روزهای ترس و اندوه

دیشب با صدای باران و آواز پرنده‌های مادرم خوابم برد و امروز صبح با رد نور روی پوستم و سونات مهتاب بیدار شدم. بعدتر هم پ تصویری از سنندج بارانی و آواز کردی‌اش فرستاد.

هر زمان دیگری بود، تمامی این‌ها من را پر از لبخند عمیق می‌کرد و امیدوار  به زندگی؛  حالا ولی زیاد غمگینم و لابه‌لای هر دانه دلمه برگه مو مقدار زیادی اشک ریختم و احساس کردم غم سرشارم کرده‌. 

دیروز نوشتم زندگی خاکستری است اما می‌توان رد نور را دنبال کرد و چنگ زد اما یک‌ روز هم نگذشت که قلبم پر غم شد و احساس خالی بودن کردم، احساس بیهوده بودن.

شاید شش ماه پیش بود که شهر قدیمی را رها کردم به امید آزادی و اتفاقات جدید و بلافاصله کار جدید و دوستی‌های جدید و دانشگاه جدید شروع شد اما به همان سرعت دور شد. امروز وقتی طولانی مشغول خواندن مقالات این شش ماه شدم، انگار آدم دیگری آن‌ها را نوشته بود و با چه اشتیاقی با همکارانم منتظر انتشار کتاب‌های جدید بودیم.

دنیای آدم بزرگ‌ها ولی بی‌رحم‌تر از افکار و آرزو و رویاهای ما است و حباب‌های جهان ما را به سرعت خراب می‌کند. 

من همانی بودم که همیشه برای آدم‌ها قصه‌هایی از نور می‌گفتم تا امید، هرچند کم، زنده بماند. حالا ولی انگار دختر چهارساله‌ای هستم که از ترس تاریکی در کمد لباس پنهان شده و در انتظار روشنی است.