خوابهای طلایی
یکی از یادگاریهای خوابگاه، خواب سبک و حساسیت بالا به صدا در شب بود که تمام این سالها همچنان ادامه داشته است.
تا قبل از جنگ شبها به فایلهای مدیتیشن مخصوص خواب گوش میکردم و حداقل فرایند خوابیدن را سریع و میزان بیدار شدن در شب را کم کرده بود. جنگ که شد ولی دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم و میزان خوابم به حد فاصل موشکها ربط داشت.
روزهای اول در این شهر جدید خوشحال بودم که صدای موشکها کمتر از خانه است اما به همان نسبت صدای هولناکتری وجود داشت و دارد؛ خروپف طولانی و بلند صاحبخانه.
میزبان شهر جدید پیرزنی است که به سرعت میخوابد و از همان دقایق اولیه به بلندترین شکل و به صورت ممتد خروپف میکند و بدون اغراق چیزی کم از صدای موشکها ندارد.
شبهای اول محل خوابم جایی بود که کمتر در معرض صدا بودم و به لطف شنیدن مدیتیشنها با بالاترین صدای ممکن، به مبارزه با خروپف میپرداختم. حالا ولی چند شبی است که با کمترین فاصله از او میخوابم و امان از خوابهای طلایی این شبها...
از چهار شب پیش حداقل دو بار در شب اپرای دریای قو چایکوفسکی و چهارفصل ویوالدی را با صدای خیلی خیلی بلند گوش کردم و در نهایت سهمم دو ساعت خواب مفید بود. امشب ولی فاجعه است...
صدای بلند کلاغها، موشکها و خروپف ریتمیک میزبانم یک کنسرت کامل است. فکر کردم شاید سمفونی نه بتهوون گوشم را پر کند ولی بتهوون هم در برابر این شاهکار کم آورده.
نمیدانم خانهام همچنان در معرض موشکهای نزدیک است یا نه ولی دلم میخواهد همین فردا برگردم به خانه تا حداقل به اندازه چند ساعت خواب آرام داشته باشم و اگر مردم، در خواب باشم.
و حالا کمی به آن کارگردان حق میدهم که شبانه همسایهها را به جرم صدای زیاد به قتل میرساند که خودم ذرهای بیشتر با جنون فاصله ندارم.