Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

اگر فردا خوب پیش برود

من تمام عمر شیفته نوشتن بودم و از یک جایی به بعد نوشتن محتوا و کپی‌رایتینگ آرزوی بزرگ کاری‌ام شد و قول داده بودم یک روزی در آن آژانس تبلیغاتی معروف کار کنم. تلاشم را کرده بودم و هزاربار پوست انداختم تا به مصاحبه آن‌جا رسیدم و بعد از مصاحبه سوم قرار بود همه‌چیز خوب پیش برود که جنگ شد و مصاحبه و حرف‌های دلگرم‌کننده شبیه یک بخار دود شد و رفت. 
تمام این چند ماه فکر کردم اگر این جنگ چند ساعت دیرتر اتفاق می‌افتاد احتمالا من آنجا بودم و کاری که دوست داشتم را می‌کردم ولی زندگی همیشه چیزی برای ناامید کردن دارد. تمام این چندماه هزاربار فکر کردم شاید اشتباه کردم که بخاطر یک آرزو، تخصصم را رها کردم و از صفر شروع کردم و مدام سرزنش شنیدم از خودم و بقیه. تمام این چندماه فکر کردم دوباره برمی‌گردم به همان کار قبلی، حتی با وجود دوست‌نداشتنی بودن و سختی هزاربرابری‌اش.
وصل شدن دوباره اینترنت ولی یک نور کوچکی را روشن کرد که شاید هنوز می‌توانم تلاش کنم. این روزها درخواست‌هایم به دلیل تهران نبودن و جونیور بودن رد می‌شود و حس مضخرفی دارد، خیلی خیلی بد، شبیه خوردن بادام تلخ در وسط شیرینی. آخرین امیدم ولی مجموعه‌ای است که مدیر باهوش و حامی دارد و فردا قرار مصاحبه داریم. چیزی در مغزم بلند می‌گوید که من هیچ ربطی به اینجا ندارم و صد درصد ریجکت می‌شوم اما دلم می‌خواهد چنگ بزنم به این آخرین امید، حتی اگر احمقانه باشد. 
قبل‌تر وقتی به آن کلیسای بزرگ غریبه رفته بودم، نگهبان در واکنش شمع روشن نکردن من گفت آدم به امید و آرزو و دعا زنده است، حتی اگر شما جوان‌ها این چیزها را قبول نداشته باشید. حالا دلم می‌خواهد اگر فردا به خوبی پیش رفت، دوباره به آن‌جا بروم و به حرف پیرمرد گوش کنم.

 

پ.ن:
الف عزیز و خاموشم، تمام یادداشت‌هایم برای پیدا کردن ایمیل تو را زیر و رو کردم و بی‌فایده بود. دلتنگ تو هستم و لطفا دوباره راه ارتباطی برایم بنویس.

 

 

 

کلمات سردرهوا از احساسات متناقض

تمام چندماه گذشته فکر کردم دوباره وصل شدن اینترنت، حتی با وجود همه‌ی آن محدودیت‌ها و سرعت پایین، خوشحالم می‌کند. از دیروز ولی نه‌تنها خوشحال نیستم که احساس حقارت هم می‌کنم؛ انگار دوباره دانش‌آموز باشم و معاون مدرسه به اجبار کتاب داستانم را گرفته و بعد از مدتی با هزار منت که چون خوب و ساکت بودم، دوباره پس داده. همین‌قدر حس مزخرف و ناعادلانه‌ای است. 
از دیروز تایم‌لاین توئیتر و لینکدین را زیرورو می‌کنم و همه‌ی ما همین‌قدر احساسات متناقض داریم و تمام این چند ماه یک آدم دیگری شدیم، آدمی که شبیه گذشته‌ نیست و حتی شاید خوشایند هم نباشد، اما افتخار می‌کنیم به دوام آوردن و ادامه دادن و باز هم به این‌کار ادامه می‌دهیم چون کار دیگری بلد نیستیم؛ و دلم می‌خواهد اعتراف کنم که کاش وصل نمی‌شد تا این‌طور ناگهان و در حجم زیاد با این همه خبر بد مواجه نمی‌شدیم، همان راهکار قدیمی و احمقانه نادیده گرفتن که می‌دانی جواب نمی‌دهد اما باز به آن فکر می‌کنی.

در کنار همه‌ی این چیزها، سردرگمی در برابر وبلاگ است؛ باید بمانم و بنویسم یا رها کنم یا به شکل دیگر بنویسم؟
وبلاگ‌ها را مرور می‌کنم و خیلی‌ها قید بلاگیس را زده‌اند و سراغ کانال‌نویسی و بلاگفا رفتند و خیلی‌ها هم قید نوشتن را. معدود آدم‌هایی ولی هستیم اینجا و کاش تعدادمان کمتر نشود و چراغ وبلاگ‌ها خاموش نشود. 
این روزهای بلاگیس یادآور روزهای بعد از بازیابی بلاگفا است؛ آدم‌ها همین‌قدر سردرگم بودند و وبلاگ‌ها کمرنگ شدند، ما جماعتی عاشق نوشتن بودیم اما دیگر اعتمادی نداشتیم. 
امشب طولانی به تمامی آن وبلاگ‌های قدیمی سر زدم؛ خیلی‌ها سراغ بیان رفتند و بعدتر خاموش شدند، خیلی‌ها در گودر می‌نوشتند و بعدتر کانال و تعدادی، خوشبختانه، در وردپرس و بلاگ اسپات. نیکزاد نورپناه هنوز در خرس می‌نویسد و گوریل فهیم هم در بلاگفا، همین خوشحال‌کننده است و  شاید نشانه‌ای برای ادامه دادن وبلاگ‌نویسی حتی در این محیط نازیبای بلاگیس. 
حالا که رسما نامه‌ی بیکاری را دستم دادند، باید جایی بنویسم و اینجا حداقل برای طولانی نوشتن بدون سانسورهای سردبیری خوب است. 
امشب بعد از مدت‌ها خالی از سردرد و تمامی آن علائم اذیت‌کننده هستم و دلم می‌خواهد طولانی بنویسم اما هنوز کلماتم بهم ریخته است. دلم می‌خواهد امشب طولانی به ماه نگاه کنم و از فردا، شبیه روزهای کاری، از صبح تا بعدازظهر را پشت لپ‌تاپ بشینم و بنویسم و بنویسم. 

من و کاترین و پرنده‌ای در سر

کاترین منسفیلد، نویسنده انگلیسی، روزهای آخر زندگی و در تلاش برای نجات از سل نوشته بود:

سرفه می‌کنم و سرفه می‌کنم، و با هر نفسی که می‌کشم صدای قل‌قل می‌آید. احساس می‌کنم تمام قفسه‌ی سینه‌ام می‌جوشد... احساس می‌کنم باید قلبم را بشکافم. قفسه‌ی سینه‌ام از این بازتر نمی‌شود...

این سومین شبی که بی‌وقفه سردرد طولانی دارم به یاد این یادداشت افتادم و فکر کردم شاید من هم باید سرم را بشکافم، شبیه کاری که زمان سینوهه در مصر باستان می‌کردند تا بخارهای سمی خارج شود.

نقاشی از سارا اشرفی وجود دارد که تصویری از زنی است با یک لانه چوبی پرنده به جای سر. خیال می‌کنم همان پرنده در سر من است و شبیه یک دارکوبِ دقیق مدام صدا می‌کند.

 

لهستان؛ از شوریدگی تا دلتنگی

لهستان برای من با کیشلوفسکی شروع شد؛ وقتی که سروش گفت باید فیلم آبی را ببینم که شبیه جهان من است. آبی و بقیه فیلم‌های کیشلوفسکی را دیدم و عاشق جهان او و بعدتر عاشق لهستان شدم.

از آن روز لهستان جزو پررنگ جهان شخصی‌ام شد؛ از سینما و موسیقی گرفته تا ادبیات و زبان و آشپزی، هرچند در یاد گرفتن آشپزی و زبان‌شان افتضاح بودم. بعدتر وقتی لوکاس دوست نامه‌ای من شد، بیشتر در جریان لهستان بودم و رویای دیدن و زیستن در لهستان مدام پررنگ و پررنگ‌تر می‌شد. نقطه اتصال‌مان هم استاد ایرانی او و علاقه به ادبیات ایران و لهستان و خسرو سینایی بود. قرار بود کتاب مصطفی انصافی را به لهستانی ترجمه کند و به ایران بیاید و همدیگر را ببینیم. قرار بود همه‌ی آن صحبت‌های آنلاین واقعی شود اما او عمل جراحی کرد و فاصله صحبت‌هایمان بیشتر شد و بعدتر که اینترنت قطع شد و هردوی ما خاموش شدیم، رویای لهستان هم کمرنگ و کمرنگ‌تر شد.

عاشق کیشلوفسکی بودم اما خودم را از دیدن فیلم‌هایش دور نگه داشتم، از هرچیزی که مربوط به لهستان بود تا دلتنگ نشوم. لهستان ولی دست از من برنداشت؛

اولین روزی که به کتابفروشی دی رفتم، فروشنده بخش کودک کتاب معروفی از ادبیات لهستان را به من داد که می‌گفت شبیه چشم‌های من است. چند روز بعد مدارک خانواده‌ای را برای مهاجرت به لهستان آماده می‌کردم و هاتف هم مدام موسیقی زبیگنیف پرایزنر و شوپن برایم می‌فرستاد. 

لهستان در زندگی‌‌ام جاری بود و من سعی در فراموش کردنش داشتم. تلاشم هم البته جواب می‌داد تا امروز.

امروز از بیکاری مشغول تماشای فیلمی درباره دوستی یک دختر جوان آمریکایی و پیرزن لهستانی شدم. دوستی که هیچ ارتباط کلامی در آن وجود نداشت اما عمیق و خالص بود. فیلم را دیدم و دوباره عمیق و زیاد دلتنگ لهستان شدم، انگار همان پیرزن باشم که به اجبار از لهستان دور شده است.

چندساعتی است فیلم تمام شده اما لهستان هنوز در من جاری است. به موسیقی شوپن و پرایزنر گوش می‌کنم و لبخند می‌زنم و دلم می‌خواهد دوباره خودم را غرق لهستان کنم و شیفته آن شوم. حسرتم ولی گم شدن آن کتاب کودک است.

دلم می‌خواهد دوباره بتوانم به کتابفروشی دی بروم و آن کتاب را بخرم و بخوانم و بار دیگر به رویای لهستان فکر کنم.

 

خواب یزد و بیداریِ بی‌قرار

دیشب خواب یزد را دیدم؛
در کوچه‌هایی با بافت سنتی گم شده بودم و دقیقا نمی‌دانستم کجا هستم، اما مطمئن بودم جایی در یزد هستم. انگار که در خواب روزهای متفاوتی باشد، با خیالی آسوده قدم می‌زدم و به دعای آرامی گوش می‌کردم؛ در خواب دیشب خوشحال‌ترین آدم بودم و غرق در آرامش یزد. 
حالا از صبح همان دعای آرامی در گوشم است و مدام به یزد فکر می‌کنم و احساس دلتنگی دارم، یک‌نوع دلتنگی عمیق و طولانی که تنها با سفر کردن به یزد رفع می‌شود. شاید اگر زمان دیگری بود، پیشنهاد سفر به یزد را می‌دادم و می‌دانستم بدون هیچ مخالفتی در اولین زمان ممکن در یزد بودم، اما این روزها همه‌چیز غیرعادی است و انگار همگی مدام در انتظار یک خبر یا اتفاق غیرمنتظره و عجیب. با این‌همه دلم می‌خواهد همین الان به یزد سفر کنم و طولانی قدم بزنم و در کافه پناهنده قهوه یزدی بخورم. 

امروز وقتی بعد از مدت طولانی مطالب وبلاگ را می‌خواندم، احساس خجالت کردم که این چند پست اخیر همگی غر زدن بود و پر از کلمات خاکستری. فکر کردم لابد آدم ضعیفی شده‌ام که این‌قدر برای همه‌چیز غر می‌زنم و فقط آن ترس‌های جهان شخصی‌ام را نشان می‌دهم. 
راستش در جهان واقعی هرروز صبح زود بیدار می‌شوم، درس می‌خوانم، می‌نویسم، آشپزی می‌کنم، فیلم می‌بینم و تمام کارهایی که همیشه می‌کردم که انگار هیچ‌چیزی تغییر نکرده است، خودم اما می‌دانم چیزی در قلبم شکسته و هرروز ناامیدتر می‌شوم، با این‌همه خودم را مجبور می‌کنم به چنگ زدن به زندگی و خلق جزئیات جدید. گاهی هم چنگ زدن‌ها جواب می‌دهد و چند روزی همه‌چیز از یادم می‌رود و لبخندهایم پررنگ‌تر می‌شود. 
امروز ولی همان روزی است که شبیه ماهی‌های بهمن محصص شده‌ام. ترکیب موسیقی رقص‌های مجار برامس و بوی عود شرقی هم هنوز تاثیری نذاشته و لبخندهایم همچنان کمرنگ است. تلگرام اگر وصل بود، به دوستی آن‌سر دنیا پیام می‌دادم تا طولانی گوش کند و بنویسد ما دوام می‌آوریم و برو سراغ کارهایت یا از آرش می‌خواستم برایم حافظ بخواند. اینترنت ولی قطع است و باید خودم دست زهرا را بگیرم و بکشانم به کار و زندگی و این کار خیلی راحتی نیست. بزرگسالی را به همین‌خاطر دوست ندارم که گاهی همه‌چیز خیلی خیلی زیاد پیچیده و درهم می‌شود، شبیه نقاشی‌های واحد خاکدان و تو باید در میان این همه آشفتگی همه‌چیز را درست کنی. چاره دیگری ولی ندارم.
دانوب آبی اشتراورس را پخش می‌کنم و شبیه تیتا سراغ آشپزی می‌روم تا غم را در بین ادویه‌ها پنهان کنم. 

کاش ولی دوستی از جنس یزد یا از اهالی یزد داشتم.
 

بعضی شب‌ها پنج‌ساله‌ام!

من معمولاً آدم صبور و کم‌حرفی هستم و از بیرون سخت و جدی. نمی‌دانم این تصویر خودساخته بوده یا نه ولی این اولین برداشت آدم‌ها است، که گاهی هم واقعاً خوب است. با این‌ حال شب‌هایی هست که انگار پنج‌ساله‌ام، با همان جهان کوچک و انگار کسی قوی‌تر من را به زور از تاب پایین آورده و نمی‌توانم کاری کنم.

تمام این مدت‌ برای تمام فرصت‌های شغلی مربوط و نامربوط آگهی فرستادم. بیشتر از نیمی از آن‌ها باز نشد، نیمی دیگر آدم بهتری را پیدا کرده بودند و تعدادی هم دعوت به مصاحبه که البته فقط یک مصاحبه انجام شد. سعی کردم به هیچ‌وجه به اصفهان فکر نکنم ولی بی‌کاری آدم را مجبور می‌کند. دیروز برای همان یک فرصت شغلی در اصفهان دعوت به مصاحبه شدم که کاش نمی‌شدم.
تمام آن نیم ساعت پنج‌ساله بودم و یک آدم بزرگ با یک سایه سیاه روبه‌رویم. مدام گفت و گفت و من ساکت بودم و او وقیح‌تر. شاید همین سکوت بود که آدم مقابل را وقیح‌تر کرد.

از دیروز یک سنگینی و درد قفسه سینه‌ام را پر کرده که قرص‌ها آرامش نمی‌کند. مدام فکر می‌کنم و آن ترس بیشتر می‌شود و بیشتر احساس پنج‌ساله بودم می‌کنم و دلم یک آدم بزرگ قوی کنارم می‌خواهد.
بخشی از بزرگ‌سال شدن همین پذیرش مسئولیت و شجاع بودن است اما گاهی کار سختی است، خیلی سخت.‌ من به خوبی آن را بلد نیستم و این مواقع دلم می‌خواهد یک سیاهچاله برای مخفی شدن داشتم.

The joy of being unavailable

چند سال قبل حبیبه جعفریان در متنی برای مجله همشهری نوشته بود سال‌ها است فقط شماره مخاطبین غیر مهم و غیر ضروری را در موبایلش ذخیره می‌کند و بقیه را به حافظه می‌سپارد.‌ در جایی از متن گفته بود که این شکلی از اهمیت دادن به آدم‌ها است، حتی اگر آن‌ها درک نکنند.

امروز بعد از مدت‌ها مشغول مرتب کردن فایل‌های لپ‌تاپ و موبایل بودم و با دیدن لیست مخاطب‌ها یاد آن متن جعفریان افتادم. فکر کردم عجیب است از این لیست طولانی تقریباً هیچ شماره‌ای را حفظ نیستم. فکر کردم تمام این سال‌ها از زمانی که نمی‌دانم، من همان شماره ضروری برای دوستان و خانواده‌ام بودم؛ از انواع سوال زبان انگلیسی و فناوری گرفته تا معرفی فیلم و کتاب و در این سال‌های اخیر هم گوش شنوا و همدل برای غر زدن درباره پارتنر و خانواده شوهر. 
از دور شاید دوست و آشنای همدل به نظر رسیدن باشد ولی از نزدیک حس مزخرفی دارد و غیرقابل توصیف. 

تمام این سال‌ها همه‌ی شماره‌ها را ذخیره کرده بودم برای روز اضطرار که البته من همان گزینه در دسترس برای اضطرار بودم و نه برعکس. امروز ولی احساس کردم چقدر حفظ این‌ها بیهوده است. همان حس مضخرف غیرقابل توصیف یا بی‌حوصلگی بزرگ‌سالی وادارم کرد تمام‌شان را پاک کنم و حالا خیلی خیلی سبکم. 
چند ساعت است فکر می‌کنم باید زودتر این کار را می‌کردم ولی مهم نیست، خوشحالم امروز انجام دادم. می‌دانم بعد از این این مخاطبین حذف‌شده باز تماس می‌گیرند و پیام یا ایمیل می‌دهند اما من دلم نمی‌خواهد این نقش را ادامه بدهم. مزیت بزرگسالی همین است که تو را خودخواه می‌کند و این گاهی واقعاً خوب است.

 

انزوا

آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام

که دیگر از سنگ نمی‌ترسم

این سنگ‌ها از چاله‌ی من برجی بلند ساخته‌اند

بلند در میان درختان بلند

سپاس از شما ای معماران

پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگ‌ها نیست

این‌جا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند

و آخرین نورهای سرخوش خورشید

دیرتر غروب می‌کنند

گاهی از پنجره‌ی اتاق‌ام

نسیم شمالی به درون پرواز می‌کند

کبوتری از دستان من دانه می‌چیند

صفحات ناتمام مرا نیز

دست‌ گندم‌گون الهه‌ی شعر،

این دست آرام آسمانی تمام خواهد کرد.

 

آنا آخماتووا 

غم‌نوشت

پاییز و زمستان فصل محبوب من نیست چون کم‌نور است و من بنده نورم؛ انگار که نور قاصد امید و زندگی باشد و تا وقتی نور وجود دارد، باید چنگ زد به زندگی.

این روزها نور به شکل ظریف و زیبایی وجود دارد اما انگار قاصد چیزی نیست و تنها روشنایی به همراه دارد. هربار با دیدن نور سعی می‌کنم به‌ شکلی به زندگی وصل بمانم؛ از آشپزی گرفته تا نوشتن و قدم زدن. اما یک چیزی فرق کرده که تمامی این‌ها را مصنوعی نشان می‌دهد. دیگر حتی کیک‌های آختامار هم مثل هیجان‌انگیز نیست.
حالا زیر نور ظریف بعدازظهر نشسته‌ام و مظهر خالقی می‌خواند. کردی نمی‌دانم و چیزی از کلماتش نمی‌فهمم اما غمگین است، خیلی غمگین. این چندمین موسیقی کردی است که از صبح گوش کردم و همگی چیزی را درونم تکان می‌دهد. 
به مصنوعی بودن نور فکر می‌کنم، به آرزوی لمس سنندج، به آرزوی نواختن تنبور و پیرمرد ترک سبزی‌فروش تجریش و کرفس‌های همیشه تازه‌اش.

هر وقت دیگری بود، رد نور را می‌گرفتم و طولانی در چهارباغ و خواجه پطرس قدم می‌زدم اما حالا گوشه اتاقم نشسته‌ام و پابه‌پای مظهر خالقی اشک می‌ریزم و غمگینم، خیلی غمگین. آدم‌های اطرافم غم را نشانه بی‌کاری می‌دانند. من ولی غمگینم که شیفته زندگی بودن را یادم رفته و هیچ‌کس متوجه نمی‌شود.

 

من هم یک بوسلمه هستم!

بوسلمه، هیولای دریا، کابوس ماهی‌گیران جنوب است؛ یک ترس بزرگ و دائمی.
بوسلمه خشمگین، ترسناک و بسیار قدرتمند است و هر لحظه ممکن است به سراغ اهالی خشکی بیاید و زندگی آن‌ها را به هم بریزد. اهالی خشکی هم همیشه با احتیاط رفتار می‌کنند تا نکند بوسلمه بیدار شود. هر زن جنوبی هم برای احتیاط انواع دعا و طلسم و نمک را برای دور کردن او دارد. 

بوسلمه ولی همیشه هم به دنبال بهانه نیست و گاهی در زمانی غیرمنتظره سراغ آدم‌ها می‌آید و امان از خشم بوسلمه.
خشم بوسلمه قوی‌ترین نیرویی است که ماهی‌گیران می‌شناسند و همیشه با درد و رنج و از دست دادن همراه است. فرقی ندارد این از دست دادن جان یک ماهی‌گیر باشد یا اموال او.
بوسلمه وقتی می‌آید همه‌چیز تغییر می‌کند. 

راه مقابله با بوسلمه چیست؟
راهی نیست مگر کمک‌های گاه‌به‌گاه آبی‌های دریایی تا زمانی که بوسلمه متوجه نشود و هدایای اهالی خشکی. 
بوسلمه همان شخصیتی است که همه به آن احترام می‌گذارند اما از او بیزار هم هستند. در مقابل آبی‌های دریایی که بسیار لطیف و مهربان هستند. 

من اولین‌بار بوسلمه را از میان کلمات منیرو روانی‌پور شناختم و ترسیدم؛ از خود بوسلمه که نه ولی از آدم‌هایی که شبیه بوسلمه هستند و حتی خودم. 
این روزها زیاد به بوسلمه فکر می‌کنم که انگار واقعیتی غیرقابل انکار است و بر زندگی‌ها سایه انداخته است. بوسلمه خشمگین است و راه فراری هم از آن نیست، همه آبی‌ها فرار کردند. 
تمام این روزها خودم را آبی می‌دانستم که اسیر بوسلمه است اما امروز فهمیدم من خود دست‌کمی از بوسلمه ندارم. 

من امروز خیلی زیاد شبیه بوسلمه بودم؛
خشم و غم و رنج عظیمی هجوم آورد و همه‌چیز از جلوی چشمانم پاک شد و آشوب به‌پا کردم، چیزی غیرقابل توضیح و بخشش. 
من برای هرکسی تعریف کنم، حق را به من نمی‌دهد و در مقابل از من متنفر می‌شود اما در واقعیت دلم نمی‌خواست این بوسلمه بیدار شود. من خودم بیشتر از همیشه از بوسلمه می‌ترسیدم اما امروز خودم بوسلمه شدم و حالا که دوباره پوسته آبی‌ام سرجایش برگشته، از خودم خشمگین و متنفرم. 

تمام این سال‌ها هرجایی از بوسلمه خواندم بدگویی بود و به آدم‌ها حق دادم. امروز ولی فکر کردم شاید بوسلمه هم از ترس و رنج و تنهایی اسن که هجوم می‌آورد. 
بوسلمه دوست‌داشتنی نیست ولی قابل ترحم شاید.