اگر فردا خوب پیش برود
من تمام عمر شیفته نوشتن بودم و از یک جایی به بعد نوشتن محتوا و کپیرایتینگ آرزوی بزرگ کاریام شد و قول داده بودم یک روزی در آن آژانس تبلیغاتی معروف کار کنم. تلاشم را کرده بودم و هزاربار پوست انداختم تا به مصاحبه آنجا رسیدم و بعد از مصاحبه سوم قرار بود همهچیز خوب پیش برود که جنگ شد و مصاحبه و حرفهای دلگرمکننده شبیه یک بخار دود شد و رفت.
تمام این چند ماه فکر کردم اگر این جنگ چند ساعت دیرتر اتفاق میافتاد احتمالا من آنجا بودم و کاری که دوست داشتم را میکردم ولی زندگی همیشه چیزی برای ناامید کردن دارد. تمام این چندماه هزاربار فکر کردم شاید اشتباه کردم که بخاطر یک آرزو، تخصصم را رها کردم و از صفر شروع کردم و مدام سرزنش شنیدم از خودم و بقیه. تمام این چندماه فکر کردم دوباره برمیگردم به همان کار قبلی، حتی با وجود دوستنداشتنی بودن و سختی هزاربرابریاش.
وصل شدن دوباره اینترنت ولی یک نور کوچکی را روشن کرد که شاید هنوز میتوانم تلاش کنم. این روزها درخواستهایم به دلیل تهران نبودن و جونیور بودن رد میشود و حس مضخرفی دارد، خیلی خیلی بد، شبیه خوردن بادام تلخ در وسط شیرینی. آخرین امیدم ولی مجموعهای است که مدیر باهوش و حامی دارد و فردا قرار مصاحبه داریم. چیزی در مغزم بلند میگوید که من هیچ ربطی به اینجا ندارم و صد درصد ریجکت میشوم اما دلم میخواهد چنگ بزنم به این آخرین امید، حتی اگر احمقانه باشد.
قبلتر وقتی به آن کلیسای بزرگ غریبه رفته بودم، نگهبان در واکنش شمع روشن نکردن من گفت آدم به امید و آرزو و دعا زنده است، حتی اگر شما جوانها این چیزها را قبول نداشته باشید. حالا دلم میخواهد اگر فردا به خوبی پیش رفت، دوباره به آنجا بروم و به حرف پیرمرد گوش کنم.
پ.ن:
الف عزیز و خاموشم، تمام یادداشتهایم برای پیدا کردن ایمیل تو را زیر و رو کردم و بیفایده بود. دلتنگ تو هستم و لطفا دوباره راه ارتباطی برایم بنویس.