زندگی
خانهی پ همیشه سرد و تاریک است اما درختان و شلوغی پارک روبهروی ساختمان، بوی قهوه ترک، مگنتهای یخچال و پلیلیست بینظیر او نشانههای پررنگی از رنگ و زندگی هستند. بخاطر همین است که دوست دارم طولانی روی مبل خانهاش دراز بکشم، به موسیقی گوش کنم و جزئیات را ببینم.
آخرین بار روی یخال خانهاش کارت پستالی از نامه سیمین دانشور به جلال دیدم؛
زندگی عزیزمن پوچ نیست؛ گریستنی است اما پوچ نه!
از شروع جنگ مدام به آن فکر میکنم و درستی آن را در ذهنم میسنجم! آیا زندگی واقعاً پوچ نیست؟ امروز فکر کردم این روزها زندگی بیشتر از همیشه ترسناک و خالی و خاکستری شده و گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم. با اینهمه چیزی در عمق وجودم آرزو دارد به زندگی وصل بماند، طولانی عمر کند تا فرصت رفتن به آریزونا و تجربه پیتزای کریس بیانکو را داشته باشد.
و همین چیز ساده شاید نشانه پوچ نبودن زندگی است، هرچند ترسناک و ناامیدکننده است.
پ.ن:
و اینجا فرصت خواندن روایتهای آدمی را به من داد که کلماتش بوی شیرینی فروشی خلیفه علی رهبر یزد را دارد. خوشبختانه زیاد مینویسد و هربار خواندن کلماتش پرلبخندم میکند. کاش خودش متوجه شود و طولانی و زیاد به نوشتن ادامه دهد.