وضعیت خاکستری

امروز بعد از مدت‌ها به دیدن تراپیست سابقم رفتم و طولانی صحبت کردم و اشک ریختم و او مانند آخرین‌بار گفت در برابر خودم سختگیرم و شوق کودک درونم را نمی‌بینم.

در مسیر بازگشت با شک فکر کردم که واقعاً سختگیرم؛ شاید وسواس جلوگیری از اشتباه کردن همان سختگیری باشد و شاید تلاش برای شبیه آدم بزرگ‌ها بودن همان نادیده گرفتن شوق کودکانه؛ نمی‌دانم!

در مسیر بازگشت  به زهرای قبل‌تر فکر کردم و دلم خواست با این غم دوست باشم و هرچند سخت، به زندگی چنگ بزنم. به یاد هم‌اتاقی‌ام افتادم که همیشه می‌گفت هروقت ناراحت هستی، آرایش کن و شیرینی بپز و غم کم می‌شود.

آخر جلسه امروز قول دادم حالا که در شهر خودم هستم، مرتب به دیدنش بروم و از خودم مراقبت کنم و کمتر سخت‌گیر باشم. نمی‌دانم مراقبت واقعی یعنی چی ولی بعد از مدت‌ها به یاد زینب برای خودم مداد رنگی و مواد اولیه کیک را خریدم.

حالا  بعد از چند ساعت با موی تازه کوتاه‌شده و خط چشم آبی بوی کیک را حس می‌کنم و صدای جنگنده و بوی دود خیابان کناری جریان دارد.

هنوز غمگین و خشمگین و ترسیده‌ام اما دلتنگ زهرای قبل‌تر هم هستم و می‌دانم، هرچند سخت، در همین روزها باید او را پیدا کنم.