاموش شدند، خیلی‌ها در گودر می‌نوشتند و بعدتر کانال و تعدادی، خوشبختانه، در وردپرس و بلاگ اسپات. نیکزاد نورپناه هنوز در خرس می‌نویسد و گوریل فهیم هم در بلاگفا، همین خوشحال‌کننده است و  شاید نشانه‌ای برای ادامه دادن وبلاگ‌نویسی حتی در این محیط نازیبای بلاگیس. 
حالا که رسما نامه‌ی بیکاری را دستم دادند، باید جایی بنویسم و اینجا حداقل برای طولانی نوشتن بدون سانسورهای سردبیری خوب است. 
امشب بعد از مدت‌ها خالی از سردرد و تمامی آن علائم اذیت‌کننده هستم و دلم می‌خواهد طولانی بنویسم اما هنوز کلماتم بهم ریخته است. دلم می‌خواهد امشب طولانی به ماه نگاه کنم و از فردا، شبیه روزهای کاری، از صبح تا بعدازظهر را پشت لپ‌تاپ بشینم و بنویسم و بنویسم. 

من و کاترین و پرنده‌ای در سر

کاترین منسفیلد، نویسنده انگلیسی، روزهای آخر زندگی و در تلاش برای نجات از سل نوشته بود:

سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم، و با هر نفسی که می‌کشم صدای قل‌قل می‌آید. احساس می‌کنم تمام قفسه‌ی سینه‌ام می‌جوشد... احساس می‌کنم باید قلبم را بشکافم. قفسه‌ی سینه‌ام از این بازتر نمی‌شود...

این سومین شبی که بی‌وقفه سردرد طولانی دارم به یاد این یادداشت افتادم و فکر کردم شاید من هم باید سرم را بشکافم، شبیه کاری که زمان سینوهه در مصر باستان می‌کردند تا بخارهای سمی خارج شود.

نقاشی از سارا اشرفی وجود دارد که تصویری از زنی است با یک لانه چوبی پرنده به جای سر. خیال می‌کنم همان پرنده در سر من است و شبیه یک دارکوبِ دقیق مدام صدا می‌کند.