رویای سفر

از دیشب فکر می‌کنم بیشتر از هرچیزی دلم می‌خواهد طولانی با قطار سفر کنم. دوباره تمام شهرهای محبوبم را با تمامی جزئیات ببینم و خالی از فکرهای عجیب این روزها شوم. 
دیشب ج پیام داد که انزلی است و یاد من افتاده و من دلتنگ پل غازیان و اسکله شدم. انزلی شهر شوریده و غمگینی است که قلبت را سبک می‌کند و تو را رها. همین پیام ج بود که من را دلتنگ سفر کرد و در خیالم لیستی از مقصدهای مورد نظرم نوشتم؛

  • انزلی که شبیه نسیم خنک اروپای شرقی است؛
  • رشت که شبیه یک هتل باشکوه در وین است و تو را عاشق زندگی می‌کند؛
  • تبریز و حس خانه بودن و بوی غذاهای خوشمزه‌ خانگی؛
  • سنندج که انگار آتشی گرم در شب طوفانی زمستان است؛
  • شیراز که خانه‌ی مادربزرگی قرتی است و تو را لوس می‌کند و تو دیوانه زندگی می‌شوی.
  • و یزد که همیشه پناه است، همیشه آرامبخش است و انگار همان مادربزرگ با چادر سرمه‌ای خالدار در قصه‌ها باشد‌.

به همه‌ی این شهرها فکر می‌کنم و دلتنگ می‌شوم. دلم می‌خواهد همین فردا پناه ببرم به آن تک تخت چوبی زیر پل غازیان، رو‌به‌روی تالاب، طولانی به راخمانیف گوش کنم و بنویسم و سراغ یزد بروم تا آرامش شرقی‌اش را لمس کنم. در بازار سراغ پناهنده بروم و به لهجه‌ها گوش کنم. بیشتر از هرجایی دلتنگ یزد و انزلی هستم.

نمی‌دانم روزهای آینده چه اتفاقاتی به همراه دارد اما دلم می‌خواهد یزد و انزلی باشم و بعد مطمئنم در برابر بدترین اتفاق‌ها هم دوام می‌آورم.