خواب یزد و بیداریِ بیقرار
دیشب خواب یزد را دیدم؛
در کوچههایی با بافت سنتی گم شده بودم و دقیقا نمیدانستم کجا هستم، اما مطمئن بودم جایی در یزد هستم. انگار که در خواب روزهای متفاوتی باشد، با خیالی آسوده قدم میزدم و به دعای آرامی گوش میکردم؛ در خواب دیشب خوشحالترین آدم بودم و غرق در آرامش یزد.
حالا از صبح همان دعای آرامی در گوشم است و مدام به یزد فکر میکنم و احساس دلتنگی دارم، یکنوع دلتنگی عمیق و طولانی که تنها با سفر کردن به یزد رفع میشود. شاید اگر زمان دیگری بود، پیشنهاد سفر به یزد را میدادم و میدانستم بدون هیچ مخالفتی در اولین زمان ممکن در یزد بودم، اما این روزها همهچیز غیرعادی است و انگار همگی مدام در انتظار یک خبر یا اتفاق غیرمنتظره و عجیب. با اینهمه دلم میخواهد همین الان به یزد سفر کنم و طولانی قدم بزنم و در کافه پناهنده قهوه یزدی بخورم.
امروز وقتی بعد از مدت طولانی مطالب وبلاگ را میخواندم، احساس خجالت کردم که این چند پست اخیر همگی غر زدن بود و پر از کلمات خاکستری. فکر کردم لابد آدم ضعیفی شدهام که اینقدر برای همهچیز غر میزنم و فقط آن ترسهای جهان شخصیام را نشان میدهم.
راستش در جهان واقعی هرروز صبح زود بیدار میشوم، درس میخوانم، مینویسم، آشپزی میکنم، فیلم میبینم و تمام کارهایی که همیشه میکردم که انگار هیچچیزی تغییر نکرده است، خودم اما میدانم چیزی در قلبم شکسته و هرروز ناامیدتر میشوم، با اینهمه خودم را مجبور میکنم به چنگ زدن به زندگی و خلق جزئیات جدید. گاهی هم چنگ زدنها جواب میدهد و چند روزی همهچیز از یادم میرود و لبخندهایم پررنگتر میشود.
امروز ولی همان روزی است که شبیه ماهیهای بهمن محصص شدهام. ترکیب موسیقی رقصهای مجار برامس و بوی عود شرقی هم هنوز تاثیری نذاشته و لبخندهایم همچنان کمرنگ است. تلگرام اگر وصل بود، به دوستی آنسر دنیا پیام میدادم تا طولانی گوش کند و بنویسد ما دوام میآوریم و برو سراغ کارهایت یا از آرش میخواستم برایم حافظ بخواند. اینترنت ولی قطع است و باید خودم دست زهرا را بگیرم و بکشانم به کار و زندگی و این کار خیلی راحتی نیست. بزرگسالی را به همینخاطر دوست ندارم که گاهی همهچیز خیلی خیلی زیاد پیچیده و درهم میشود، شبیه نقاشیهای واحد خاکدان و تو باید در میان این همه آشفتگی همهچیز را درست کنی. چاره دیگری ولی ندارم.
دانوب آبی اشتراورس را پخش میکنم و شبیه تیتا سراغ آشپزی میروم تا غم را در بین ادویهها پنهان کنم.
کاش ولی دوستی از جنس یزد یا از اهالی یزد داشتم.