داستان من و وبلاگ

اولین وبلاگم در بلاگفا یک پروژه کلاسی در دبیرستان بود؛ از سر کنجکاوی سراغش رفتم و مدتی نوشتم، نوشته‌هایی بی‌هدف و بدون ارزش و معنی خاص و خیلی زود هم آن کلاس تمام شد و آن وبلاگ هم.

بعدتر وقتی جدی‌تر غرق خواندن کلمات شدم، به فضای امنی برای طولانی نوشتن احتیاج داشتم و دوباره سراغ بلاگفا رفتم. این‌بار با اسم خودم و از جهان خودم می‌نوشتم و هر کلمه بوی من را داشت. آن وبلاگ زهرا را نشانم داد، دوستی‌های کلمه‌ای خلق کرد و اشتیاق به کلمات را پررنگ. بعدتر ولی خانه امنم بی‌واسطه کلمات آدم دیگری ناامن شد و رها کردم. کمی بعد از آن هم بلاگفا بخش زیادی از نوشته‌هایمان را بلعید و هیچ‌وقت پس نداد.
بعد از آن اتفاق بلاگفا آدم‌ها به بیان مهاجرت کردند، من ولی تا آخرین لحظه ماندم و به عنوان یک غریبه سراغ بیان رفتم. نمی‌خواستم بیان را دوست داشته باشم اما بی‌خانه بودم و دوستانم همگی آن‌جا بودند و من هم ساکن شدم و بیان خانه جدید شد.
از یک‌سال قبل‌تر خیلی کم در بیان می‌نوشتم اما به آدم‌ها و کلمات‌شان وصل بود و مطمئن بودم خانه‌ی امنی دارم که دوباره برگردم و بنویسم. من و بقیه آدم‌های بیان خیال نمی‌کردیم خانه‌مان را از ما بگیرند اما اتفاق بلاگفا دوباره پیش آمد و این‌بار سخت‌تر که خطای انسانی نبود و بلکه تصمیمی خودخواسته.

نمی‌دانم در دسترس نبودن اینترنت یا اشتیاق وبلاگ‌نویسی ما آدم‌های بیان را به اینجا کشاند؛ هرچه که بود، خواندن کلمات آدم‌های آشنا خوشایند بود و هست. سعی کردیم با اشتیاق دوباره بنویسیم و خوشبین باشیم به این خانه جدید اما در نهایت  بخشی از حس غریبگی باقی مانده. این دو روز اخیر که مدام پیام حذف وبلاگ آدم‌های آشنا یا خالی شدن وبلاگ‌ها را می‌بینم، غریبگی بیشتر می‌شود. نمی‌دانم این خانه چقدر قابل اتکا است و با وجود تمایلم به نوشتن، حس می‌کنم شاید اینجا مکان خوبی نباشد.
من همین دیروز برای یکی از بلاگرهای خوشایند و نازنین بیان نوشتم که کاش فعلا بنویسد اما او از غریبگی حرف می‌زد که من فکر می‌کردم کم می‌شود و نشد و نمی‌شود ظاهراً.

امروز خاموش شدن پنج وبلاگ را دیدم و نمی‌دانم این نشانه‌ای است که من هم باید دست از نوشتن بکشم یا نه.