اصفهان زیبایِ نامهربان
اصفهان شهر نامهربانی است؛
شهری پر از جزئیات زیبا و شکوهمند است اما واقعاً نامهربان است. هرکسی که در این شهر با چهارچوبهای شهر و آدمها تفاوت داشته باشد، این را به خوبی درک میکند. تو باید این اصول را بپذیری یا با آن روی سختگیر شهر مواجه میشوی.
همین نامهربانی و سختگیری شهر همراه با دیوانگیهای عجیب و تفاوت من باعث شده نتوانم آن را دوست داشته باشم و خانه تصور کنم.
دیروز با دوستی صحبت میکردم که اینجا زندگی راحتتر است اما این لزوماً چیز خوبی نیست، که اینجا همدلی احساس نمیکنم. طولانی درباره تجربه شهرهای مختلف صحبت کردیم و من دلتنگ رشت و شیراز و یزد شدم. هر کدام از شهرها جهان مختلفی دارند اما همگی به شکل عمیقی حس خانه بودن منتقل میکنند، انگار در فضای امنی هستی.
زمانی که اصفهان را ترک میکردم، امیدوار بودم که شاید فاصله صلح به همراه داشته باشد اما ظاهرا خبری از دوستی من و اصفهان نیست. این روزها که موقعیتهای شغلی جدید را بررسی میکنم، از اعماق قلبم میخواهم به سراغ شیراز یا رشت بروم اما هشدار صدای منطقی درونم از ناپایداری روزهای ایران مانع میشود. نمیدانم در نهایت بین عقل و احساس کدام پیروز میشود اما کاش ترسهای منطقی بزرگسالی کم شود.