بعضی شب‌ها پنج‌ساله‌ام!

من معمولاً آدم صبور و کم‌حرفی هستم و از بیرون سخت و جدی. نمی‌دانم این تصویر خودساخته بوده یا نه ولی این اولین برداشت آدم‌ها است، که گاهی هم واقعاً خوب است. با این‌ حال شب‌هایی هست که انگار پنج‌ساله‌ام، با همان جهان کوچک و انگار کسی قوی‌تر من را به زور از تاب پایین آورده و نمی‌توانم کاری کنم.

تمام این مدت‌ برای تمام فرصت‌های شغلی مربوط و نامربوط آگهی فرستادم. بیشتر از نیمی از آن‌ها باز نشد، نیمی دیگر آدم بهتری را پیدا کرده بودند و تعدادی هم دعوت به مصاحبه که البته فقط یک مصاحبه انجام شد. سعی کردم به هیچ‌وجه به اصفهان فکر نکنم ولی بی‌کاری آدم را مجبور می‌کند. دیروز برای همان یک فرصت شغلی در اصفهان دعوت به مصاحبه شدم که کاش نمی‌شدم.
تمام آن نیم ساعت پنج‌ساله بودم و یک آدم بزرگ با یک سایه سیاه روبه‌رویم. مدام گفت و گفت و من ساکت بودم و او وقیح‌تر. شاید همین سکوت بود که آدم مقابل را وقیح‌تر کرد.

از دیروز یک سنگینی و درد قفسه سینه‌ام را پر کرده که قرص‌ها آرامش نمی‌کند. مدام فکر می‌کنم و آن ترس بیشتر می‌شود و بیشتر احساس پنج‌ساله بودم می‌کنم و دلم یک آدم بزرگ قوی کنارم می‌خواهد.
بخشی از بزرگ‌سال شدن همین پذیرش مسئولیت و شجاع بودن است اما گاهی کار سختی است، خیلی سخت.‌ من به خوبی آن را بلد نیستم و این مواقع دلم می‌خواهد یک سیاهچاله برای مخفی شدن داشتم.