Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

ملال و بیکاری

نمی‌دانم بقیه آدم‌ها صبح و شب‌شان را با چه صدایی سپری می‌کنند؛ ما ولی اینجا با نوای پیروزی و غرورآمیز مردمان وطن‌دوست می‌گذرانیم. بدون هیچ خللی، هر روز به این شکل می‌گذرد و کاش راز شادی‌شان را به بقیه هم می‌گفتند.

حالا دو ساعت است با صدای همیشگی بیدار شدم و دلم نمی‌خواهد از روی تخت بلند شوم. یادم هست پنجاه و چهار روز است بی‌کار شده‌ام و چیزی در انتظارم نیست، البته به جز کلاس‌های آنلاین دانشگاه. حوصله آن را هم ندارم ولی. 

دیشب لینکدین را چک می‌کردم و پر بود از تعدیل و درخواست کار و چه آدم‌های حرفه‌ای و درخشانی. بعد فکر کردم احمق بودی در بیست‌و‌هشت‌سالگی سراغ کار جدیدی رفتی، آن هم کاری که مدام با اینترنت گره خورده و احمق‌تری که انتظار پیدا کردن کار با این رزومه کمرنگ داری. 

من از بیست‌ویک‌سالگی همیشه کار کردم و بی‌کاری برایم عذاب شده، احساس بی‌مصرف بودن دارم و راستش از دیشب فکر می‌کنم حاضرم سر هر کاری حاضر شوم اما بی‌کار نباشم.

 

اصفهان زیبایِ نامهربان

اصفهان شهر نامهربانی است؛

 شهری پر از جزئیات زیبا و شکوهمند است اما واقعاً نامهربان است. هرکسی که در این شهر با چهارچوب‌های شهر و آدم‌ها تفاوت داشته باشد، این را به خوبی درک می‌کند. تو باید این اصول را بپذیری یا با آن روی سختگیر شهر مواجه می‌شوی.

همین نامهربانی و سختگیری شهر همراه با دیوانگی‌های عجیب و تفاوت من باعث شده نتوانم آن را دوست داشته‌ باشم و خانه تصور کنم.

دیروز با دوستی صحبت می‌کردم که اینجا زندگی راحت‌تر است اما این لزوماً چیز خوبی نیست، که اینجا همدلی احساس نمی‌کنم. طولانی درباره تجربه شهرهای مختلف صحبت کردیم و من دلتنگ رشت و شیراز و یزد شدم. هر کدام از شهرها جهان مختلفی دارند اما همگی به شکل عمیقی حس خانه بودن منتقل می‌کنند، انگار در فضای امنی هستی. 

زمانی که اصفهان را ترک می‌کردم، امیدوار بودم که شاید فاصله صلح به همراه داشته باشد اما ظاهرا خبری از دوستی من و اصفهان نیست. این روزها که موقعیت‌های شغلی جدید را بررسی می‌کنم، از اعماق قلبم می‌خواهم به سراغ شیراز یا رشت بروم اما هشدار صدای منطقی درونم از ناپایداری روزهای ایران مانع می‌شود. نمی‌‌دانم در نهایت بین عقل و احساس  کدام پیروز می‌شود اما کاش ترس‌های منطقی بزرگسالی کم شود.

 

جزئیات ساده زندگی

داوود امدادیان نقاش محبوب من نیست و کمتر به تماشای کارهای او مشغول می‌شوم. شاید چون با وجود سادگی و روایی بودن کارهایش، به تقلید از بسیاری از دانشجویان هنر به دنبال چیزی عمیق‌تر هستم و آن را پیدا نمی‌کنم. 
هربار اتفاقی به یکی از کارهایش می‌رسم، اول از آن سادگی لذت می‌برم و بعد سردرگم می‌شوم. نمی‌دانم  این حس پیدا کردن چیزی عمیق‌تر از کجا پیدا شد، مثلا نشانه هوش و دانش و قریجه هنری است؟ نمی‌دانم.
با این همه تماشای هر از گاه کارهای او را دوست دارم که بوی خنک و خوب طبیعت و زندگی ساده و دلنشین را دارد. 

امروز طولانی به این نقاشی از امدادیان نگاه کردم که به ساده و زیباترین شکل ممکن همان امید در اوج غم و رنگ در میان خاکستری‌ها را نشان می‌دهد. کمتری هنرمندی بلد است تو را همراه خود ببرد اما امدادیان این کار را می‌کند. 
در بیان عادت داشتم تصاویر و عکس‌های محبوبم را به اشتراک بگذارم و از آن‌ها بنویسم ولی حالا مدت‌ها است این کار را نکردم. امروز با دیدن این نقاشی امدادیان دلم برای آن کار تنگ شد و دلم خواست این کار را ادامه بدهم، شاید جادوی امدادیان برای آدم دیگری هم تاثیر گذاشت. 

 

main-img

تمرینِ خشم، درد و بودیسم در یک روز معمولی

امروز از همان روزهایی بود که از دنده چب بیدار شدم؛

درد گردن و کمر و چشم همزمان با بی‌کاری اجباری من را به خشمگ‌ترین الهه باستان تبدیل کرده بود، البته بدون در نظر گرفتن زیبایی تمثیلی آن الهه‌ها.

آدم در این حال و هوا سراغ چه کاری می‌رود؟ نمی‌دانم! من سراغ موسیقی فیلم چهارشنبه‌ سوری رفتم و پیمان یزدانیان در این قطعه کاری می‌کند که تمام بدبختی و غم‌های عالم سراغت بیاید و بعد تو را میان آسمان و زمین رها می‌کند تا هرکاری خواستی بکنی. 

طولانی آشپزی کردم، درس خواندم و نوشتم و درد و غم شبیه مه عمیق پاییزی باقی ماند، آن‌قدر که با هر قاشق قرمه‌سبزی و سالاد شیرازی یک قاشق اشک هم ریختم و ترکیب اشک با نارنج مزه آب‌لیمو شیرین ده روز مانده می‌دهد.

در مستندی راهب بودایی از اهمیت غم می‌گفت که به‌جای تلاش برای از بین یردن، باید آن را در آغوش کشید. بودایی‌ها زندگی را شبیه گل نیلوفر مرداب می‌دانند که تلفیقی از غم و شادی است. میان غم امروز فکر کردم باید حرف گوش‌کن باشم و غم را در آغوش بکشم و از زیبایی آن در کنار شادی ساختگی لذت ببرم. راهکار راهب بودایی ولی کار نکرد، شاید هم من ترکیب اشتباهی را انتخاب کردم.

در هر صورت، حالا بدون هیچ شباهتی به الهه‌های خشمگین باستانی، شبیه خرس قطبی هستم که روی تکه یخ کوچکی دراز کشیده  و یک تیر سنتی اسکیمویی در گردنش فرو رفته. تلفیق این صحنه با همان موسیقی پیمان یزدانیان هیچ شباهتی به زیبایی غم در سخنان بودایی‌ها ندارد. این صحنه بیشتر همان کتاب عاشقانه  لوس ر.اعتمادی است با عنوان «امشب دختری می‌میرد.»

 

همگان به جستجوی خانه می‌گردند

ری‌را …!
همگان به جستجوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی ‌انتها برای رفتن
بی ‌واژه برای سرودن

و یادهای سالی غریب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبید!
بگذریم … ری‌را!
از گوشه‌ی چشم نگاهی کن:
دو قناری خسته بر سیم تلگراف
دوردست بی‌رویای مرا می‌نگرند،
درست مثل منند
تبعید ترانه‌ای ناخوانا
که زمزمه‌اش …
سرآغاز رفتن به شیراز است!
اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گویم
همین امشب از فال سربسته‌ی چراغ
یا آهسته از خود حضرت حافظ بپرس

سیدعلی صالحی

 

طولانی دلتنگ خانه هستم و خانه همیشه چیزی بیشتر از یک مکان فیزیکی است. 

رویای سفر

از دیشب فکر می‌کنم بیشتر از هرچیزی دلم می‌خواهد طولانی با قطار سفر کنم. دوباره تمام شهرهای محبوبم را با تمامی جزئیات ببینم و خالی از فکرهای عجیب این روزها شوم. 
دیشب ج پیام داد که انزلی است و یاد من افتاده و من دلتنگ پل غازیان و اسکله شدم. انزلی شهر شوریده و غمگینی است که قلبت را سبک می‌کند و تو را رها. همین پیام ج بود که من را دلتنگ سفر کرد و در خیالم لیستی از مقصدهای مورد نظرم نوشتم؛

  • انزلی که شبیه نسیم خنک اروپای شرقی است؛
  • رشت که شبیه یک هتل باشکوه در وین است و تو را عاشق زندگی می‌کند؛
  • تبریز و حس خانه بودن و بوی غذاهای خوشمزه‌ خانگی؛
  • سنندج که انگار آتشی گرم در شب طوفانی زمستان است؛
  • شیراز که خانه‌ی مادربزرگی قرتی است و تو را لوس می‌کند و تو دیوانه زندگی می‌شوی.
  • و یزد که همیشه پناه است، همیشه آرامبخش است و انگار همان مادربزرگ با چادر سرمه‌ای خالدار در قصه‌ها باشد‌.

به همه‌ی این شهرها فکر می‌کنم و دلتنگ می‌شوم. دلم می‌خواهد همین فردا پناه ببرم به آن تک تخت چوبی زیر پل غازیان، رو‌به‌روی تالاب، طولانی به راخمانیف گوش کنم و بنویسم و سراغ یزد بروم تا آرامش شرقی‌اش را لمس کنم. در بازار سراغ پناهنده بروم و به لهجه‌ها گوش کنم. بیشتر از هرجایی دلتنگ یزد و انزلی هستم.

نمی‌دانم روزهای آینده چه اتفاقاتی به همراه دارد اما دلم می‌خواهد یزد و انزلی باشم و بعد مطمئنم در برابر بدترین اتفاق‌ها هم دوام می‌آورم.

داستان من و وبلاگ

اولین وبلاگم در بلاگفا یک پروژه کلاسی در دبیرستان بود؛ از سر کنجکاوی سراغش رفتم و مدتی نوشتم، نوشته‌هایی بی‌هدف و بدون ارزش و معنی خاص و خیلی زود هم آن کلاس تمام شد و آن وبلاگ هم.

بعدتر وقتی جدی‌تر غرق خواندن کلمات شدم، به فضای امنی برای طولانی نوشتن احتیاج داشتم و دوباره سراغ بلاگفا رفتم. این‌بار با اسم خودم و از جهان خودم می‌نوشتم و هر کلمه بوی من را داشت. آن وبلاگ زهرا را نشانم داد، دوستی‌های کلمه‌ای خلق کرد و اشتیاق به کلمات را پررنگ. بعدتر ولی خانه امنم بی‌واسطه کلمات آدم دیگری ناامن شد و رها کردم. کمی بعد از آن هم بلاگفا بخش زیادی از نوشته‌هایمان را بلعید و هیچ‌وقت پس نداد.
بعد از آن اتفاق بلاگفا آدم‌ها به بیان مهاجرت کردند، من ولی تا آخرین لحظه ماندم و به عنوان یک غریبه سراغ بیان رفتم. نمی‌خواستم بیان را دوست داشته باشم اما بی‌خانه بودم و دوستانم همگی آن‌جا بودند و من هم ساکن شدم و بیان خانه جدید شد.
از یک‌سال قبل‌تر خیلی کم در بیان می‌نوشتم اما به آدم‌ها و کلمات‌شان وصل بود و مطمئن بودم خانه‌ی امنی دارم که دوباره برگردم و بنویسم. من و بقیه آدم‌های بیان خیال نمی‌کردیم خانه‌مان را از ما بگیرند اما اتفاق بلاگفا دوباره پیش آمد و این‌بار سخت‌تر که خطای انسانی نبود و بلکه تصمیمی خودخواسته.

نمی‌دانم در دسترس نبودن اینترنت یا اشتیاق وبلاگ‌نویسی ما آدم‌های بیان را به اینجا کشاند؛ هرچه که بود، خواندن کلمات آدم‌های آشنا خوشایند بود و هست. سعی کردیم با اشتیاق دوباره بنویسیم و خوشبین باشیم به این خانه جدید اما در نهایت  بخشی از حس غریبگی باقی مانده. این دو روز اخیر که مدام پیام حذف وبلاگ آدم‌های آشنا یا خالی شدن وبلاگ‌ها را می‌بینم، غریبگی بیشتر می‌شود. نمی‌دانم این خانه چقدر قابل اتکا است و با وجود تمایلم به نوشتن، حس می‌کنم شاید اینجا مکان خوبی نباشد.
من همین دیروز برای یکی از بلاگرهای خوشایند و نازنین بیان نوشتم که کاش فعلا بنویسد اما او از غریبگی حرف می‌زد که من فکر می‌کردم کم می‌شود و نشد و نمی‌شود ظاهراً.

امروز خاموش شدن پنج وبلاگ را دیدم و نمی‌دانم این نشانه‌ای است که من هم باید دست از نوشتن بکشم یا نه.

پسا آتش‌بس

هجده فروردین اضطراب همگانی را تجربه کردیم و هر کدام در فکر اتفاق ناخوشایند احتمالی و شاید انتظار هر اتفاقی را داشتیم جز آتش‌بس.

وقتی جنگ به ناگهان تمام جزئیات  زندگی‌ات را تغییر دهد و از دست دادن آدمی را همراه داشته باشد، احتمالا هر لحظه آرزوی تمام کردنش را داشته باشی‌. با این حال تجربه زندگی در ایران ثابت کرده آتش‌بس چیزی را تغییر نمی‌دهد که حتی بدتر هم می‌کند.

حالا دو روز از آتش‌بس ناگهانی گذشته، خبری از صدای موشک‌ها نیست و البته هم‌چنان شب‌ها صدای ماشین‌‌ها با بلندگوهای بزرگ و سرودهای پیروزمندانه خیلی خیلی واضح به گوش می‌رسد؛ چیزهای دیگر تغییری نکرده است.

تمام شدن آن صداها و لرزش‌ها آسوده‌ام کرده اما تمام شدن موقت جنگ؟ نمی‌دانم! نوشته بودم ما شبیه درخت‌ها ریشه می‌دوانیم و ادامه می‌دهیم و زندگی جریان دارد تا ابتدا خودم باورم بشود اما سخت است. خودم را به یادگیری مشغول کردم ولی احتیاج دارم از آدم‌ها بپرسم شما چطور به زندگی وصل هستید تا دلایلم زیادتر شود که این تنها داشته ما است.

امروز از کنار ساختمانی در نزدیکی خانه گذشتم که طولانی و زیاد موشک خورده بود و تقریباً نابود شد. همه‌جا صحبت از آن ساختمان باشکوه و زیبا بود. من ولی به مجتمع‌های بلند فرهنگیان در پشت آن فکر می‌کنم که یک‌شبه نابود شد‌ و غیرقابل سکونت است. همکاران مادرم سال‌ها ذره‌ذره قسط این ساختمان‌ها را از حقوق داده بودند و انگار آب در هاون کوبیدن بود.

از آتش‌بس باید خوشحال باشم ولی نمی‌دانم چرا حسی ندارم و این فکرها و ترس از روزهای بعد رهایم نمی‌کند.

وضعیت خاکستری

امروز بعد از مدت‌ها به دیدن تراپیست سابقم رفتم و طولانی صحبت کردم و اشک ریختم و او مانند آخرین‌بار گفت در برابر خودم سختگیرم و شوق کودک درونم را نمی‌بینم.

در مسیر بازگشت با شک فکر کردم که واقعاً سختگیرم؛ شاید وسواس جلوگیری از اشتباه کردن همان سختگیری باشد و شاید تلاش برای شبیه آدم بزرگ‌ها بودن همان نادیده گرفتن شوق کودکانه؛ نمی‌دانم!

در مسیر بازگشت  به زهرای قبل‌تر فکر کردم و دلم خواست با این غم دوست باشم و هرچند سخت، به زندگی چنگ بزنم. به یاد هم‌اتاقی‌ام افتادم که همیشه می‌گفت هروقت ناراحت هستی، آرایش کن و شیرینی بپز و غم کم می‌شود.

آخر جلسه امروز قول دادم حالا که در شهر خودم هستم، مرتب به دیدنش بروم و از خودم مراقبت کنم و کمتر سخت‌گیر باشم. نمی‌دانم مراقبت واقعی یعنی چی ولی بعد از مدت‌ها به یاد زینب برای خودم مداد رنگی و مواد اولیه کیک را خریدم.

حالا  بعد از چند ساعت با موی تازه کوتاه‌شده و خط چشم آبی بوی کیک را حس می‌کنم و صدای جنگنده و بوی دود خیابان کناری جریان دارد.

هنوز غمگین و خشمگین و ترسیده‌ام اما دلتنگ زهرای قبل‌تر هم هستم و می‌دانم، هرچند سخت، در همین روزها باید او را پیدا کنم.

 

افسردگی

نمی‌دانم اولین‌بار چه زمانی و کجا درباره افسردگی خواندم ولی روزهای زیادی فکر کردم نشانه‌های پررنگی از آن را در خودم می‌بینم و وجودش را حس کردم. تمام این سال‌ها هربار سعی در حل آن داشتم و هربار به دلیلی ناخواسته نیمه‌تمام رها کردم و شبیه یک زخم باقی ماند. 

شش ماه قبل وقتی جسارت ترک آن شهر را پیدا کردم، به فکر شروع دوباره بودم و در زمان کمی کار جدید امیدوارم کرد که این‌بار شرایط بهتری برای حل مشکل دارم. جنگ ولی همه‌چیز را خراب کرد.

بی‌کار شدن، ترس از بی‌پولی و احساس بیهوده و اضافه بودن در خانه این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به سراغم آمده . دوباره همان نشانه‌های افسردگی و این‌بار پیچیده‌تر.

امروز برای پ نوشتم نگران خودم هستم  و او گفت همه‌ما همین‌طور هستیم. نمی‌دانم حق با پ است یا نه، نمی‌دانم همگی این احساس بیهوده بودن را دارند یا نه ولی من می‌ترسم از این روزهای خودم که نکند این هشت‌پای قدیمی این‌بار رهایم نکند و بازوهایش را سخت‌تر فشار بدهد.