The joy of being unavailable

چند سال قبل حبیبه جعفریان در متنی برای مجله همشهری نوشته بود سال‌ها است فقط شماره مخاطبین غیر مهم و غیر ضروری را در موبایلش ذخیره می‌کند و بقیه را به حافظه می‌سپارد.‌ در جایی از متن گفته بود که این شکلی از اهمیت دادن به آدم‌ها است، حتی اگر آن‌ها درک نکنند.

امروز بعد از مدت‌ها مشغول مرتب کردن فایل‌های لپ‌تاپ و موبایل بودم و با دیدن لیست مخاطب‌ها یاد آن متن جعفریان افتادم. فکر کردم عجیب است از این لیست طولانی تقریباً هیچ شماره‌ای را حفظ نیستم. فکر کردم تمام این سال‌ها از زمانی که نمی‌دانم، من همان شماره ضروری برای دوستان و خانواده‌ام بودم؛ از انواع سوال زبان انگلیسی و فناوری گرفته تا معرفی فیلم و کتاب و در این سال‌های اخیر هم گوش شنوا و همدل برای غر زدن درباره پارتنر و خانواده شوهر. 
از دور شاید دوست و آشنای همدل به نظر رسیدن باشد ولی از نزدیک حس مزخرفی دارد و غیرقابل توصیف. 

تمام این سال‌ها همه‌ی شماره‌ها را ذخیره کرده بودم برای روز اضطرار که البته من همان گزینه در دسترس برای اضطرار بودم و نه برعکس. امروز ولی احساس کردم چقدر حفظ این‌ها بیهوده است. همان حس مضخرف غیرقابل توصیف یا بی‌حوصلگی بزرگ‌سالی وادارم کرد تمام‌شان را پاک کنم و حالا خیلی خیلی سبکم. 
چند ساعت است فکر می‌کنم باید زودتر این کار را می‌کردم ولی مهم نیست، خوشحالم امروز انجام دادم. می‌دانم بعد از این این مخاطبین حذف‌شده باز تماس می‌گیرند و پیام یا ایمیل می‌دهند اما من دلم نمی‌خواهد این نقش را ادامه بدهم. مزیت بزرگسالی همین است که تو را خودخواه می‌کند و این گاهی واقعاً خوب است.