غمنوشت
پاییز و زمستان فصل محبوب من نیست چون کمنور است و من بنده نورم؛ انگار که نور قاصد امید و زندگی باشد و تا وقتی نور وجود دارد، باید چنگ زد به زندگی.
این روزها نور به شکل ظریف و زیبایی وجود دارد اما انگار قاصد چیزی نیست و تنها روشنایی به همراه دارد. هربار با دیدن نور سعی میکنم به شکلی به زندگی وصل بمانم؛ از آشپزی گرفته تا نوشتن و قدم زدن. اما یک چیزی فرق کرده که تمامی اینها را مصنوعی نشان میدهد. دیگر حتی کیکهای آختامار هم مثل هیجانانگیز نیست.
حالا زیر نور ظریف بعدازظهر نشستهام و مظهر خالقی میخواند. کردی نمیدانم و چیزی از کلماتش نمیفهمم اما غمگین است، خیلی غمگین. این چندمین موسیقی کردی است که از صبح گوش کردم و همگی چیزی را درونم تکان میدهد.
به مصنوعی بودن نور فکر میکنم، به آرزوی لمس سنندج، به آرزوی نواختن تنبور و پیرمرد ترک سبزیفروش تجریش و کرفسهای همیشه تازهاش.
هر وقت دیگری بود، رد نور را میگرفتم و طولانی در چهارباغ و خواجه پطرس قدم میزدم اما حالا گوشه اتاقم نشستهام و پابهپای مظهر خالقی اشک میریزم و غمگینم، خیلی غمگین. آدمهای اطرافم غم را نشانه بیکاری میدانند. من ولی غمگینم که شیفته زندگی بودن را یادم رفته و هیچکس متوجه نمیشود.