وضعیت قرمز (۲)

اولین بار زمانی که ساختمانی در نزدیکی خانه موشک خورد، ساعت ۵ صبح بود و خواب بودیم؛ خانه با نور زیادی روشن شد و وحشتناک‌ترین صدای عمرم همراه با لرزش شدید و شکستن پنجره‌ها را حس کردم.

تمام آن یک ساعت با وحشت و اضطراب زیاد با سایر ساکنان ساختمان در پارکینگ ماندیم تا هوا روشن شد و صدا از بین رفت و چند ساعت بعد بیشتر آ‌‌د‌م‌ها از ساختمان رفتند و ما هم.

بعدتر در شهر جدید فقط صدای رد شدن جنگنده‌ها در فاصله‌ای دور را می‌شنیدیم و خبرهای موشک خوردن دوباره شهر و لرزش ساختمان را از همسایه‌ها.

تمامی این چند هفته شهر و محله‌ام محبوب موشک‌ها بود و هربار شیشه جدیدی می‌شکست و ترک جدیدی روی دیوارها پیدا می‌شد و ما در فاصله غصه خوردیم. با این همه شدت نگرانی و دلتنگی به ترس غلبه کرد و  دوباره به خانه برگشتیم و ظاهراً  به قول مادربزرگم خوش قدم هم بودیم.

از یک ساعت قبل مدام صدای جنگنده‌ها، لرزش شیشه‌ها و جیغ‌های زن همسایه ساختمان را پر کرده است و این‌بار نمی‌دانم باید بترسم یا ترس و نگرانی را برای لرزشی مانند دفعه‌های قبل کنار بگذارم. 

پدرم با کمک دمنوش و مسکن خوابیده، مادرم جدول حل می‌کند و خواهرم درس می‌خواند و من هم ترک‌های سقف را می‌شمارم و در انتظار آن صدای بلند و چقدر این اضطراب از ترس اتفاقی بد وحشتناک است.

در تهران اولین‌بار جنگنده‌ها را دیدم و در شهر خودم رد شدن‌شان را حس کردم و در شهر بعدی صدای آن‌ها را. با این‌ حال عادی نمی‌شود و اضطراب شبیه موریانه ذره ذره وجود آدم را می‌خورد‌.

امروز اسرائیل اعلام کرده قصد نابودی شهرم را دارد و از اقبال بلند من هر سمت خانه را که نگاه کنی، نقطه جذابی برای نابودی وجود دارد؛ بنابراین بعید نیست فرشته مرگ به زودی افتخار دیدارش را نصیبم کند. 

حالا نمی‌دانم باید باید مرگ احتمالی غصه بخورم یا به دنبال حلالیت گرفتن باشم یا ترجمه ناتمام را کامل کنم.