هنر دوام آوردن

دوستی من و پ از نامه‌ها شروع شد؛ هردو عاشق نامه و سفر و عکس بودیم و بیشتر از چندسال ادامه پیدا کرد و بزرگ شدیم. خاصیت این دوستی‌های چندساله همین است که روحیه و عادت‌های هم‌دیگر را کشف می‌کنید. پ هم تمام این سال‌ها عاشق زندگی و سفر بود و پر از امید به زندگی. دیشب ولی وقتی صحبت می‌کردیم، غمگین و خالی خالی بود و‌ انگار لبه مرگ. 
از دیشب برای دوست نازنینم غمگینم که حالا در این شرایط خاکستری است و کاری برای بهتر شدنش بلد نیستم. آدمی که روزی شیفته زندگی بود و پر از رویا چرا باید در این شرایط باشد؟

تمام این چندماه، پست لینکدینی از خانمی دیدم که همراه همسرش بیکار شده‌اند و دنبال هر نوع موقعیت شغلی بودند و چه آدم‌های توانا و هوشمندی. 
امروز دوباره پستی دیدم که آن خانم از بیکاری و فشار نوشته بود اما با لحنی امیدوارکننده  که روزهای بعدتر بهتر است. نمی‌دانم آن خانم چطور می‌توانست به این‌ شکل بنویسد اما لبخند زدم و سعی کردم امیدوار بمانم.

تمام امروز بخاطر قضاوت و از دست دادن غمگین بودم. درد قلب را تحمل کردم و با تمام اشک‌ها درس خواندم و آشپزی کردم و فکر کردم باید دوام بیاورم و امیدوار بمانم به روزهای بعد. امروز ساندویچ خانم فوریه را آماده کردم و فکر کردم باید به دیدن پ بروم، قهوه بخوریم و موسیقی گوش کنیم و از زندگی بگویم که زندگی ادامه دادن است، نه؟