اولین لمس جنگ

اولین روز جنگ سرکار بودم و غرق نوشتن مقالات و تقویم محتوایی و برنامه‌ریزی برای نوروز که زومیت خبر شوم را منتشر کرد.

انگار که در بالن باشی و ناگهان از بالا سقوط کنی.

همه مرخص شدیم، با این خیال که خیلی زود همه‌چیز تمام می‌شود و دوباره سرکار برمی‌گردیم.

جنگ ادامه داشت ولی تا دیروز لمسش نکرده بودم و در ذهنم فقط یه کلمه بود.

کمی بعد از نیمه‌شب بود و خواب انزلی را می‌دیدم که صداها شروع شد و بوی دود و جیغ ولی آن‌قدر محو که خیال می‌کردی تو در امانی؛ اما وقتی شروع می‌شود، دومینو مانند پیش می‌رود و سراغ تو هم می‌آید، شاید بدتر.

صدایی شدیدتر از هر نوع تصادف، لرزش تمام وسایل، شکستن شیشه، بوی خفه‌کننده و پرت شدن ناگهانی با یک نیروی خارجی و جنگ این‌طور برای من شروع شد.

از دیروز تا الان احساس می‌کنم همان نیروی خارجی طنابی را به دور بدنم بسته و مانند همان چند ساعت نمی‌توانم نفس بکشم، صداها از ذهنم خارج نمی‌شود و تکه‌های شیشه انگار هنوز همه‌جا هستند.

شاید ترسو به نظر برسم، شاید اغراق کنم ولی یک چیزی درونم عوض شده که از زندگی می‌ترسم و همزمان  دلم نمی‌خواهد آن را از دست بدهم.

فرقی نمی‌کند طرفدار کدام عقیده باشی و به دنبال چه نتیجه‌ای؛ جنگ بدترین مسیر رسیدن است و کاش سایه شوم این اپوش کم شود از جهان آدم‌ها.