در جستجوی کرفس و دلتنگی
مامان خوشمزهترین خورشت کرفس را میپزد، طوری که بیعلاقهترین آدمها به کرفس هم وسوسه امتحان خورشت او را دارند.
آخرین بار سهماه قبل وقتی خانه بودم، خورشت او را امتحان کردم و در ذهن بود تا دیشب؛ دیشب خواب خورشت مامان را دیدم و دلتنگ شدم، دلتنگ مامان و خورشتهای کرفس او.
امروز از صبح تمام خیابانهای اطراف خواباه را دنبال کرفس بودم و بیهوده بود، نایابترین چیز دنیا شده بود. بعدتر وقتی خیابان قلهک را با غم ریجکشن قدم میزدم، سبزیفروشی را دیدم که کرفس داشت. خانم پیری ولی زودتر از من همان یک ساقه کرفس را خریده بود تا برای نوهاش آشپزی کند.
دلتنگی برای مامان بود یا غم ریجکشن یا درد وحشتناک پریود که من را در وسط خیابان قلهک به گریه کشاند، از همان گریههای زشت و طولانی که قلبت را هم آرام نمیکند.
حالا در خوابگاه همهی سبزیجات را دارم ولی کرفس نه و من از تمام دنیا فقط دلم خورشت کرفس خانگی میخواهد.