Akhsham

Akhsham

Akhsham در زبان ترکی یعنی غروب؛ به یاد بوی غروب‌های پاییز جنگل سیاه آلمان و موسیقی فیلم ابدیت و یک روز.

وضعیت قرمز (۲)

اولین بار زمانی که ساختمانی در نزدیکی خانه موشک خورد، ساعت ۵ صبح بود و خواب بودیم؛ خانه با نور زیادی روشن شد و وحشتناک‌ترین صدای عمرم همراه با لرزش شدید و شکستن پنجره‌ها را حس کردم.

تمام آن یک ساعت با وحشت و اضطراب زیاد با سایر ساکنان ساختمان در پارکینگ ماندیم تا هوا روشن شد و صدا از بین رفت و چند ساعت بعد بیشتر آ‌‌د‌م‌ها از ساختمان رفتند و ما هم.

بعدتر در شهر جدید فقط صدای رد شدن جنگنده‌ها در فاصله‌ای دور را می‌شنیدیم و خبرهای موشک خوردن دوباره شهر و لرزش ساختمان را از همسایه‌ها.

تمامی این چند هفته شهر و محله‌ام محبوب موشک‌ها بود و هربار شیشه جدیدی می‌شکست و ترک جدیدی روی دیوارها پیدا می‌شد و ما در فاصله غصه خوردیم. با این همه شدت نگرانی و دلتنگی به ترس غلبه کرد و  دوباره به خانه برگشتیم و ظاهراً  به قول مادربزرگم خوش قدم هم بودیم.

از یک ساعت قبل مدام صدای جنگنده‌ها، لرزش شیشه‌ها و جیغ‌های زن همسایه ساختمان را پر کرده است و این‌بار نمی‌دانم باید بترسم یا ترس و نگرانی را برای لرزشی مانند دفعه‌های قبل کنار بگذارم. 

پدرم با کمک دمنوش و مسکن خوابیده، مادرم جدول حل می‌کند و خواهرم درس می‌خواند و من هم ترک‌های سقف را می‌شمارم و در انتظار آن صدای بلند و چقدر این اضطراب از ترس اتفاقی بد وحشتناک است.

در تهران اولین‌بار جنگنده‌ها را دیدم و در شهر خودم رد شدن‌شان را حس کردم و در شهر بعدی صدای آن‌ها را. با این‌ حال عادی نمی‌شود و اضطراب شبیه موریانه ذره ذره وجود آدم را می‌خورد‌.

امروز اسرائیل اعلام کرده قصد نابودی شهرم را دارد و از اقبال بلند من هر سمت خانه را که نگاه کنی، نقطه جذابی برای نابودی وجود دارد؛ بنابراین بعید نیست فرشته مرگ به زودی افتخار دیدارش را نصیبم کند. 

حالا نمی‌دانم باید باید مرگ احتمالی غصه بخورم یا به دنبال حلالیت گرفتن باشم یا ترجمه ناتمام را کامل کنم.

 

اگر زهرا نبودم...

من آدم مذهبی نیستم اما خیلی زیاد به تناسخ فکر می‌کنم که آیا واقعاً دوباره به شکل جدیدی به زندگی برمی‌گردیم یا نه.

اولین‌بار که درباره‌ی آن خواندم، احساس خوبی نداشتم،  شاید چون در اوج افسردگی بودم و فکر می‌کردم بیهوده‌ترین آدم دنیا هستم و چنین آدمی سزاوار دوباره زیستن نیست. بعدتر ولی یکی از خیال‌پردازی‌های مورد علاقه‌ام شد و زمان زیادی به آن فکر می‌کردم.

زمانی که در تلاش برای یادگیری لهستانی بودم، فکر می‌کردم شاید در جهان دیگر کولی لهستانی بودم یا نانوایی اهل ورشو در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم.

روزهایی که غذای گیلکی می‌پزم و خوشمزه می‌شود، خودم را یک گیلکی واقعی در دهه ۴۰ و ۵۰ در رشت می‌بینم و نمی‌توانم در برابر این فکر لبخند نزنم.

اما بیشتر از هر خیالی دوست دارم خودم را جادوگری سرخپوست تصور کنم که این نژاد شگفت‌انگیز هستند و همیشه دوست داشتم شبیه آن‌ها عمیق و خالص باشم. این علاقه هم از پوکوهانتس شروع شد.

امشب کمی زیاد و طولانی غمگین بودم و به ترکیب ویلون‌سل ژاکلین دوپره و تنبور کردی گوش می‌کردم و در رویای این‌که اگر زهرا نبودم؛ نمی‌دانم اگر تناسخ واقعی بود ( باشد)، به جز زهرا چه چیز دیگری بودم اما می‌دانم دلم می‌خواست کودکانه و خالص، در جایی آرام و خلوت زندگی می‌کردم و نواختن عود و تنبور را بلد بودم.

 

خواب‌های طلایی

یکی از یادگاری‌های خوابگاه، خواب سبک و حساسیت بالا به صدا در شب بود که تمام این سال‌ها همچنان ادامه داشته است. 

تا قبل از جنگ شب‌ها به فایل‌های مدیتیشن مخصوص خواب گوش می‌کردم و حداقل فرایند خوابیدن را سریع و میزان بیدار شدن در شب را کم کرده‌ بود. جنگ که شد ولی دوباره به تنظیمات کارخانه برگشتم و میزان خوابم به حد فاصل موشک‌ها ربط داشت.

روزهای اول در این شهر جدید خوشحال بودم که صدای موشک‌ها کمتر از خانه است اما به همان نسبت صدای هولناک‌تری وجود داشت و دارد؛ خروپف طولانی و بلند صاحب‌خانه.

میزبان شهر جدید پیرزنی است که به سرعت می‌خوابد و از همان دقایق اولیه به بلندترین شکل و به صورت ممتد خروپف می‌کند و بدون اغراق چیزی کم از صدای موشک‌ها ندارد.

شب‌های اول محل خوابم جایی بود که کمتر در معرض صدا بودم و به لطف شنیدن مدیتیشن‌ها با بالاترین صدای ممکن، به مبارزه با خروپف می‌پرداختم. حالا ولی چند شبی است که با کمترین فاصله از او می‌خوابم و امان از خواب‌های طلایی این شب‌ها... 

از چهار شب پیش حداقل دو بار در شب اپرای دریای قو چایکوفسکی و چهارفصل ویوالدی را با صدای خیلی خیلی بلند گوش کردم و در نهایت سهمم دو ساعت خواب مفید بود. امشب ولی فاجعه است...

صدای بلند کلاغ‌ها، موشک‌ها و خروپف ریتمیک میزبانم یک کنسرت کامل است. فکر کردم شاید سمفونی نه بتهوون گوشم را پر کند ولی بتهوون هم در برابر این شاهکار کم آورده.

نمی‌دانم خانه‌ام همچنان در معرض موشک‌های نزدیک است یا نه ولی دلم میخواهد همین فردا برگردم به خانه تا حداقل به اندازه چند ساعت خواب آرام داشته باشم و اگر مردم، در خواب باشم.

و حالا کمی به آن کارگردان حق می‌دهم که شبانه همسایه‌ها را به جرم صدای زیاد به قتل می‌رساند که خودم ذره‌ای بیشتر با جنون فاصله ندارم.

در ستایش نور و خنکی

از زمان کودکی هیچ علاقه‌ای به این شهر مادری نداشتم و فکر می‌کردم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت دوستش نخواهم داشت. روزهای اولی هم که به اجبار ساکن این‌جا شدم، هرروز قیافه‌ای بدتر از، به اصطلاح، برج زهرمار داشتم و هیچ دلیلی برای دوست داشتن پیدا نمی‌کردم.

حالا ولی چند روز است که نیروهای طبیعی  این‌جا شکستم داده و می‌ترسم اگر بیشتر بمانم، قید تهران را بزنم.

برای من که شیفته نور هستم و روزهای پاییز و زمستان را به امید نور و خنکی خوشایند بهار و تابستان می‌گذرانم، اینجا جای خوشایندی است، که هر روز صبح با لمس نور روی پلک و صدای بلبل و بوی خنکی بیدار می‌شوم.

این‌جا خانه‌ی خودم نیست، باید شرایط مهمان بودن را رعایت کنم و خودم را محدود کنم، دلم برای خانه و پیاده‌روی‌های طولانی‌ام تنگ شدم اما این نور، خنکی صبحگاهی و بوی نان خانگی هرروزه چیزی دارد که من را دلبسته کرده. دلم می‌خواست این‌جا خانه‌ای برای خودم داشتم برای روزهایی که دلم نور عمیق و خالص می‌خواهد.

 

وضعیت قرمز(۱)

هربار در کودکی بی‌خواب می‌شدم، مادربزرگم می‌گفت اعداد را از یک بشمار و ادامه بده تا جایی خواب سراغت بیاید و این راه همیشه جواب می‌داد. من حتی تا همین چند سال قبل هم هنگام بی‌خوابی این راه را امتحان می‌کردم.

این شب‌ها ولی به جای اعداد، جنگنده‌ها را می‌شمارم.

در این شهر جدید، شب‌ها در اتاقی می‌خوابم که پنجره‌ای بزرگ به سمت آسمان صاف دارد و هربار صدا و تصویر محو جنگنده‌ها را حس می‌کنم. هر شب هم که ببینی، تکراری نمی‌شود و هربار فکر می‌کنم نکند دوباره به شهر و خانه خودم بخورد و این ترسناک است.

امشب هفت عدد بودند و رد نورشان طوری بود که انگار  شکوفه‌های شاخه‌های بلند درخت گردو قدیمی باشند.‌ از دو ساعت قبل خودم را مجبور کردم با لالایی مظهر خالقی بخوابم ولی زنگ هشدار تکراری این شب‌ها بلندتر بود.

حالا ترسیده و بی‌خواب دستمالی به سرم بسته‌ام و مشغول پیدا کردن آرد و تخم‌مرغ و کشمش هستم. هیچ آدم عاقلی نیمه‌شب جنگی به فکر پختن شیرینی کشمشی نیست ولی مگر جنگ و ترس برای آدم عقل می‌گذارد؟

عصبانی‌ام که این روزها بیشتر از هرچیزی درباره جنگ می‌نویسم اما انگار این کلمه جهان‌مان را قبضه کرده و راه فراری نیست. و حیف از  تمام شیرینی‌های کشمشی بهشتی که بوی جنک دارند.

 

روزهای ترس و اندوه

دیشب با صدای باران و آواز پرنده‌های مادرم خوابم برد و امروز صبح با رد نور روی پوستم و سونات مهتاب بیدار شدم. بعدتر هم پ تصویری از سنندج بارانی و آواز کردی‌اش فرستاد.

هر زمان دیگری بود، تمامی این‌ها من را پر از لبخند عمیق می‌کرد و امیدوار  به زندگی؛  حالا ولی زیاد غمگینم و لابه‌لای هر دانه دلمه برگه مو مقدار زیادی اشک ریختم و احساس کردم غم سرشارم کرده‌. 

دیروز نوشتم زندگی خاکستری است اما می‌توان رد نور را دنبال کرد و چنگ زد اما یک‌ روز هم نگذشت که قلبم پر غم شد و احساس خالی بودن کردم، احساس بیهوده بودن.

شاید شش ماه پیش بود که شهر قدیمی را رها کردم به امید آزادی و اتفاقات جدید و بلافاصله کار جدید و دوستی‌های جدید و دانشگاه جدید شروع شد اما به همان سرعت دور شد. امروز وقتی طولانی مشغول خواندن مقالات این شش ماه شدم، انگار آدم دیگری آن‌ها را نوشته بود و با چه اشتیاقی با همکارانم منتظر انتشار کتاب‌های جدید بودیم.

دنیای آدم بزرگ‌ها ولی بی‌رحم‌تر از افکار و آرزو و رویاهای ما است و حباب‌های جهان ما را به سرعت خراب می‌کند. 

من همانی بودم که همیشه برای آدم‌ها قصه‌هایی از نور می‌گفتم تا امید، هرچند کم، زنده بماند. حالا ولی انگار دختر چهارساله‌ای هستم که از ترس تاریکی در کمد لباس پنهان شده و در انتظار روشنی است.

زندگی

خانه‌ی پ همیشه سرد و تاریک است اما درختان و شلوغی پارک روبه‌روی ساختمان، بوی قهوه ترک، مگنت‌های یخچال و پلی‌لیست بی‌نظیر او نشانه‌های پررنگی از رنگ و زندگی هستند. بخاطر همین است که دوست دارم طولانی روی مبل خانه‌اش دراز بکشم، به موسیقی گوش کنم و جزئیات را ببینم.

آخرین بار روی یخال خانه‌اش  کارت پستالی از نامه سیمین دانشور به جلال دیدم؛

زندگی عزیزمن پوچ نیست؛ گریستنی است اما پوچ نه!

از شروع جنگ مدام به آن فکر می‌کنم و درستی آن را در ذهنم می‌سنجم! آیا زندگی واقعاً پوچ نیست؟ امروز فکر کردم این روزها زندگی بیشتر از همیشه ترسناک و خالی و خاکستری شده و گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم. با این‌همه چیزی در عمق وجودم آرزو دارد به زندگی وصل بماند، طولانی عمر کند تا فرصت رفتن به آریزونا و تجربه پیتزای کریس بیانکو را داشته‌ باشد.

و همین چیز ساده شاید نشانه پوچ نبودن زندگی است، هرچند ترسناک و ناامیدکننده است.

 

پ.ن:

و اینجا فرصت خواندن روایت‌های آدمی را به من داد که کلماتش بوی شیرینی‌ فروشی خلیفه علی رهبر یزد را دارد.‌ خوشبختانه زیاد می‌نویسد و هربار خواندن کلماتش پرلبخندم می‌کند.  کاش خودش متوجه شود و طولانی و زیاد به نوشتن ادامه دهد.

 

نوروز مبارک

از زمانی که یادم می‌آید، چیدن سفره هفت‌سین مراسم مهمِ و طولانی در خانه ما بوده است؛ از دو هفته قبل از نوروز، پدر و مادرم درباره انتخاب ظرف و تزئینات، آماده کردن سبزه و بقیه اجزای هفت‌سین صحبت می‌کردند تا در نهایت هفت‌سین آماده می‌شد که بدون آن سال نو نمی‌شود.

در تمام این سال‌ها از مادرم یاد گرفتم که هر اتفاقی بیفتد، باید هنگام نوروز هفت‌سین چیده شود. هرچقدر به جزئیات هفت‌سین و فلسفه آن دقت کنی، نوروز با شادی بیشتری همراه است و آرزوهای کنار هفت‌سین حتماً برآورده می‌شود.

نمی‌دانم این‌ها چقدر حقیقت دارد اما من تمام این سال‌ها به آن باور داشتم. امسال ولی این باور عمیق‌تر است که نوروز ۱۴۰۵ بیشتر از همیشه نشانه‌ای از زندگانی و نور است و در تمامی افسانه‌ها و اساطیر همیشه نور پیروز است.

و روزی خاورمیانه، سرشار از رنگ

وقتی ۸ ساله بودم، در کتابی خواندم که سن هر درخت با تعداد دایره‌های روی تنه حساب می‌شود. بعدتر هربار درختی را دیدم، سعی کردم سنش را حدس بزنم تا بفهمم چقدر مقاوم و سرسخت است و چه درخت‌های پیری که همچنان سبزینگی داشتند.

مدت‌ها بود که این موضوع را فراموش کرده‌بودم تا امروز صبح؛

امروز صبح فکر کردم ما مردم خاورمیانه هم شبیه درخت‌هایی هستیم با تنه‌هایی پیر، پر از خمیدگی و خراش اما سرسختانه ادامه می‌دهیم تا به زندگی وصل بمانیم. هر اتفاق یک دایره جدید شکل می‌دهد، ما از آدم قبلی فاصله می‌گیریم اما ادامه می‌‌دهیم.

 به کتاب کمونیسم رفت و ما ماندیم و خندیدیم فکر می‌کنم، به روایت آدم‌هایی که در حصار بودند اما سعی در حفظ زندگی داشتند، عاشق شدند، خندیدند و نسل خود را ادامه دادند تا رهایی از حصار.

همین حالا اگر از من بپرسند چنگ زدن به زندگی در خاورمیانه ارزش دارد یا نه، نمی‌دانم چه جوابی بدهم که شاید واقعاً این قسمت از جهان طلسم‌شده اما دلم می‌خواهد خیال کنم که روزی، نه خیلی دور و دیر، خاورمیانه تنها صدای موسیقی و بوی منحصربفرد زندگی شرقی را بدهد.

این روزها احتمالا شبیه همان درخت‌های کهنه و سرسبز هستیم که بیشتر از هرچیزی نماد امید است.

غم‌نوشت

امروز طولانی تمام مقالاتی که چندماه گذشته نوشته بودم را خواندم و بعدتر طولانی‌تر اشک ریختم.

اوایل تنها از سر وظیفه کاری می‌نوشتم اما بعدتر شیفته موضوعات شدم و حالا واقعا دلتنگ هستم؛ من واقعاً دلتنگ محل کارم، همکارانم و نوشتن آن مقالات تخصصی هستم و نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا دوباره به سرکارم برگردم و بنویسم.

و‌ نمی‌دانم آیا واقعاً دوباره امکان این کار را دارم یا نه.

امروز هنگام گوش کردن به موسیقی سیامک آقایی فکر کردم من زمانی شیفته نور و زندگی و کشف کردن بودم و در رویای زیستن در ورشو، اسلو، رم و ریکیاویک.

 حالا ولی خالی از امید و نور تنها تک‌به‌تک تسک‌های روزانه را انجام می‌دهم تا کاری را تمام کرده باشم.

آخرین روزی که خانه بودم، به نقاشی هانیه از خودم نگاه کردم که پر از سبزینگی و لبخند بود و انگار بی‌شباهت‌ترین به این روزهای خودم.

این روزها چیزهای زیادی من را می‌ترساند و غمگین می‌کند ولی بی‌تعلقی بدترین آن‌ها است؛ بی‌تعلقی در میان خانواده و بقیه آدم‌ها.

جایی در کتاب مثل آب برای شکلات خواندم که هنگام آشپزی می‌توانی احساسات خود را نشان بدهی و خیال می‌کنم هیچ‌چیزی شبیه آماده کردن پیتزا مارگاریتا نمی‌تواند حالم را توصیف کند.