افسردگی

نمی‌دانم اولین‌بار چه زمانی و کجا درباره افسردگی خواندم ولی روزهای زیادی فکر کردم نشانه‌های پررنگی از آن را در خودم می‌بینم و وجودش را حس کردم. تمام این سال‌ها هربار سعی در حل آن داشتم و هربار به دلیلی ناخواسته نیمه‌تمام رها کردم و شبیه یک زخم باقی ماند. 

شش ماه قبل وقتی جسارت ترک آن شهر را پیدا کردم، به فکر شروع دوباره بودم و در زمان کمی کار جدید امیدوارم کرد که این‌بار شرایط بهتری برای حل مشکل دارم. جنگ ولی همه‌چیز را خراب کرد.

بی‌کار شدن، ترس از بی‌پولی و احساس بیهوده و اضافه بودن در خانه این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به سراغم آمده . دوباره همان نشانه‌های افسردگی و این‌بار پیچیده‌تر.

امروز برای پ نوشتم نگران خودم هستم  و او گفت همه‌ما همین‌طور هستیم. نمی‌دانم حق با پ است یا نه، نمی‌دانم همگی این احساس بیهوده بودن را دارند یا نه ولی من می‌ترسم از این روزهای خودم که نکند این هشت‌پای قدیمی این‌بار رهایم نکند و بازوهایش را سخت‌تر فشار بدهد.