در ستایش نور و خنکی
از زمان کودکی هیچ علاقهای به این شهر مادری نداشتم و فکر میکردم هیچوقتِ هیچوقت دوستش نخواهم داشت. روزهای اولی هم که به اجبار ساکن اینجا شدم، هرروز قیافهای بدتر از، به اصطلاح، برج زهرمار داشتم و هیچ دلیلی برای دوست داشتن پیدا نمیکردم.
حالا ولی چند روز است که نیروهای طبیعی اینجا شکستم داده و میترسم اگر بیشتر بمانم، قید تهران را بزنم.
برای من که شیفته نور هستم و روزهای پاییز و زمستان را به امید نور و خنکی خوشایند بهار و تابستان میگذرانم، اینجا جای خوشایندی است، که هر روز صبح با لمس نور روی پلک و صدای بلبل و بوی خنکی بیدار میشوم.
اینجا خانهی خودم نیست، باید شرایط مهمان بودن را رعایت کنم و خودم را محدود کنم، دلم برای خانه و پیادهرویهای طولانیام تنگ شدم اما این نور، خنکی صبحگاهی و بوی نان خانگی هرروزه چیزی دارد که من را دلبسته کرده. دلم میخواست اینجا خانهای برای خودم داشتم برای روزهایی که دلم نور عمیق و خالص میخواهد.