در ستایش دیر رسیدن و پذیرش

من همیشه دیر رسیدم، دیر رسیدن نه به معنی حضور در مکانی دیرتر از زمان مشخص‌شده که بیشتر به معنی جا ماندن از ترندهای زمانه.

تا سال‌ها فکر می‌کردم این دیر رسیدن چقدر اتفاق بدی است و شانس موفقیت و دیده شدنم را از بین می‌برد. با همین پیش‌فرض کم تلاش می‌کردم و بیشتر غصه می‌خورم و سعی می‌کردم خودم را به زور جا کنم.

این روزها ولی تازه فهمیدم گاهی دیر رسیدن بد نیست؛ که دیر رسیدن کمک می‌کند واقعیت را بهتر ببینی و شرایط را به مدل خودت بسازی و به شکل خودت تلاش کنی. برای رسیدن به این دید سختی زیادی کشیدم و غصه‌ی زیادی خوردم و تنهایی کشیدم اما ارزش داشت و حالا به آن افتخار می‌کنم.

هرسال از اولین روز مرداد غم روز تولد سراغم می‌آید و تا خود روز تولد مدام بیشتر می‌شود و دائم خودم را سوال‌پیچ می‌کنم تا بفهمم کجا هستم. این شاید عوارض کمال‌گرایی باشد و شاید عوارض کم دوست داشتن خودم.

امسال ولی با خیالی راحت پذیرفتم دیر رسیده‌ام و در جای خوبی نیستم و به هرجای هرکاری سعی می‌کنم هرروز یک قدم بیشتر بردارم.

این شاید ساده به‌نظر برسد اما برای من شبیه رویا بود و خب از ۲۸ سالگی همین کافی است.