غمنوشت
امروز طولانی تمام مقالاتی که چندماه گذشته نوشته بودم را خواندم و بعدتر طولانیتر اشک ریختم.
اوایل تنها از سر وظیفه کاری مینوشتم اما بعدتر شیفته موضوعات شدم و حالا واقعا دلتنگ هستم؛ من واقعاً دلتنگ محل کارم، همکارانم و نوشتن آن مقالات تخصصی هستم و نمیدانم چقدر طول میکشد تا دوباره به سرکارم برگردم و بنویسم.
و نمیدانم آیا واقعاً دوباره امکان این کار را دارم یا نه.
امروز هنگام گوش کردن به موسیقی سیامک آقایی فکر کردم من زمانی شیفته نور و زندگی و کشف کردن بودم و در رویای زیستن در ورشو، اسلو، رم و ریکیاویک.
حالا ولی خالی از امید و نور تنها تکبهتک تسکهای روزانه را انجام میدهم تا کاری را تمام کرده باشم.
آخرین روزی که خانه بودم، به نقاشی هانیه از خودم نگاه کردم که پر از سبزینگی و لبخند بود و انگار بیشباهتترین به این روزهای خودم.
این روزها چیزهای زیادی من را میترساند و غمگین میکند ولی بیتعلقی بدترین آنها است؛ بیتعلقی در میان خانواده و بقیه آدمها.
جایی در کتاب مثل آب برای شکلات خواندم که هنگام آشپزی میتوانی احساسات خود را نشان بدهی و خیال میکنم هیچچیزی شبیه آماده کردن پیتزا مارگاریتا نمیتواند حالم را توصیف کند.