ملال و بیکاری

نمی‌دانم بقیه آدم‌ها صبح و شب‌شان را با چه صدایی سپری می‌کنند؛ ما ولی اینجا با نوای پیروزی و غرورآمیز مردمان وطن‌دوست می‌گذرانیم. بدون هیچ خللی، هر روز به این شکل می‌گذرد و کاش راز شادی‌شان را به بقیه هم می‌گفتند.

حالا دو ساعت است با صدای همیشگی بیدار شدم و دلم نمی‌خواهد از روی تخت بلند شوم. یادم هست پنجاه و چهار روز است بی‌کار شده‌ام و چیزی در انتظارم نیست، البته به جز کلاس‌های آنلاین دانشگاه. حوصله آن را هم ندارم ولی. 

دیشب لینکدین را چک می‌کردم و پر بود از تعدیل و درخواست کار و چه آدم‌های حرفه‌ای و درخشانی. بعد فکر کردم احمق بودی در بیست‌و‌هشت‌سالگی سراغ کار جدیدی رفتی، آن هم کاری که مدام با اینترنت گره خورده و احمق‌تری که انتظار پیدا کردن کار با این رزومه کمرنگ داری. 

من از بیست‌ویک‌سالگی همیشه کار کردم و بی‌کاری برایم عذاب شده، احساس بی‌مصرف بودن دارم و راستش از دیشب فکر می‌کنم حاضرم سر هر کاری حاضر شوم اما بی‌کار نباشم.