و روزی خاورمیانه، سرشار از رنگ

وقتی ۸ ساله بودم، در کتابی خواندم که سن هر درخت با تعداد دایره‌های روی تنه حساب می‌شود. بعدتر هربار درختی را دیدم، سعی کردم سنش را حدس بزنم تا بفهمم چقدر مقاوم و سرسخت است و چه درخت‌های پیری که همچنان سبزینگی داشتند.

مدت‌ها بود که این موضوع را فراموش کرده‌بودم تا امروز صبح؛

امروز صبح فکر کردم ما مردم خاورمیانه هم شبیه درخت‌هایی هستیم با تنه‌هایی پیر، پر از خمیدگی و خراش اما سرسختانه ادامه می‌دهیم تا به زندگی وصل بمانیم. هر اتفاق یک دایره جدید شکل می‌دهد، ما از آدم قبلی فاصله می‌گیریم اما ادامه می‌‌دهیم.

 به کتاب کمونیسم رفت و ما ماندیم و خندیدیم فکر می‌کنم، به روایت آدم‌هایی که در حصار بودند اما سعی در حفظ زندگی داشتند، عاشق شدند، خندیدند و نسل خود را ادامه دادند تا رهایی از حصار.

همین حالا اگر از من بپرسند چنگ زدن به زندگی در خاورمیانه ارزش دارد یا نه، نمی‌دانم چه جوابی بدهم که شاید واقعاً این قسمت از جهان طلسم‌شده اما دلم می‌خواهد خیال کنم که روزی، نه خیلی دور و دیر، خاورمیانه تنها صدای موسیقی و بوی منحصربفرد زندگی شرقی را بدهد.

این روزها احتمالا شبیه همان درخت‌های کهنه و سرسبز هستیم که بیشتر از هرچیزی نماد امید است.