دلتنگ خانه
دیشب بعد از مدتها خواب محله چهار منار یزد و ساغریسازان رشت را دیدم، طولانی آن کوچهها را قدم میزدم و انگار ساکن آن شهرها بودم که هیچ دلتنگی را حس نمیکردم. در خواب دیشب انگار به وطن رسیده بودم. شاید عجیب باشد ولی همیشه احساس خانه بودن و تعلق را فقط در این دو شهر داشتم؛ شاید چون هربار آنجا بودم، خودِ خالص و دیوانهام بدون هیچ پوشش و سانسوری بروز میکرد و میتوانستم زندهتر باشم. هیچوقت طولانی ساکن این دو شهر نبودم اما آنجا را بهتر از شهر خودم میشناختم و بیشتر در جریان اتفاقات آن بودم.
بعد از خواب دیشب، دوباره دلتنگیام پررنگ شد و فکر سفر در سرم افتاد ولی وقتی سفر دور است، باید چکار کنی؟
دوران کارشناسی دختری در خوابگاه ما بود که از گیلان به کاشان آمده بود و خیلی دیر به خانه برمیگشت. آن روزها هربار دلتنگ میشد، گیلان را به خوابگاه میآورد و ما عادت کرده بودیم هر از چندگاهی صدای احمد آشورپور را با بوی ماهی و برنج دودی و خورشتهای شمالی در آن خوابگاه بیابانی حس کنیم. روزی که گیلان در طبقه اول خوابگاه میآمد، همهی ما گیلانی میشدیم و دلتنگ. پختن ششانداز و گوجه خورشت را از آن دختر یاد گرفتم و روزهای بعد گاهی وقتی به اندازه او دلتنگ بودم، امتحان میکردم.
خاطرهی آن دختر ولی از ذهنم کمرنگ شده بود تا امروز که عمیق دلتنگ شهرهای محبوبم هستم. فکر کردم اگر آشپزی برای او جواب میداد، شاید دلتنگی من را هم کم کند و به سراغش رفتم.
هیچوقت فکر نمیکردم در خانه و دور از یزد قهوه یزدی را امتحان کنم ولی صبح سعی کردم شبیه باریستای پناهنده یک قهوه یزدی درست کنم و بعدتر هم به سراغ کتاب فهیمه خانم رفتم برای تهیه ششانداز. قهوه یزدی چندان بد نشد و کمی بوی یزد را به همراه داشت. ششانداز را ولی مطمئن نیستم و تنها از بوی آن حدس میزنم که شاید کمی شبیه نسخه فهمیه خانم و زنان گیلک شود. حالا فهمیه خانم و آشورپور به ترتیب با صدای بلند میخوانند و من ولی هنوز عمیق دلتنگ خانه هستم.