تمرینِ خشم، درد و بودیسم در یک روز معمولی
امروز از همان روزهایی بود که از دنده چب بیدار شدم؛
درد گردن و کمر و چشم همزمان با بیکاری اجباری من را به خشمگترین الهه باستان تبدیل کرده بود، البته بدون در نظر گرفتن زیبایی تمثیلی آن الههها.
آدم در این حال و هوا سراغ چه کاری میرود؟ نمیدانم! من سراغ موسیقی فیلم چهارشنبه سوری رفتم و پیمان یزدانیان در این قطعه کاری میکند که تمام بدبختی و غمهای عالم سراغت بیاید و بعد تو را میان آسمان و زمین رها میکند تا هرکاری خواستی بکنی.
طولانی آشپزی کردم، درس خواندم و نوشتم و درد و غم شبیه مه عمیق پاییزی باقی ماند، آنقدر که با هر قاشق قرمهسبزی و سالاد شیرازی یک قاشق اشک هم ریختم و ترکیب اشک با نارنج مزه آبلیمو شیرین ده روز مانده میدهد.
در مستندی راهب بودایی از اهمیت غم میگفت که بهجای تلاش برای از بین یردن، باید آن را در آغوش کشید. بوداییها زندگی را شبیه گل نیلوفر مرداب میدانند که تلفیقی از غم و شادی است. میان غم امروز فکر کردم باید حرف گوشکن باشم و غم را در آغوش بکشم و از زیبایی آن در کنار شادی ساختگی لذت ببرم. راهکار راهب بودایی ولی کار نکرد، شاید هم من ترکیب اشتباهی را انتخاب کردم.
در هر صورت، حالا بدون هیچ شباهتی به الهههای خشمگین باستانی، شبیه خرس قطبی هستم که روی تکه یخ کوچکی دراز کشیده و یک تیر سنتی اسکیمویی در گردنش فرو رفته. تلفیق این صحنه با همان موسیقی پیمان یزدانیان هیچ شباهتی به زیبایی غم در سخنان بوداییها ندارد. این صحنه بیشتر همان کتاب عاشقانه لوس ر.اعتمادی است با عنوان «امشب دختری میمیرد.»