Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

نوروز مبارک

از زمانی که یادم می‌آید، چیدن سفره هفت‌سین مراسم مهمِ و طولانی در خانه ما بوده است؛ از دو هفته قبل از نوروز، پدر و مادرم درباره انتخاب ظرف و تزئینات، آماده کردن سبزه و بقیه اجزای هفت‌سین صحبت می‌کردند تا در نهایت هفت‌سین آماده می‌شد که بدون آن سال نو نمی‌شود.

در تمام این سال‌ها از مادرم یاد گرفتم که هر اتفاقی بیفتد، باید هنگام نوروز هفت‌سین چیده شود. هرچقدر به جزئیات هفت‌سین و فلسفه آن دقت کنی، نوروز با شادی بیشتری همراه است و آرزوهای کنار هفت‌سین حتماً برآورده می‌شود.

نمی‌دانم این‌ها چقدر حقیقت دارد اما من تمام این سال‌ها به آن باور داشتم. امسال ولی این باور عمیق‌تر است که نوروز ۱۴۰۵ بیشتر از همیشه نشانه‌ای از زندگانی و نور است و در تمامی افسانه‌ها و اساطیر همیشه نور پیروز است.

و روزی خاورمیانه، سرشار از رنگ

وقتی ۸ ساله بودم، در کتابی خواندم که سن هر درخت با تعداد دایره‌های روی تنه حساب می‌شود. بعدتر هربار درختی را دیدم، سعی کردم سنش را حدس بزنم تا بفهمم چقدر مقاوم و سرسخت است و چه درخت‌های پیری که همچنان سبزینگی داشتند.

مدت‌ها بود که این موضوع را فراموش کرده‌بودم تا امروز صبح؛

امروز صبح فکر کردم ما مردم خاورمیانه هم شبیه درخت‌هایی هستیم با تنه‌هایی پیر، پر از خمیدگی و خراش اما سرسختانه ادامه می‌دهیم تا به زندگی وصل بمانیم. هر اتفاق یک دایره جدید شکل می‌دهد، ما از آدم قبلی فاصله می‌گیریم اما ادامه می‌‌دهیم.

 به کتاب کمونیسم رفت و ما ماندیم و خندیدیم فکر می‌کنم، به روایت آدم‌هایی که در حصار بودند اما سعی در حفظ زندگی داشتند، عاشق شدند، خندیدند و نسل خود را ادامه دادند تا رهایی از حصار.

همین حالا اگر از من بپرسند چنگ زدن به زندگی در خاورمیانه ارزش دارد یا نه، نمی‌دانم چه جوابی بدهم که شاید واقعاً این قسمت از جهان طلسم‌شده اما دلم می‌خواهد خیال کنم که روزی، نه خیلی دور و دیر، خاورمیانه تنها صدای موسیقی و بوی منحصربفرد زندگی شرقی را بدهد.

این روزها احتمالا شبیه همان درخت‌های کهنه و سرسبز هستیم که بیشتر از هرچیزی نماد امید است.

غم‌نوشت

امروز طولانی تمام مقالاتی که چندماه گذشته نوشته بودم را خواندم و بعدتر طولانی‌تر اشک ریختم.

اوایل تنها از سر وظیفه کاری می‌نوشتم اما بعدتر شیفته موضوعات شدم و حالا واقعا دلتنگ هستم؛ من واقعاً دلتنگ محل کارم، همکارانم و نوشتن آن مقالات تخصصی هستم و نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا دوباره به سرکارم برگردم و بنویسم.

و‌ نمی‌دانم آیا واقعاً دوباره امکان این کار را دارم یا نه.

امروز هنگام گوش کردن به موسیقی سیامک آقایی فکر کردم من زمانی شیفته نور و زندگی و کشف کردن بودم و در رویای زیستن در ورشو، اسلو، رم و ریکیاویک.

 حالا ولی خالی از امید و نور تنها تک‌به‌تک تسک‌های روزانه را انجام می‌دهم تا کاری را تمام کرده باشم.

آخرین روزی که خانه بودم، به نقاشی هانیه از خودم نگاه کردم که پر از سبزینگی و لبخند بود و انگار بی‌شباهت‌ترین به این روزهای خودم.

این روزها چیزهای زیادی من را می‌ترساند و غمگین می‌کند ولی بی‌تعلقی بدترین آن‌ها است؛ بی‌تعلقی در میان خانواده و بقیه آدم‌ها.

جایی در کتاب مثل آب برای شکلات خواندم که هنگام آشپزی می‌توانی احساسات خود را نشان بدهی و خیال می‌کنم هیچ‌چیزی شبیه آماده کردن پیتزا مارگاریتا نمی‌تواند حالم را توصیف کند.

 

اولین لمس جنگ

اولین روز جنگ سرکار بودم و غرق نوشتن مقالات و تقویم محتوایی و برنامه‌ریزی برای نوروز که زومیت خبر شوم را منتشر کرد.

انگار که در بالن باشی و ناگهان از بالا سقوط کنی.

همه مرخص شدیم، با این خیال که خیلی زود همه‌چیز تمام می‌شود و دوباره سرکار برمی‌گردیم.

جنگ ادامه داشت ولی تا دیروز لمسش نکرده بودم و در ذهنم فقط یه کلمه بود.

کمی بعد از نیمه‌شب بود و خواب انزلی را می‌دیدم که صداها شروع شد و بوی دود و جیغ ولی آن‌قدر محو که خیال می‌کردی تو در امانی؛ اما وقتی شروع می‌شود، دومینو مانند پیش می‌رود و سراغ تو هم می‌آید، شاید بدتر.

صدایی شدیدتر از هر نوع تصادف، لرزش تمام وسایل، شکستن شیشه، بوی خفه‌کننده و پرت شدن ناگهانی با یک نیروی خارجی و جنگ این‌طور برای من شروع شد.

از دیروز تا الان احساس می‌کنم همان نیروی خارجی طنابی را به دور بدنم بسته و مانند همان چند ساعت نمی‌توانم نفس بکشم، صداها از ذهنم خارج نمی‌شود و تکه‌های شیشه انگار هنوز همه‌جا هستند.

شاید ترسو به نظر برسم، شاید اغراق کنم ولی یک چیزی درونم عوض شده که از زندگی می‌ترسم و همزمان  دلم نمی‌خواهد آن را از دست بدهم.

فرقی نمی‌کند طرفدار کدام عقیده باشی و به دنبال چه نتیجه‌ای؛ جنگ بدترین مسیر رسیدن است و کاش سایه شوم این اپوش کم شود از جهان آدم‌ها.

 

 

در باب طبیعت

من تقریباً از تمامی جانوران می‌ترسم؛

بدون هیچ اغراقی، نزدیکی به هیچ حیوانی خوشحالم نمی‌کند و هیچ‌ وقت آرزوی داشتن حیوانی را نداشتم، البته به‌جز زرافه و فیل در چندسال محدود‌.

با در نظر گرفتن این مورد ولی یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام تماشای مستند حیوانات و خواندن کتاب درباره آن‌ها است؛ انگار وقتی از زاویه بکر و بدون فیلتر به حیوانات در طبیعت منحصربفرد شان نگاه می‌کنم، متوجه شکوه آن‌ها می‌شوم.

این روزها که هرچه بیشتر از آدم‌ها و خودپسندی‌هایشان خسته و ترسیده‌ام، بیشتر به تماشا و خواندن مشغولم و منابع شگفت‌انگیز جدیدی را پیدا کردم که مجموعه ترجمه‌های کاوه فیض‌الهی در نشر نو از همین‌ها است.

من از چند روز گذشته مشغول خواندن کتاب فلسفه پرندگان شدم که دست‌نوشته یک فیلسوف و پرنده‌شناس از عادت‌های پرندگان است. جزئیات دنیای پرندگان بیشتر از تصورم هوشمندی دارد ‌و از اکثر کلاس‌ها و کتابهای  توسعه‌ فردی مفیدتر‌.

جنگل ترس و اضطراب و خشم به همراه دارد و حوصله آدم را از بین می‌برد اما در نهایت مجبوریم زیر سایه جنگ با هر نوع نوری ادامه دهیم.

غرق‌ شدن در دنیای طبیعت شاید همان نوری است که یادمان بماند همه‌چیز در گذر است.

شروع دوباره

روزهای اولی که وبلاگ‌هایمان در بلاگفا از بین رفته بود، آدم‌ها گروه‌ گروه به بیان مهاجرت می‌کردند. من ولی طولانی منتظر بودم تا بلاگفا دوباره به اوج برگردد و بنویسم که بیهوده بود و در نهایت من هم به بیان رسیدم.

روزهای اول بیان شبیه آدم‌هایی بودم در یک جهان جدید که معنی چیزی را نمی‌دانند و ساده‌ترین کارها در زمان طولانی انجام می‌دهند تا در نهایت بیان خانه شد.

این روزها که بیان نیز در آستانه خاموشی است، مجبور به مهاجرتم و این‌بار با حوصله کمتر.

شاید این جای جدید نیز روزی خانه شود.